تبليغاتX
The official weblog of Paria Rahimi

The official weblog of Paria Rahimi

جملات تحسین آمیز صرف که نقد خاصی ندارد یا نظراتی که سرسری و بدون مطالعه ی وبلاگ ثبت شده اند پاک میش

داستان منتخب استان تهران

هجوم گنجشک ها

 

 

 

        دیشب  خوابی دیدم که  خیلی  وحشتناک بود .

گنجشک ها حمله کرده بودند... به شهرمان .

وای...

اصلا نمی خواهم چیزی در موردش بنویسم  ، ولی باید به مردم بگویم .

دفعه پیش دقیقا وقتی قرار بود جشن تولد 5 سالگیم را بگیرند برای اولین بار این خواب را دیدم .

ودیشب دومین بار بود.

20 سال پیش خوابم را تعریف کردم ولی کسی محل به حرف پسر بچه ای 5 ساله نمی گذاشت .

20 سال پیش وقتی من 5 ساله بودم گنجشک ها حمله کردند ، گنجشک هایی از نسل دایناسور ها . آن ها همه چیز ما را ویران کردند.  مادرم ، خواهرم و برادرم که 3 ماه بیشتر نداشت تکه تکه شدند. گنجشک ها  ، آن خون آشام های ویران گر، آن ها را ، خانه یمان را ،  دوستانم را و خویشان دوستانم را سلاخی کردند .

من ماندم و پدرم و تنی اندک از دیگر اهالی شهر سحر شده یمان .

بعضی دیوانه شدند .

برخی مثل پدر من مریض شدند. پوستشان قرمز شد ،   موهایشان ریخت ، ناخن هایشان افتاد و تاول های سیاح کل وجودشان را درنوردید .  با کوچک ترین تکانی در حنجره کشی خود همت می گمارد .

و فقط من ماندم  . که کاش نمی ماندم ! کاش دیوانه می شدم ! کاش تفرج گاه تاول ها بودم ، ولی فقط من سالم ماندم و مثل دیگر کسان پابند این شهر شدم . پایبند پدرم  . هر شب برایم از مدارا می گوید ، از پیمان نشکستن و آیین ها و سنت های مسخره یمان را حفظ کردن .  از مورمون ها[1] می گوید از آمیش ها[2] و از اجداد طایفه ی خودمان ،  که عهد بسته اند با هیچ گروه انسانی جز خودشان در تعامل نباشند .

و دیشب دوباره آن خواب را دیدم .

یعنی باز هم . ..

1/1/1521

 

 

         امروز صبح هوا کاملا  روشن بود. کنار پنجره نشسته بودم .  چایم را می نوشیدم  ، که به یک باره هوا تاریک شد .  فکر کردم لابد کسوف است .

سرکی کشیدم تا نقاب کشیدن خورشید را ببینم  ، که دیدم نه !  در آن دوردست ها بر جلوی خورشید سپاهی آراسته از گنجسک ها صف کشیده اند .   گنجشک ها  دارند می آیند !

بلند شدم .  خواستم مردم را خبر کنم که دیدم همه یا بیمارند یا دیوانه و حتما خودشان نیز این صحنه را دیده اند .  پس شروع کردم  . شیشه ی پنجره ها را شکستم و به جایشان چند الوار کوبیدم بر در نیز .

با این حال پدرم را با مشقت فراوان و به بهای آسیب رساندن به گوش هایم ( هر طور که بود ) به انباری کشاندم  . تا توانستم غذا جمع کردم . ماشین تایپم را هم  بردم . ولی آب  ! آن را چه کار کنم ؟ انباری هیچ شیر آبی ندارد .  اوووووووووووه  دیگر شب شده است  و ذهنم خسته پس می روم  تا مغزم را به کابوس ها بسپارم .

2/1/1521

 

 

         امروز صبح با صدای سرسام آور جیک جیک کر کننده ی گنجشک ها بیدار شدم . صدایشان ثانیه ای  قطع نمی شد .هر لحظه هم بیشتر می شد. هر لحظه هم بیشتر می جوشید چشمه ی انتقام در وجودم .

عزمم را جزم کرده ام . انتقام می گیرم از گنجشک ها .  آن ها بودند که مادر بزرگم را که تا همین چند سال اخیر در نهایت جنون من را تر و خشک می کرد ،  دیوانه کردند.

پدرم را بیمار.

بردند مادرم را خواهرم را برادرم را ،  پیش همان کس که قبل از خواب و بعد از هر وعده غذا به خاطر نعمت هایی که به من ارزانی داشته است شکرش می کنم .

 

راستی او کیست ؟ شاید پدر هذیان گویم بداند .

ولی فعلا  این موضوع چندان هم مهم نیست .  اوه  ! راستی برای انباری یک چاه کندم .  توانستم یک شعبه هم  از شیر آب به انباری بکشانم . حالا یک جان پناه دارم .  جان پناه ؟ جان پناه دیگر چیست ؟ جایی که پناه جانم باشد ؟

جان همان چیزی است  که می خواهم نباشد .  پس چرا برایش ... اوه  ! خدای من !  خدا ؟ خدا دیگر چیست ؟ آهان! همانی که قبل از خواب و  بعد از هر وعده ی غذا شکرش می کنم به پاس تمامی نعمت هایش .

3/1/1521

 

 

               دیگر صدای وحشتناک بال زدن هایشان را هم می شنوم . همه جا تاریک است. همه جا خاک آلود است ،  آخر مرکبشان از جنس غبار و به رنگ خاکستر است .

چند کتاب در مورد پرندگان و چند کتاب در مورد دایناسور ها پیدا کردم . عده ای معتقدند دایناسورها زمانی منقرض  شدند که شی آتشینی از اجرام آسمانی بر زمین فرود آمد و نسلشان را از میان برد. عده ای دیگر بر این باورند که در پی کمبود غذا دایناسور ها تخم همدیگر را خوردند تا سیر شوند و به این دلیل منقرض شدند .

فرضیه ی آخر قدری نوید بخش است. من می توانم همه ی مردم را یک جای امن جمع کنم تا در امان باشند،  بعد گنجشک ها از گرسنگی به یک دیگر حمله ور می شوند و هم دیگر را برای حیات از بین می برند. ولی این نقشه ایرادات بسیاری دارد. اول این که ،  شاید گنجشکها پس از ناکامی در شهر ما به شهر های دیگر هجوم ببرند و خسارات شدیدتری از خوردن چند مریض و دیوانه به بار آورند .

دوم این که ، من چه گونه این همه دیوانه و مریض را نگهداری کنم ؟

وقتم هم بسیار کم است .

وای چه کار باید بکنم ؟

4/1/1521

 

 

            بر آسمان شهر حول محوری فرضی در حال چرخشند .

جیک می زنند . دمهایشان در یکدیگر گیر میکند . صدای بال زدن هایشان می آید و صدای جیغ دیوانگان شهر که لحظه ای قطع نمی شود  .

خدا را شکر پدرم آرام است ،  یعنی چاره ای ندارد .  تاول هایش به لبهایش رسیده اند و فقط گه گاهی دستمالی خیس می کنم و بر لبهایش می مالم .

خودم هم دیگر در انباری مانده ام .  باید فکر انتقام را از سرم بیرون کنم .

نمی خواهم خودم هم قربانیشان باشم . شاید بهترین راه انتقام در امان ماندنم باشد.  این جوری من تنها کسی هستم که طی دوبار یورششان هیچ بلایی سرم نیامده است.  بعد از این که برگشتند رخت سفر می بندم . از این شهر بیرون می زنم 20.  سال از عمرم را تلف کردم . دیگر بس است !  بریده م از هرچه سنت است . آخر پدرم چه ؟  این مرد بیمار را چه کنم ؟ آخر او را که تکانی بس است برای پاره کردن پرده ی گوش .  آه ...

در مورد بعد،  بعدا فکر می کنم .  الان بهتر است آرام باشم و این کتاب های دعا را بخوانم که نمی دانم خطاب به کیست  ولی همین که من را حواله می دهند به باغ هایی با رود های روان و حوریان بس است .

5/1/1521

 

 

              الان بالای سرمان هستند  . یعنی در خانه . با نوک زدن های ممتدشان دیوار ها را سوراخ کردند . فکر می کنم یکی از گوش هایم از کار افتاده است . اگر آن یکی هم از کار بیفتد یا  تاول ها موقتا بر دهان پدرم بمانند ، می توانیم از شهر برویم .  حسی به من می گوید که گنجشک ها رفتنی اند .  بعد از این که رفتند ،  می نشینم و کلی فکر می کنم در مورد خدا ، همان که گویا این کتاب های دعا خطاب به اوست  . گاهی فکر می کنم ، شاید گنجشک ها را او فرستاده است .  ولی زود از فکر خود پشیمان می شوم و حس بدی بهم دست می دهد . وای نه الان یک کدامشان دارد بر زمین خانه یعنی سقف همین انباری نوک می زند .  اگر وارد شوند چه ؟ !  باید دست به کار شوم  و چند الوار هم بر سقف بکوبم . هوای تازه هم کم است . نفس کشیدن برایمان دشوار شده است .

6/1/1521

 

 

              صدایشان کمتر شده است . نمی دانم این گوش های من هستند که نمی شنوند و یا نه واقعا در حال رفتنند ؟! اگر هم بروند دیگر جسمم را یارای آن نیست که از این انباری بالا بیایم  . به خصوص که این یکی دو روز اخیر بیشتر غذارا به پدرم خوراندم (  با چه مصیبتی) .  ولی در اصل می ترسم از مواجهه دوباره با اجساد تکه تکه شده  . حتی روزنه های دیوار را پوشاندم ،  تا نتوانم نیم نگاهی را هم  به بیرون از این جان پناه بی اندازم .

احساس پیروزی می کنم  . گنجشک ها من را نیافتند .  نمی دانم چرا این چون این می شود ؟  چرا آن ها با من کاری ندارند  ؟ دفعه پیش من و خواهرم در همین انباری با هم  بودیم که اورا در برابر چشمان من تکه تکه کردند و از من به سادگی گذشتند  . گویی اصلا من را ندیده بودند . حالا هم چه راحت به جای صرف اندک تلاشی از خیرم گذشتند . حکمتش را خواهم یافت .

7/1/1521

 

 

             الان دو هفته ای است که از آن گورستان بیرون زدیم . همه مردم شهرمان بعد از گنجشک ها خوراک لاشخور ها شدند. دریکی از شهر های پیشرفته هستیم  . پزشکان در حال بررسی بیماری پدرم هستند . حالا دارم سعی می کنم همه خاطرات گذشته را فراموش کنم . دلم می خواهد بروم دنبال جواب سوال هایم  . می خواهم زندگی کنم .  زن...ده...گی !

21/1/1521

 

 

                                                                                               پایان



[1]  mormon به اعضای  چندید  فرقه و مذهب مسیحی اطلاق می شود که مهمترین آن ها کلیسای قدیسین متاخر(The Latter Day Saints ) است . ریشه ی این مذاهب به مذهبی می رسد که جوزف اسمیت در حدود 1830در ایالات متحده بنیان نهاد . جوزف اسمیت ، که فرزند یک کشاورز بود ، در سال 1827 ادعا کرد که فرشته ای به نام مورونی الواح زرین را به او داده است . او این الواح را به انگلیسی ترجمه کرد و به صورت کتاب دینی مورمون منتشر ساخت .

مورمون ها معتقد بودند که فرقه های مختلف دین مسیح از مذاهب راستین دور مانده اند . آن ها در ضمن معتقد بودند که کمال معنوی و در نتیجه مقام خداوند از طریق یک فرآیند تکامل معنوی قابل حصول است. مورمونها به بازگشت دوباره ی عیسی مسیح معتقد بودند و اعتقاد داشتند که این امر دوران صلحی هزار ساله را به دنبال خواهد داشت . هدف مورمون ها ساختن سرزمین موعود یا صهیون در غرب امریکا تحت رهبری پیشوایان بود که نه تنها درباره ی امور مذهبی بلکه در مورد امور زندگی روزمره ، از جمله مالکیت خصوصی و چند همسری ، تصمیم می گرفتند .

[2]  گروهی هستند که مکان زندگیشان امریکای شمالی است آن ها حامی تساوی در بهره مندی از مزیت ثروت هستند در روز چندین نوبت به عبادت در کلیسا می پردازند شغلشان دامداری است طبق عهد نامه ی بینشان کسی از اجتماعشان اجازه ی خروج از مکان زندگیشان را ندارد و به هیچ وجه اجازه ی ارتباط با دنیای خارج از زمین های مختص خودشان راندارند .

۲۰/۱۲/۸۶

87/03/16 |

این وبلاگ متعلق به پریا رحیمی می باشد
paria_artist7e@yahoo.com

موضوعات

autobiography

gallery

my literary works

Café Blog

پيوندهاي روزانه

سینما ما

مطالب اخير

تک مضراب

ما مسلمانیم می توانیم / چه گونه جهانی شویم ... ( اثر برگزیده ی شهر تهران در همایش ملی ما می توانیم )

2 هایکوی جدید

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب

نقدی بر رمان و فیلم بادبادک باز

گفت و گو با عباس کیارستمی

داستان منتخب استان تهران

شبه هایکو هایم

نامه ای به محمد صالح علای جان

داستان منتخب منطقه

پيوند ها

خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کتم (محمد صالح علا )

سال های تاکنون

ناگفته ها

ورای قلم

خواندنی های ناب

بهرام رادان عاشق عصیان

دبیرستان و پیش دانشگاهی فرهنگ

سارا ناصرنصير

شیرین ترین واژه ها

spotlight

عمو بهرام و دايي علي

انجمن دوست داران احسان طبری

رویا بارون

یا مهدی دوستت دارم

sunbito

شبگویه

ندا عظیمی

بهرام رادان

Cigar ~ سیگار

گل شیفته

رضا یزدانی

عرفان کارن

Bahram Radan

ماه هفت شب

Yashar Lavaee's weblog

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme