تبليغاتX
The official weblog of Paria Rahimi

The official weblog of Paria Rahimi

جملات تحسین آمیز صرف که نقد خاصی ندارد یا نظراتی که سرسری و بدون مطالعه ی وبلاگ ثبت شده اند پاک میش

داستان منتخب منطقه

خاطره ی رمضان[1]

 

     آخ  ! چشمتان روز بد نبیند . دو سه سال  پیش که روزه گرفتم دوم راهنمایی بودم البته بگویم روزه ی کامل. خب ،  تا قبلش که کله گنجشکی بود.  یک لرزه و ضعفی کل وجودم را گرفت که داشتم الشهدم را می خواندم . یک دندان قروچه ای می کردم که فکر کنم چند میلیمتری از طول دندان هایم کم شد.

     بگذریم، مهم دو هفته پیش هست که تصمیم گرفتم دوباره روزه بگیرم . حدود دو سه ساعتی قبل از افطار خواب شیرین و عجیبی  من را فرا گرفت . شیرینی اش از این جهت که زیر نور انوار آن هم توی بالکن خانه ی عزیز جون ، خواب یک صفایی دارد ولی عجیب از این جهت که من در طول 2 ساعت خوابم ، خواب مردی را دیدم : میانه بالا – نورانی – با عبایی ساده و محاسنی حنایی همراه با کودکانی 5-6 ساله بر کنار خیمه ای رفت ،  از افراد اطراف خیمه سوالی کرد و پاسخ شنید : عبیدالله عمرجعفی !  انگشتی بر در خیمه زد و مردی بیرون آمد ، بالا بلند و آراسته به لباس های شکیل .

    دو مرد با هم خوش و بشی کردند. ( مرد نورانی ) شمشیر و اسبی اعلا از ( عبیدالله ) گرفت . باز چند کلامی با هم به گفت و گو پرداختند .    سپس ( مرد نورانی ) راه افتاد . آرام آرام تا با کودکان همراه خود همگام باشد . بچه ای زمین خورد. مرد برگشت او را بلند کرد و به بغل گرفت و با آرامش به راه خود ادامه داد.

    پس زمینه ی این خواب را بیابانی عظیم  ، همراه با خیمه ها و پرچم های بسیار تشکیل می داد ، با آسمانی آبی و بدون ابر تنها خورشید در آسمان دیده می شد که با تمام قوا بر زمین نور می تاباند .

    بیدار شدم . صدای الله اکبر مسجد را می شنیدم ، عزیزجون هم داشت می آمد تا مرا بیدار کند . گیج بودم . مدام آن خواب عجیب بر جلوی چشمانم بود . خدا را شکر آقا جونم روحانی است . من هم با خود فکر کردم که شاید او از خواب عجیبم سر در آورد . با خود می گفتم ، شاید خوابم تعبیری خاص داشته باشد.

    منتظر ماندم تا آقاجون نماز و دعایش را بخواند. تلویزیون را خاموش کردم تا جلب سریال های ماه مبارک نشود. کنارش نشستم و خوابم را با تمام جزئیات برایش بازگو کردم . بعد از تمام شدن تعریفم ، لحظه ای چشمانش را بست، مهره ای از تسبیح در دستش به جرگه ی دانه های پشت دستش پیوست و گفت :  الله اکبر

قسم به حشمت جاه و جلال شاه شجاع / که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

    دخترم اون مرد نورانی که تو خوابش را دیدی سیدالشهدا بودند. آقا امام حسین ان شاء الله  حافظت باشند !

    دخترم عبیدالله یکی از افراد متنفذ  و غنی بود که از خوف تقابل با ابن زیاد جرئت الحاق به امام حسین را نداشت و هم قادر نبود علیه ایشان قرار بگیرد ولکن وقتی امام حسین از او طلب کمک کرد او هم به ایشان اسب و شمشیر قیمتی خود را می بخشد ولی بعدها نادم شد که چرا به امام نپیوسته.  حالا خوابی که شما دختر عزیزم دیده ای همین حکایت بوده .

    آقا جون دستش را برشانه ام گذاشت و سرم را بوسید و رفت. من هم در بهت پیچیده خود باقی ماندم. که چگونه بدون این که از این ماجرا خبری داشته باشم خوابش را دیده ام ؟!

الله اعلم



[1] این داستان به هیچ عنوان حقیقت ندارد.

86/12/28 |

این وبلاگ متعلق به پریا رحیمی می باشد
paria_artist7e@yahoo.com

موضوعات

autobiography

gallery

my literary works

Café Blog

پيوندهاي روزانه

سینما ما

مطالب اخير

تک مضراب

ما مسلمانیم می توانیم / چه گونه جهانی شویم ... ( اثر برگزیده ی شهر تهران در همایش ملی ما می توانیم )

2 هایکوی جدید

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب

نقدی بر رمان و فیلم بادبادک باز

گفت و گو با عباس کیارستمی

داستان منتخب استان تهران

شبه هایکو هایم

نامه ای به محمد صالح علای جان

داستان منتخب منطقه

پيوند ها

خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کتم (محمد صالح علا )

سال های تاکنون

ناگفته ها

ورای قلم

خواندنی های ناب

بهرام رادان عاشق عصیان

دبیرستان و پیش دانشگاهی فرهنگ

سارا ناصرنصير

شیرین ترین واژه ها

spotlight

عمو بهرام و دايي علي

انجمن دوست داران احسان طبری

رویا بارون

یا مهدی دوستت دارم

sunbito

شبگویه

ندا عظیمی

بهرام رادان

Cigar ~ سیگار

گل شیفته

رضا یزدانی

عرفان کارن

Bahram Radan

ماه هفت شب

Yashar Lavaee's weblog

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme