|
شبه هایکو هایم
|
|
|
خود را دوجا می بینم
در چشمت
و اشکش
لبانم داغ داغند
زندگی
و
دیگر
هیچ
مصیبت !
مصیبت !
چشمانش دیگر با من حرف نمی زنند .
مرا از باتلاق چشمانت
بیرون بکش
می خواهمت !
این را گوش راستم می گوید
صفلک
دلتنگ لالایی
قلب توست
می خواهد بر سینه ات
بخوابد
کرم خاکی جنی شده است
از وقتی در خاک
لولیده
دیگر غیبش زده است
آن شب
با چشمان آبی تو
و ماه با آن سوسوی نور عاریه اش
ماه و خورشید با هم ظهور کردند
در کلاس درسم
نگاهم بر کتاب ادبیات
مغزم غرقه در منجلاب واقعیت
داروگ خواند
باران هم آمد
ولی هنوز همه چیز خشک است
|
|
|
|
| |