خاطره ی رمضان
آخ ! چشمتان روز بد نبیند . دو سه سال پیش که روزه گرفتم دوم راهنمایی بودم البته بگویم روزه ی کامل. خب ، تا قبلش که کله گنجشکی بود. یک لرزه و ضعفی کل وجودم را گرفت که داشتم الشهدم را می خواندم . یک دندان قروچه ای می کردم که فکر کنم چند میلیمتری از طول دندان هایم کم شد.
بگذریم، مهم دو هفته پیش هست که تصمیم گرفتم دوباره روزه بگیرم . حدود دو سه ساعتی قبل از افطار خواب شیرین و عجیبی من را فرا گرفت . شیرینی اش از این جهت که زیر نور انوار آن هم توی بالکن خانه ی عزیز جون ، خواب یک صفایی دارد ولی عجیب از این جهت که من در طول 2 ساعت خوابم ، خواب مردی را دیدم : میانه بالا – نورانی – با عبایی ساده و محاسنی حنایی همراه با کودکانی 5-6 ساله بر کنار خیمه ای رفت ، از افراد اطراف خیمه سوالی کرد و پاسخ شنید : عبیدالله عمرجعفی ! انگشتی بر در خیمه زد و مردی بیرون آمد ، بالا بلند و آراسته به لباس های شکیل .
دو مرد با هم خوش و بشی کردند. ( مرد نورانی ) شمشیر و اسبی اعلا از ( عبیدالله ) گرفت . باز چند کلامی با هم به گفت و گو پرداختند . سپس ( مرد نورانی ) راه افتاد . آرام آرام تا با کودکان همراه خود همگام باشد . بچه ای زمین خورد. مرد برگشت او را بلند کرد و به بغل گرفت و با آرامش به راه خود ادامه داد.
پس زمینه ی این خواب را بیابانی عظیم ، همراه با خیمه ها و پرچم های بسیار تشکیل می داد ، با آسمانی آبی و بدون ابر تنها خورشید در آسمان دیده می شد که با تمام قوا بر زمین نور می تاباند .
بیدار شدم . صدای الله اکبر مسجد را می شنیدم ، عزیزجون هم داشت می آمد تا مرا بیدار کند . گیج بودم . مدام آن خواب عجیب بر جلوی چشمانم بود . خدا را شکر آقا جونم روحانی است . من هم با خود فکر کردم که شاید او از خواب عجیبم سر در آورد . با خود می گفتم ، شاید خوابم تعبیری خاص داشته باشد.
منتظر ماندم تا آقاجون نماز و دعایش را بخواند. تلویزیون را خاموش کردم تا جلب سریال های ماه مبارک نشود. کنارش نشستم و خوابم را با تمام جزئیات برایش بازگو کردم . بعد از تمام شدن تعریفم ، لحظه ای چشمانش را بست، مهره ای از تسبیح در دستش به جرگه ی دانه های پشت دستش پیوست و گفت : الله اکبر
قسم به حشمت جاه و جلال شاه شجاع / که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
دخترم اون مرد نورانی که تو خوابش را دیدی سیدالشهدا بودند. آقا امام حسین ان شاء الله حافظت باشند !
دخترم عبیدالله یکی از افراد متنفذ و غنی بود که از خوف تقابل با ابن زیاد جرئت الحاق به امام حسین را نداشت و هم قادر نبود علیه ایشان قرار بگیرد ولکن وقتی امام حسین از او طلب کمک کرد او هم به ایشان اسب و شمشیر قیمتی خود را می بخشد ولی بعدها نادم شد که چرا به امام نپیوسته. حالا خوابی که شما دختر عزیزم دیده ای همین حکایت بوده .
آقا جون دستش را برشانه ام گذاشت و سرم را بوسید و رفت. من هم در بهت پیچیده خود باقی ماندم. که چگونه بدون این که از این ماجرا خبری داشته باشم خوابش را دیده ام ؟!
الله اعلم