تبليغاتX
The official weblog of Paria Rahimi

The official weblog of Paria Rahimi

جملات تحسین آمیز صرف که نقد خاصی ندارد یا نظراتی که سرسری و بدون مطالعه ی وبلاگ ثبت شده اند پاک میش

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب

برای آن‌ها که که دوستم ندارند

 

زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...

مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...

سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...

با عشق

گلي

 

 ماهنامه مشق آفتاب

87/06/03 |

گفت و گو با عباس کیارستمی

ماشینم بهترین دوست من است

عباس کیارستمی،کارگردان نام آشنای ایران پیش از دریافت جایزه کانون فیلم بریتانیا از آنتونی مینگلا،درباره کار با نابازیگران،از دست دادن اشتیاق به کار با ویدیوی دیجیتال و نیز دراین باره سخن می گوید که چرا اتومبیلش بهترین دوست اوست.متن کامل این گفت و گو در زیر می آید

گاردین،پنج شنبه، 25 آوریل 2005

محسن قادری

جئوف اندرو: ممنون عباس از اینکه به اینجا آمدی. خیلی خوشحالم که دوباره می بینیمت.« ولی» از توهم به خاطر ترجمه ممنونم. کلوزآپ را[برای نمایش]انتخاب می کنم چون یکی از فیلم های ارزشمند شماست.چیزی که همیشه دوست داشتم درباره کلوزآپ ازت بپرسم اینه که روبه پایان فیلم هنگامی که سبزیان با مخملباف دیدار می کنه صدا خاموشی می گیره.آیا واقعا همینطور هم بود؟

عباس کیارستمی(با ترجمه ولی محلوجی):مایلم به همگی خوشامد بگم،به ویژه دوستان بسیارخوبی که اینجادربین حضار دیدمشون. کلوزآپ فیلم بسیار خاصی در کارهای من و فیلمی است که اساسا به روش خاصی ساختم چون درواقع وقت نداشتم به این فکر کنم که چطور ساخت آن را پیش ببرم.دراینجا پاسخ مفصلی به پرسش جئوف می دهم و به پرسش های دیگری که شاید بعدا پیش بیایند

من قصد داشتم فیلم دیگری به اسم« پول توجیبی» بسازم که درباره بچه های یک مدرسه بود.گروه اول آماده کار بود که در روزنامه گزارشی درباره این اتفاق خواندم.موضوع خیلی ذهنم را به خود مشغول کرد-این موضوع به مشغله ذهنی ام تبدیل شد و به شدت بر من تاثیر گذاشت.بنابراین به تهیه کننده ام زنگ زدم واز او خواستم که پول توجیبی را کنار بگذاریم و کار دیگری را شروع کنیم و او نیز موافقت کرد.بنابراین تصمیم گرفتیم دوربین را به جای مدرسه به زندان ببریم و فیلم برداری را شروع کنیم.فیلم برداری 40 روزه تمام شد،با کلی مشکلات، چون درواقع آدم هایی که در ماجرای اصلی و واقعی حضورداشتند موافقت کرده بودند که نقش های منفی ای را که ایفا کرده بودند بازسازی کنند. برای همین واقعا هر روز منتظراین بودم که این بازیگران بیایند و بگویند که می خواهند کنار بکشند چون واداشتن آدم ها به گرفتن چنین نقش های منفی و ثبت آن در فیلم واقعا سخت است.فیلم نامه ای نداشتم. شب ها یادداشت هایی برمی داشتم ودرطی 40 روز فیلم برداری تمام شد.شاید باور نکنید اما دراین چهل روز چشم روی هم نگذاشتم.شما شروع فیلم را دیده اید آنجا که با سبزیان حرف می زنم.من عکسی ازپایان فیلم برداری دارم که درآن همه موهایم ریخته.باورکنید هنوزهم در تعجبم از اینکه توانسته ام این فیلم را بسازم.واقعا هنگامی که به روزهای ساخت این فیلم فکر می کنم، جدا احساس می کنم که کارگردان نبودم بلکه عضوی از تماشاگران بوده ام.چون فیلم، تا حد زیادی خود به خودی ساخته شد.شخصیت های دخیل درداستان بسیار واقعی بودند،من این بازیگران راچنان چه باید کارگردانی نمی کردم وانگارخودشان خوشان را کارگردانی می کردند.بنابراین فیلم بسیار خاصی بود.یکی از نگران کننده ترین جنبه های این فیلم دقیقا همان چیزی است که جئوف درباره آن پرسش داشت.از مخملباف کارگردان خواستم که بیاید وسبزیان را هنگام آزادی از زندان ملاقات کند.سبزیان هیچ تصوری نداشت که درآن روز چه پیش می آید و چه کسی را ملاقات خواهد کرد.این لحظه بسیار واقعی است،وقتی سبزیان شخصیت محبوبش راملاقات می کند،[و سبزیان غرق اشک می شود].آنها سوار موتور سیکلت شدند وما بدون اینکه سبزیان بداند داریم از داخل ماشین فیلم می گیریم آنها را دنبال می کردیم.من به گفت و گوی آنها گوش می دادم. چیزی که خیلی سخت بود این بود که یکی از شخصیت ها نمی دانست که رودرروی دوربین است در حالی که آن دیگری می دانست و آن که می دانست،نسبت به« فیلم نامه»اش آمادگی داشت.مخملباف درباره موضوعات زیادی صحبت می کرد که قصد داشت به فیلم راه یابند، بنابراین او زیادی بازیگر بود.ما این سکانس را فیلم داری کردیم در حالی که آشکارا نمی توانستیم آن راتکرار کنیم.سبزیان مخملباف رابه گونه پرشور در بر گرفت و واقعا از احساسش می گفت.مخملباف در اصل داشت شعارها یا هرآنچه را که می خواست بگوید تکرار می کرد،بنابراین هدفون رااز گوشم برداشتم ودست از گوش دادن کشیدم

بنابراین بعد از یک شب بی خوابی به این نتیجه رسیدم که کاری که باید بکنم این است که بگویم مشکلی در صدا ایجاد شده.از این بابت از مخملباف بی نهایت سپاسگزارم که عامل وضعیت به وجودآمده شد و مجبورم کرد که صدا را حذف کنم. این چیزی است که ازآن پس برفیلم هایم و نحوه ساخت آنها تاثیر گذاشت.من از رنوار نقاش الگو می گیرم که می گوید اگر رنگ روی بومتان شره کرد زیاد نگران نباشید، درعوض سعی کنید شره رنگ را به عنوان یک عنصر به کار ببرید و چیز دیگری را از آن پدید آورید.همه فیلم سازی ما مدیون اشتباهاتی است که مرتکب می شویم

جئوف اندرو:شما پاسخ پنج پرسش مرا دادید.می خواستم از شما درباره فیلم هایتان که از یکدیگر الهام گرفته می شوند بپرسم اما شما به آن پاسخ دادید. چون آشکارا از کلوزآپ چیزی آموختید که با آن ادامه دادید.منظورم این است که برای نمونه فیلمی چون« ده» اثری است که درآن مردم را وا می دارید برای شما فیلم بسازند.شما همه مفاهیم معمول فیلم نامه نویسی و درواقع تمایز میان مستند و داستانی را به یک سو نهاده اید


عباس کیارستمی: نکته بسیار خوبی اشاره کردید و این بیشتر به نحوه ای برمی گردد که کلوزآپ بر فیلم های بعدی من تاثیر گذاشت. فکر می کنم آزادی ای که در ده به بازیگرانم دادم تا حد زیادی به تجربه کلوزآپ برمی گردد.در این نوع سینما،خواه با بازیگران کارکنید یا با نابازیگران،اگرهمان اندازه که شما آنها را کارگرانی می کنید بگذارید آنها نیزشما را کارگردانی کنند نتیجه نهایی بسیار دلنشین تر خواهد شد. در این شیوه قدرت های واقعی و فردی بازیگران امکان بروز می یابد و چیزی است که عمیقا بر تماشاگران تاثیر می گذارد

جئوف اندرو:کلیپ بعدی ای که دیدیم از فیلم « زندگی ادامه دارد» بود که این خود از فیلمی دیگر الهام گرفته شده است- خانه دوست کجاست؟ این فیلم هم یکی از نخستین فیلم های شماست که به مقوله ای بسیار مهم می پردازد، پیوند زندگی و مرگ.من سعی کردم آن را دراین کلیپ نشان بدهم آنجا که مردی را می بینیم که می گوید« در این زلزله هرچه پیش آمده باشد به هر حال ما توالت لازم داریم.»به نظرم بیشترفیلم های شما از این پس به پیوند مرگ و زندگی می پردازند
عباس کیارستمی: من آمادگی پاسخ به این پرسش را ندارم.گمان می کنم که هرپرسش ممکنی از من شده اما این واقعا جدید است برای همین پاسخ حاضر و آماده ای ندارم.زندگی و دیگر هیچ فیلم خیلی مهمی ست از این دیدگاه که آنچه به فیلم درآمد متاثر از سفری بود که من درست سه روزبعد از زلزله انجام دادم.من نه تنها ازخود فیلم که همچنین از تجربه بودن درآنجا حرف می زنم، جایی که تنها سه روز قبل 50000نفر مرده بودند.برای بازماندگان انگار این زندگی دوباره ای بود،تجربه مرگ در پیرامون خود.زلزله در ساعت 4 یا 5 صبح رخ داده بود بنابراین به یک مفهوم همه می توانستند بمیرند و این کاملا اتفاقی بود که آنها زنده بودند.بنابراین من درآنجا خود را به عنوان کارگردان فیلم نمی دیدم بلکه همچنین به عنوان مشاهده گر مردمی می دیدم که به مرگ محکوم شده بودند.از این رو، این تاثیربزرگی روی من گذاشت وموضوع مرگ و زندگی و همینطور حقیقت سنم[65 سال]از این پس در فیلم هایم تکرار شد. البته مورد دوم چیزی نیست که خیلی ذهنم را مشغول کند اما موضوعی است که به فیلم هایم پا نهاده -- باید برگردم ببینم کجا به بارمی نشیند. اما این پرسشی است که مرا به گذشته می برد و من باید به آن بیندیشم

جئوف اندرو:خوب این در طعم گیلاس و باد ما را خواهد برد به بارمی نشیند که بعدا دیدیم.فیلم دوم اثری واقعا جالب است چون بیش تر شخصیت ها صدای شان به گوش می رسد اما خودشان دیده نمی شوند.برای نمونه در آن کلیپ، زن [صاحب قهوه خانه]دارد با کسی صحبت می کند که دارد ماشینی را پارک می کند و ما نمی بینیمش.همینطور 13 یا14 شخصیت در این فیلم اند که نادیده باقی می مانند.چرا فیلمی با این همه شخصیت ناپیدا ساختید؟

عباس کیارستمی: قبلا این پرسش از من شده

جئوف اندرو:من پرسیده ام؟

عباس کیارستمی:.. و من پاسخ یکسان داده ام.فیلم های من به سوی گونه ای مینی مالیسم پیش می روند حتی گرچه این قصد در میان نباشد. عناصری که می توانند حذف شوند حذف می شوند.این را کسی به من یادآور شد که به نقاشی های رامبراند و کاربرد نور درکارهای او ارجاع داده بود، به این معنا که درحالی که برخی عناصر روشن و برجسته اند عناصر دیگر مات و کدرند یا حتی به تیرگی کشانده می شوند.واین همان کاری است که ما می کنیم—ما عناصری را برجسته می سازیم که می خواهیم برآنها تاکید بگذاریم. من درپی نفی یا اثبات این نیستم که چنین کاری کرده ام اما به شیوه [روبر]برسون به آفرینش از راه زدودن و نه از راه افزودن اعتقاد دارم

جئوف اندرو:چیز دیگری که درباره این کلیپ کاملا جالب است این است که به نظر می رسد شخصیت اصلی دارد روی فیلم یا چنین چیزی کار می کند—شما کاملا روشن نمی کنید روی چه. اوعینکی با شیشه های رنگی روشن می زند و عکس هایی می گیرد که چه بسا خودنگاره باشد.برخی معتقدند که عنصری از خود نقادی فزاینده در کارشما وجود دارد. درفیلم های شما عباسی میانجی وجود دارد


عباس کیارستمی: شاید کاملا درست باشد.فکر می کنم این از آن پرسش هایی است که باید به آن در جایگاه یک روانکاو پاسخ دهم.اما گمان می کنم گاهی ما به عنوان کارگردان دربه تصویر کشیدن ودرخواست از بازیگران مان برای اینکه رفتاری را به گونه خاص انجام دهند که چه بسا واقعا درحالت معمول پذیرفتنی نیست گناهکاریم.من تنهافرد در این میان نیستم

جئوف اندرو:چیز دیگری درباره باد ما را خواهد برد.صحنه در یک قهوه خانه می گذرد.این قهوه خانه ای واقعی نیست. در اصل شما این صحنه را در روستایی واقعی شکل می دهید که سپس آن را کاملا تغییر دادید.و این ما را به مورد کلوزآپ و قضیه قطع کردن صدا باز می گرداند.غالبا گفته اید که به منظور رسیدن به حقیقت ناگزیرید دروغ هایی بگویید.می توانید بگویید چرا این گونه فکر می کنید؟

عباس کیارستمی: کاملا درست است، چون در روستای واقعی جایی که فیلم برداری می کردیم مردم در طول روز سخت کار می کنند و هنگامی که بعد از ظهر به خانه برمی گردند در واقع آنگونه که در فیلم می بینید درقهوه خانه دورهم گرد نمی آیند. بنابراین ما آن قهوخانه را طراحی کردیم تا برای شخصیت هایمان صحنه ای طرح ریزی کنیم که با مردم گفت و گویی داشته باشند.متوجه شدیم که داشتن گفت و گو با مردم روستا بسیار سخت است زیرا آنها زیاد مایل نبودند ساعت های دراز با ما بمانند و به گپ و گفت ادامه دهند. بنابراین ما این صحنه را اینگونه طرح ریزی کردیم تا این امکان را بیابیم.در واقع، خانمی که در این فیلم دیده می شود اهل آنجا نبود—او از روستای دیگری آمده بود. مانمی توانستیم کس دیگری را در آن روستا پیداکنیم که درواقع مایل به این کارباشد.و احتمالا شاید برایتان جالب باشد بدانید که او پس از دو روز به ما گفت که می خواهد دخترش را جای خودش بفرستد.و هیچ راهی وجود نداشت که به او حالی کنیم که دخترش به درد ما نمی خورد و این تنها خود اوست که لازم داریم.گمان می کنم بازی خیره کننده او به این خاطر بود که او واقعااین نکته را نمی دانست.این نکته که او چقدر برای فیلم برداری ما حیاتی است.شاید اگر او این را متوجه می شد هیچ وقت به این زیبایی کارش را انجام نمی داد

جئوف اندرو: تماشاگران به روشنی احساس می کردند که باد ما را خواهد برد فیلمی داستانی است درحالی که بیشترآن ماجراها اساسا واقعی بود. وبعد با ده واقعا باور کردند که این فیلمی مستند بوده.درست است که این فیلم تاحدی برگرفته از زندگی واقعی مانیا اکبری و فرزندش بوده اما مقدار زیادی داستان نیزبه آن راه یافته.حالا دراین نقطه به نظرمی رسید شما به فن آوری دیجیتال زیاد توجه دارید-نه تنها« ای بی سی افریقا» را به همین روش ساختید بلکه همچنین پنج و 10 را درباره ده ساختید.آیا هنوزهم مثل زمانی که داشتید این فیلم ها را می ساختید احساس مطلوبی نسبت به سینمای دیجیتال دارید ؟

عباس کیارستمی: پرسش مهمی است و فکر می کنم باید دراین باره توضیح بیش تری بدهم اما[خطاب به حاضران] می دانم که خسته اید و فیلم را دیده اید، بنابراین سعی می کنم پاسخم را چکیده کنم.گمان می کنم این موضع بیشتردر مباحثات سینمای داستانی دربرابر سینمای مستند مطرح می شود اما از دید من تنها سینمای خوب و سینمای بد وجود دارد

سینمای خوب چیزی است که می توانیم باورکنیم و سینمای بد چیزی است که نمی توانیم باور کنیم.چیزی که می بینید و باور می کنید چیزی است که من به آن علاقه زیادی دارم.واین پیوند چندانی به این ندارد که آیا ما آن را به روش 35 م م یا ویدیوی دیجیتال فیلم برداری کرده باشیم.چیزی که مهم است این است که آیا مخاطب آن را به عنوان حقیقت می پذیرد یا نه. این واقعیتی است که نابازیگران جلو دوربین دیجیتال خود را راحت تر احساس می کنند،بدون نورها وعوامل فنی در دور و برشان، و ما بدین سان به لحظات بسیار شخصی و درونی تر آنها راه می یابیم.بنابراین معتقدم فیلمی چون ده هرگز نمی توانست با دوربین 35 م م ساخته شود.بخش اول فیلم 17 دقیقه طول می کشد ودر پایان این بخش بچه واقعا دوربین را فراموش کرده.دیگران ممکن بود به دوربین نگاه کنند، حتی رانندگان ماشین های دور و بر به دوربین نگاه می کردند اما خود بچه هیچ توجهی به دوربین نداشت.بنابراین دوربین دیجیتال مزایای بسیاری دارد ومن بر این باور بودم که ویدیوی دیجیتال تاثیرگسترده ای بر فیلم سازی خواهد داشت

اما درچهارپنج سال گذشته تاحدی اشتیاقم را به ویدیوی دیجیتال از دست داده ام. بیشترازآن روکه برای نمونه دانشجویان سینما که این روزها ویدیوی دیجیتال را به کار می برند واقعا چیزی پدید نیاورده اند که فراترازکارهای سطحی یا ساده باورانه باشد، بنابراین تردیدهایی پیدا کردم. با وجود امتیازهای وسیع ویدیوی دیجیتال وکاربرد بس آسان این ابزاربازهم آنها که آن را به کارمی برند در نگاه نخست باید به خوبی توجه داشته باشند که چگونه به بهترین شیوه آن را به کار گیرند

جئوف اندرو: باید خاطر نشان کنم که پنج نخستین باردر اینجا به نمایش در می آید و این فیلم پژوهشی واقعی در این باره است که شما با سینمای دیجیتال چکار می توانید بکنید. اما پس ازاین کار عباس مشغول ساخت اپیزودی از فیلم « بلیط ها» شد که به روش 35 م م فیلم برداری شد.بنابراین آیا شما دوباره به سراغ 35 م م آمده اید ولی بازهم فیلم های دیجیتال خواهید ساخت؟

عباس کیارستمی: بستگی به چیزهای زیادی دارد.گمان می کنم اگراندیشمند دیجیتال باشید می توانید از یک دوربین دیجیتال استفاده کنید.ساختن پنج بدون دوربین دیجیتال غیرممکن بود.پنج با یک دوربین در نور مهتاب و بدون هیچ اسباب یا وسیله دیگری فیلم برداری شد.اگر از مزایای کامل دوربین دیجیتال بهره نبریم دوربین 35 م م بهترین ابزار خواهد بود. به ویژه برای فیلم برداری فیلم های داستانی—من هیچ مشکلی با 35 م م ندارم. به نظر می رسد که فیلم سازان به آنها که با دیجیتال کار می کنند و آنها که با آن کار نمی کنند تقسیم می شوند.فکر می کنم این چیز از پیش قطعی و مشخصی نیست—اینها همه به این بستگی دارد که چه طرحی در سر داریم، وبراین پایه می توانیم ابزار را برگزینیم

جئوف اندرو:ما نوعی حرکت به جلو در فعالیت شما می بینیم، بنابراین در این نقطه مایلم به گذشته وآغازگاه های کارتان بازگردم.دروتا لینج، عکاس، گفته است:« تصادفی نیست که عکاس بدل به عکاس می شود، درست همان گونه که رام کننده شیرهم تصادفی رام کننده شیرنمی شود».اکنون با آگاهی براینکه چگونه کار فیلم را آغاز کردید آیا بازهم گمان می کنید این یک تصادف بود که فیلم ساز شدید؟

عباس کیارستمی:متاسفم،این پرسشی است که درک نمی کنم. [خطاب به حاضران] فکرم سخت مشغول شما بود.شاید خسته اید یا پرسش هایی دارید[پس از اینکه مترجم پرسش را تکرار می کند]پرسش ساده ای است اما پاسخ خیلی سختی دارد. گمان می کنم من با دوستانم که دکتر یا تاجر یا معمار هستند تفاوتی ندارم—همان ها که با هم شروع به دیدن فیلم های عصر طلایی کردیم.اما من خواه فیلم بسازم یا شعر بگویم یا عکاسی کنم همه اینها بیشترریشه درحس بی تابی من دارد.ودر واقع همه چیز به این بازمی گردد

جئوف اندرو: بی تابی از چه؟ این بیشتر به عدم قطعیت بر نمی گردد؟

مترجم: بی قراری

یکی از حاضران: دنیا یعنی بی قراری

جئوف اندرو:به نظر می رسد سینمای شما سینمای پرسش ها باشد—شما پاسخ ها را ارائه نمی دهید بلکه وامیداریدمان که همه وقت به پرسش ها بیندیشیم. درواقع عکاسی هایتان هم چنین است و همینطور اشعارتان

عباس کیارستمی:من ازاین نظرتنهادارم خودم را تکرارمی کنم.هیچ کدام ازکارهایی که کرده ام ازچنین نیتی برنخواسته. من هرگز قصد نداشتم شعر بگویم یاعکاس یا فیلم ساز باشم. فقط عکس های خیلی زیادی گرفتم ومی خواستم آنها را در آلبوم بگذارم، و سپس چند سال بعد تصمیم گرفتم آنها را به نمایش بگذارم و ناگاه عکاس خوانده شدم. همین وضع در مورد شعرهایم هم صادق است. آنها یادداشت هایی هستند که در کتابی نوشتم و این می توانست شعر تلقی شود.و یادآوری می کنم که اگر به مرکز« وی اند ای» سربزنید می توانید عکس هایم را آنجا ببینید

جئوف اندرو: چرا این همه صبر کردید تا امکان دیدن عکس هایتان را بیابیم یا در واقع شعرهایتان را بخوانیم؟شما مدت های زیادی بود که هر دو کار را انجام می دادید اما تنها در پنج شش سال گذشته بوده که ما موفق به دیدن این آثار شدیم

عباس کیارستمی:همان طور گه گفتم فکر نمی کردم آنها برای دیده شدن تهیه شده اند.این در واقع برای من بهانه ای بود تا وقتم را در طبیعت بگذرانم

جئوف اندرو: دفعه قبل که به اینجا آمدید با طعم گیلاس بود که نخل زرین کن را برایتان به همراه داشت.و سپس باد ما را خواهد برد جایزه مهم ونیز را بدست آورد.ودراین نقطه واقعا به نظر می رسید که دارید یک فیلم سازشناخته شده جهانی می شوید و این چیزی بود تا پیش از آن به نظرنرسیده بود. این بدین معنا نبود که از هویت خود همچون فیلم ساز ایرانی دست بکشید، شما هنوزهم درایران زندگی می کنید و فیلم می سازید اما بیشتر به عنوان یک فیلم ساز جهانی تلقی می شوید.آیا با این ارزیابی موافقید،چگونه با شهرت و فشارهایی که به همراه آورده کنار می آیید؟

عباس کیارستمی: ما به هیچ چیز به آسانی نمی رسیم و غالبا بهای سنگینی می پردازیم و شاید در کشور ما این بها بسی سنگین تراست. فیلم بیش از هرچیز یک آوای جهانشمول و مشترک است و نمی توانیم آن را به یک فرهنگ خاص منحصر کنیم. آخرین تجربه فیلم سازی من « بلیط ها» بود، فیلمی سه بخشی که در ایتالیا ساخته شد و سومین بخش آن را من کارگردانی کردم. من درجایگاهی نیستم که داوری کنم آیا این فیلم خوبی است یا بد است اما آنچه می توانم بگویم این است که هیچ کس با آنچه تولید شد پیوند فرهنگی و زبانی نداشت.اگر به داشتن فرصت کار در ایران ادامه می دهم به خاطر آن است که این را خیلی بیشتر ترجیح می دهم. گذشته از این، گمان می کنم زبان یا آوای جهانی داشتن یعنی این که واقعا مهم نیست فارسی صحبت کنیم یا زبانی دیگر.گمان می کنم شاید همان طور که فوتبالیست ها در زمین خودشان بهتربازی می کنند فیلم سازان هم همین گونه در کشور خودشان آفریننده ترند، گو اینکه قواعد فوتبال همه جا یکسان است

جئوف اندرو:من از فوتبال سر در نمی آورم، بنابراین در این مورد بحث را به شما حاضران وامی گذارم

پرسش 1:آیا بعد از ساخت کلوزآپ ارتباط خود با سبزیان را حفظ کردید؟

عباس کیارستمی: آخرین باری که با هم ارتباط داشتیم سه روز پیش بود.من نزدیک شش هفت ماه خبری از او نداشتم.ما قصد داشتیم با هم به جشنواره ای در کره برویم اما آنها او را دعوت نکردند.او مرا مقصر می دانست و دراین مورد حق داشت چون من از آنها خواستم که دعوتش نکنند.چون برای آدم هایی مثل او ترک کشور بسیار سخت است.به او گفتم که برخواهم گشت و با هم فیلم کوتاهی خواهیم ساخت.خیلی خوشحال شد برای همین الان با خودم می گویم می خواهم با او چه چیزی بسازم.هیچ چیز درزندگی اش تغییر نکرده، هنوز همان طور که در فیلم می بینید زندگی می کند.گاه در بازار سیاه دی وی دی فیلم های خارجی کار می کند.با خودم می گویم احتمالا می توانم فیلم خودم را دربساطش پیدا کنم.در واقع او این روزها خیلی بیش از من در تهران شناخته شده است.درجشنواره ای که فیلمی از[سرگئی]پاراجانوف نمایش می دادند هیچ جایی برای من وجود نداشت و او مرا از بین جمعیت دید و بیرون آمد تا من بتوانم درسالن بنشینم

جئوف اندرو:شاید فیلمی بسازید درباره شخصی که مجذوب سبزیان شده؟

پرسش 2:چه جور این بازی های طبیعی را از این نابازیگران می گیرید؟آیا فیلم نامه ای دارید؟حکومت ایران چه نگاهی به مقولات مطرح شده توسط بازیگران فیلم هایتان دارد؟

عباس کیارستمی: من فیلم نامه کاملی برای فیلم هایم ندارم. یک طرح کلی دارم و شخصیتی در ذهنم، و تا شخصیتی را که در ذهن دارم در واقعیت پیدا نکنم هیچ یادداشتی برنمی دارم.وقتی شخصیت را یافتم سعی می کنم با او وقت صرف کنم و سعی کنم او را خوب بشناسم.بنابراین یادداشت هایم از شخصیتی که از پیش در ذهن دارم نیستند بلکه درعوض برپایه مردمی هستند که درزندگی واقعی ملاقات کرده ام.این فرایندی طولانی است و ممکن است شش ماه طول بکشد. صرفا یادداشت برمی دارم و گفت و گو ها را به طور کامل نمی نویسم.و یادداشت ها بیشتر برپایه شناخت من ازآن شخص اند.بنابراین هنگامی که فیلم برداری را آغاز می کنیم هیچ تمریناتی با آنها به عمل نمی آورم.بنابراین،بیش ازآن که آنها را به سوی خودم بکشانم سعی می کنم هرچه بیش تر به آنها نزدیک می شوم.این به فرد واقعی خیلی بیش تر نزدیک است تا اینکه سعی کنم چیزی را بیآفرینم.بدین سان من به آنها چیزی می بخشم و دربرابر از آنها چیزهایی می گیرم

شعری از مولوی به توضیح این نکته کمک می کند—چیزی دراین مضمون که: تو همچون گویی در کف چوگان من هستی که پرتابت می کنم اما به زمین که می خوری این منم که باید درپی تو روان شوم.بنابراین وقتی نتیجه نهایی را می بینید سخت بتوان گفت کی کارگردان است، من یا آنها؟.نهایتا هر چیزی به بازیگران تعلق دارد-ما فقط موقعیت را هدایت می کنیم.فکر می کنم این نوع کارگردانی خیلی شبیه مربی گری فوتبال است.شما بازیکنان تان را آماده می کنید و آنها را در جاهای مناسب قرار می دهید اما وقتی که بازی شروع می شود کارزیادی از دست تان برنمی آید-می توانید سیگاری بکشید یا عصبی بشوید اما کاردیگری از دست تان بر نمی آید. هنگام فیلم برداری ده در صندلی عقب ماشین نشسته بودم اما مداخله نمی کردم.گاهی،درماشین دیگری کار را دنبال می کردم بنابراین حتی سر« صحنه» هم حاضر نبودم چون فکر می کردم آنها در غیبت من کارشان را بهتر انجام می دهند.کارگردان ها همیشه خلق نمی کنند بلکه همچنین با درخواست های بیش از حد خود نابود هم می کنند.استفاده از نابازیگران قواعد خاص خود را دارد و واقعا نیازمند این است که شما به آنها امکان دهید کارخودشان را بکنند

جئوف اندرو:آیا فکر می کنید دلیل اینکه شما این شیوه کار را ترجیح می دهید این است که کارتان را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان واغلب در کار با کودکان شروع کردید، احتمالا کجا ناگزیر بودید به این روش کار کنید؟

عباس کیارستمی: این تا حد زیادی ریشه در این دوره از زندگی من دارد.اگر با کودکان موضوعاتم را بیان نمی کردم هرگز به این سبک نمی رسیدم.کودکان شخصیت های بسیار قوی و مستقلی دارند و می توانند از پس کارهای جالبی برآیند که از مارلون براندو بر نمی آید، گاهی واقعا کارگردانی ودرخواست از آنها به انجام کاری، بس دشوار است. وقتی که آکیرا کوروساوا را در ژاپن دیدار کردم پرسشی که او از من داشت این بود:«اساسا چگونه این بازی ها را از کودکان می گیرید؟ من در فیلم هایم از کودکان استفاده کرده ام اما متوجه شدم که حضورشان را آنقدر کاهش داده و کاهش داده ام تا از شرشان راحت شوم چون روشی برای کارگردانی آنها ندارم».نظر شخصی من این است که فرد بسیار بزرگ است، شبیه امپراطوری سوار بر اسب، واین برای یک کودک بسیار سخت است که با آن ارتباط برقرار کند.برای این که بتوانید با کودکان همکاری کنید ناگزیرید از سطح خودشان هم پایین تر بیایید تا بتوانید با آنها ارتباط برقرار کنید.بازیگران هم شبیه کودکانند

پرسش 3:می توانید در مورد ارتباط تان با ماشین ها صحبت کنید؟

عباس کیارستمی: ماشینم بهترین دوست من است.همین طور دفترم، خانه ام، شهرم. وقتی توی ماشین نشسته ام وکسی در کنارم است احساس بسیارراحتی دارم.ما در راحت ترین صندلی ها هستیم چون چشم در چشم هم نداریم اما در کنار هم نشسته ایم. به همدیگر نگاه نمی کنیم و تنها هنگامی این کار را می کنیم که بخواهیم.آزادیم که نه به تندی بلکه به ملایمت به دوروبربنگریم. پرده بزرگی درپیش روی مان داریم وهمینطور دیدهای جانبی را.سکوت سنگین و دشواربه نظر نمی رسد. هیچ کس از دیگری پذیرایی نمی کند. و جنبه های بسیار دیگر.موضوع بسیار مهم تر این که ماشین ما را از جایی به جای دیگر می برد

پرسش 4:من یک امریکایی هستم و گاه از جهت گیری ضد ایرانی رسانه های امریکایی دلزده می شوم.گمان می کنم فیلم های شما می توانند موجب شوند دو طرف امریکایی و ایرانی همدیگر را بهتر بشناسند اما بعید می دانم که رسانه های امریکایی مردم را واندارند که به چنین شیوه های ساده انگارانه ای بیندیشند.با خود می گویم آیا آنها می توانند ظرافت فرهنگ ایرانی وبه ویژه فیلم های شما را درک کنند؟نظرتان در این مورد چیست؟

عباس کیارستمی: ممنون از دیدگاه بسیار مثبت شما در این باره.متاسفانه منتقدان سینما درامریکا بسیار اندکند،400-500تن،و از آن سو منتقدان ایران بسیار بیشتر. به عنوان فیلم ساز برای ما بسیار مهم است که زمینه های مشترک فرهنگ ها را بیابیم، واین شاید کمتر برای سیاستمداران مورد داشته باشد که آدم هایی هستند که اغلب از یافتن کشمکش ها و اختلاف های میان ما سود می برند

پرسش 5:چیزی که درباره فیلم های شما بسیار جالب است این است که این فیلم ها واقعیت مردم ایران پس از انقلاب را ترسیم می کنند. حکومت کنونی ایران به فیلم های شما چه واکنشی نشان می دهد؟

عباس کیارستمی: حکومت ایران درمجموع، رابطه ای با فیلم های من ندارد. آنها علاقه خاصی به آنها ندارند، شاید این نوع سینما چندان مورد علاقه آنها نیست.از سوی دیگر خود من مطمئن نیستم که فیلم هایم نشان گر واقعیت زندگی در ایران باشند، ما جنبه های مختلف زندگی را نشان می دهیم.ایران کشور بسیار بزرگ و گسترده ای است و گاه حتی برای ما که آنجا زندگی می کنیم درک برخی واقعیات بسیارسخت است.اما درکل،حکومت با مقولات مهم تری دست به گریبان است و شاید بتوان گفت که این فیلم ها درحقیقت برای آنها وجود ندارند.بحث این نیست که آیا آنها از این فیلم ها خوششان می آید یا نه بلکه اساسا این مساله برایشان بی اهمیت است

پرسش 6:من پرسشی داشتم درباره نقل قولی که در روی جلد کتاب آلبرتو النا دیده می شود.ژان لوک گدارجمله معروفی دارد:« فیلم با د.و.گریفیث شروع می شود و با عباس کیارستمی خاتمه می یابد.»نظرتان در این باره چیست؟



عباس کیارستمی:این فرصت بسیار خوبی است که دراین باره صحبت کنم و فکر می کنم ژان لوک گدار بسیار خوشحال خواهد شد از اینکه در مورد نظرش توضیح بدهم.اظهار نظر گدار شش هفت سال پیش بیان شد پس از آنکه من زندگی و دیگر هیچ را ساختم. بنابراین اگر این کتاب شش هفت سال پیش منتشر شده او بسیار خوشحال خواهد بود.در هر حال او دیگراعتقادی به این گفته ندارد. و حالا در هر مصاحبه ای با خونسردی اظهارنظرشیطنت آمیزی درباره من می کند، بنابراین فکر نمی کنم که او دیگر هیچ اعتقادی به این حرف داشته باشد. بنابراین من از طرف خودم آنچه را او گفته اصلاح می کنم و امیدوارم او از آنچه گفته ام راضی باشد.فکر می کنم من به ویژه با ده دارم سینما را ازمسیرش خارج می کنم

جئوف اندرو: باید خاطر نشان کنم که یکی از همکاران من هفته قبل با ژان لوک گدار مصاحبه کرد و از او همین را پرسید و با توجه به این تغییر موضع فکر نمی کنم او یکی از فیلم های شما را درچند سال گذشته دیده باشد. اوگرچه موضع خود را حفظ نکرده اما حقیقتا باید چنین می کرد. بسیار خوب، در این جا مجبوریم پرسش ها را پایان دهیم و به آنتونی مینگلا رییس کانون فیلم بریتانیا خوشامد بگوییم

آنتونی مینگلا:هنگامی که ریاست کانون فیلم بریتانیا را به عهده گرفتم نمی دانستم چه میزان از وقتم صرف این خواهد شد که تلاش کنم دلیلی وجودی برای کانون فیلم بریتانیا بیابم: این که هدف کانون چیست، چرا وجود دارد و چرابه بودجه نیاز دارد. و آنگاه مواردی چون مراسم امشب پیش می آید که ضمن آن فیلمی فوق العاده می بینیم وبه سخنان یک استاد سینما گوش می سپاریم و بدین سان همه این موارد بهتر نمود می یابند.امید داشتم همه آنها که باید بودجه کانون را تامین کنند امشب می توانستند درجمع ما باشند اما ما به جای آنان به همه دوستان ایرانی مان خوش آمد می گوییم

هدف وجودی بی اف آی[کانون فیلم بریتانیا] ارج گذاشتن به همه شاعران سینما از گذشته تا امروزاست. ما امشب به وضوح یک شاعر بزرگ سینما را درکنار خود داریم. یک سنت بسیارمهم بی اف آی دادن جوایز است و من گمان می کنم یکی از بزرگ ترین وظایفی که در بی اف آی بر دوش دارم برآوردن این آرمان بر پایه و بنیانی قاعده مند است اما این نخستین موردی است که من در دوران تصدی ام به انجام می رسانم.من این جایزه را نه از طرف خود بلکه از طرف مدیر عاملان بی اف آی اعطا می کنم که به اتفاق آرا رای دادند تا جایزه کانون فیلم بریتانیا رابه عباس کیارستمی اعطا کنیم. این افتخار و سعادت بزرگی است و من آن را از طرف همه کسانی که در بی اف آی کار می کنند و به فیلم و دنیای سینما ومهارت بزرگی که در سینمای جهان وجود دارد توجه دارند اعطا می کنم. اوهنرمند و شاعر بزرگی است. و من گاه می اندیشم که اگر ساموئل بکت فیلم هایی می ساخت آنها را همان گونه می ساخت که کیارستمی می سازد. بنابراین این برای من افتخاری است که این جایزه را به شما اعطا کنم عباس

عباس کیارستمی:خیلی متشکرم.دریافت چنین جایزه ارزشمندی مایه بسی خرسندی و افتخاراست به ویژه از دست شما
 
87/03/19 |

حقیقت شیشه شکسته ای است که هر تکه اش نزد کسی است

همه حقيقت نزد شما نيست! - (یادداشت اصغر فرهادی در انتقاد به مضعیت جشنواره فیلم فجر)
دست‌اندركاران محترم جشنواره فيلم فجر
نامه‌ام خطاب به همه‌تان است، پيش از اينها تصميم به نوشتنش داشتم بنا به دلا‌يلي همكاران و دوستان خواستند چيزي نگويم مبادا مانعي ايجاد شود براي فيلمي كه بر اساس فيلمنامه‌ام ساخته شده؛ فيلم <دايره زنگي.> بهانه‌ام براي نوشتن اين منظور <دايره زنگي> است اما حرفم درباره اين فيلم نيست، حرفي است كه پيش از اين هم گفته‌ام، در جشن خانه سينما موقع تشويق و جايزه گرفتن نه فقط موقع توبيخ و اصلا‌حيه خوردن.
اين بار بلندتر اما. بالا‌خره دير يا زود اين فيلم هم ديده خواهد شد و اگر حرفي داشته باشد مي‌ماند، نداشته باشد مي‌ميرد، مثل انبوه فيلم‌هاي فراموش شده تاريخ سينما. اميدوارم اگر ماند كساني كه اين روزها آب به آسياب اهل مميزي ريختند تا عقده‌گشايي كنند، يادشان نرفته باشد كه چه كرده‌اند، پس هر آنچه مي‌گويم نظرات شخصي‌ام است و آرزو مي‌كنم اين‌قدر مردانگي باقي باشد كه تلا‌في آن بر سر سرمايه تهيه‌كننده فيلم خالي نشود.
آقايان تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي مي‌ماند كه در مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌هايتان اعلا‌م كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي مي‌كنيم، از چه در هراسيد، مگر روز و شب از تريبون‌هايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نمي‌زنيد، اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و با شعور تصميم بگيرند چه ببينند چه بشنوند، چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيم‌تر از مردميد، لا‌اقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي مي‌دانيد كه وظيفه‌تان سنجش عيار سلا‌مت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم مي‌دهند، مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفته‌ايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنري‌اي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلا‌مت آن را مهر بزنيد. چرا مي‌انديشيد مردم تنها مصرف‌‌‌كننده‌اند، مصرف‌كننده صرف و شما بايد غذايي را كه مي‌پسنديد دهانشان بگذاريد، چرا مي‌انديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري مي‌روند مغز خود را بيرون جا مي‌گذارند؛ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار مي‌روند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنراني‌ها از آنها دم مي‌زنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه مي‌خورند، سلا‌مت است يا فاسد. هرچند سخيفانه‌ترين‌مشكل تعريف از هر اثر فرهنگي هم‌ترازي‌اش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آورده‌اند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد. اگر قانون نوشته‌اي وجود دارد كه ما نمي‌دانيم ذائقه‌تان را تشريح كنيد. ذائقه‌تان فيلم‌هايي است كه به اسم معناگرا پشتش سينه مي‌زنيد. ‌
آقايان به حكم‌هاي شغلي‌تان دوباره نگاه كنيد. اينجا ميدان فوتبال نيست كه شما داورش باشيد و هراسان از اين سوي ميدان به آن سو بدويد تا از چشم تيزبين‌تان خطايي دور نماند. مديريد يا مراقب؟
يكي از هم مسلكانتان آشفته حال در پاسخ نامه جمعي از سينماگران، دم از توطئه و همدستي با استكبار زده، گفته است چرا چنين مي‌كنيد تا از بودجه‌اي كه به سينما داده‌اند پشيمان شوند، اين چه منتي است؟ چرا مي‌انديشيد صدقه داده‌اند؟ فرهنگ صدقاتي؟ آيا بايد به پاس قدرداني از آنچه داده‌اند، سرتاپاي سينما تسليم و تابع ذائقه بعضي از اهل سياست باشد. از ديون بنياد فارابي گفته‌ايد، آمار را بيرون بكشيد، اين همه فيلم سفارشي كه شما و هم‌مسلكانتان مي‌سازيد از كجا تامين بودجه مي‌شود، براي بيت‌المال دل سوزانده‌ايد سريال‌هاي ميلياردي را كه خودي‌ها مي‌سازند، پولش لا‌بد از جيب شما دلسوخته‌گان مي‌آيد! حرف‌هاي بديهي مي‌زنيد، لا‌اقل از كارنامه‌هايمان پيداست كه كجا ايستاده‌ايم، كارنامه اندك من و كارنامه پربار شما واضح است، من و شما در دو نقطه كاملا متفاوت ايستاده‌ايم، نه من توقع دارم روزي روزگاري شما با معيارهايي كه من بدان معتقدم فيلم بسازيد و نه منطقا شما بايد اين توقع را داشته باشيد. من رسما اعلا‌م مي‌كنم و پيش از اين داستان‌ها در كانون مركزي كارگردانان هم علنا گفته‌ام روزي كه فيلمنامه‌اي يا فيلمي منطبق بر متر و معيارهاي سينمايي شما ساختم، حلواي ختم حرفه‌ايم را خيرات كنند. پس قضيه كاملا‌ روشن است، ما به شما و جمعي كه به شما راي داده و بر مسندتان نشانيده‌اند، احترام مي‌گذاريم، آيا شما اين احترام را براي مخالفانتان قائليد؟ هر كس با شما نيست بر شماست؟ شما كه اهل سياستيد، مي‌دانيد اين جمله از آن كيست. انتظار اين نيست ميدان يكسره براي مخالفان قانوني‌تان باز باشد، اين قدر عاقل هستيم كه اين زياده‌خواهي را به ذهن هم نياوريم؛ اما گوشه‌اي از اين ميدان، وجبي، كف‌دستي.
آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه كجاي‌تان به لرزه مي‌افتد كه اينچنين هراسناكيد، آن هم با چند فيلم كه باب ذائقه‌تان نيست، فيلم‌هايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد مجوز ساخت دريافت كرده‌اند. لا‌اقل به امضاي همكارانتان پاي برگ‌هاي پروانه ساخت احترام بگذاريد، مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست، اين نظارت جديد از كجا مي‌آيد؟
از چه نگرانيد، اين همه فيلم سفارشي و تبليغي و مورد پسندتان، اين همه فيلمساز شكست‌خورده‌اي كه دورتان جمعند و چشمشان به دستتان است تا وامي برسد و فيلمي ساخته شود، كافي نيست؟ چنته‌تان پر است و با اين روند پرتر هم خواهد شد، پس چه جاي نگراني از چند فيلم معدود.
در جشن خانه سينما وقتي جايزه‌ام را مي‌‌دادند گفتم تا وقتي نگاه مسوولا‌ن فرهنگي به سينما اصلا‌ح نشود نگاهي كه سينما را چون فرزند شرور و رام‌ناشدني مي‌بيند كه بايد به هر قيمت رامش كرد، جشن معنايي ندارد. بعضي‌ها دلخور شدند كه چرا هنگام دريافت جايزه به جاي تقدير و تشكر، لب به شكوه گشوده‌ام، اما دوستان، اين داستان، داستان اين چند روزه نيست، مدت‌هاست گريبانگير سينماست، وقار و متانت اهل واقعي سينماست كه سكوت كرده‌اند؛ سكوت بزرگاني كه خانه‌ نشينند.
از خداي بزرگم كه خداي همه است و نه فقط خداي جمعي قليل، براي آنها كه مي‌انديشند همه حقيقت نزد ايشان است، آنها كه خدا را فقط مال خود و هم‌راي‌هايشان مي‌پندارند، آنها كه همه چيز را از زاويه تنگ سياست مي‌نگرند، آنها كه برگرده مظلوم دين سوارند و پياده‌ها را بي‌دين مي‌دانند، از خداي مهربانم سه خواسته دارم:
اول به آنها عمر دراز بدهد، آن‌قدر دراز تا بمانند و روزي بفهمند حقيقت بزرگتر از آن است كه فقط نزد جمع قليلي بماند كه اگر بماند يعني كوچك است و خرد و خردي دور از خرد و حقيقت.
دوم حافظه درازمدت‌شان تا انتهاي عمر در سلا‌مت باد تا اگر روزگاري فرزندانشان درباره گذشته‌شان پرسيدند، يادشان بيايد چه كرده‌اند.
سوم، صداقت، كم نيستند كساني كه روزگاري بر اين مسندها نشسته بودند و الا‌ن به اقتضاي زمانه به صندلي ديگر تكيه داده‌اند و همه آنچه را كرده‌اند يا كتمان مي‌كنند يا توجيه.

86/12/27 |

داستان بهرام رادان برای خانواده سبز

داستان > ايدز به قلم بهرام رادان


    
    
    
    اشاره: «بهرام رادان»، بازيگر بنام سينماي ايران در بسيج همگاني عليه ايدز سنگ‌تمام گذاشت و براي ما داستاني درباره اين ويروس كشنده و بلاي هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روي ورق سفيد آورد، نوشت و نوشت تا به پايان رسيد.به طور حتم زماني كه مي‌نوشت، فيلمنامه‌اي را در ذهن خود تجسم مي‌كرد اما سعي‌اش اين بود كه آن را خلاصه كند...
    آنچه مي‌خوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است.
    
    من و ليلي

    تمام صندلي‌هاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
    فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش مي‌كرد. مجله‌هاي روي ميز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچه‌اي كه از ترس سوزن خوردن فرياد مي‌زد، لحظه‌اي قطع نمي‌شد.
    خانم منشي داشت جدول حل مي‌كرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمه‌قدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشين‌ها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگه‌اي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان كردند.
    پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهم‌انگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه مي‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازي كوچك‌شان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگه‌اي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
    منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پرونده‌ها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذره‌بيني‌اش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگ‌هاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترون‌هاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
    من: ...بله... من هستم!
    دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
    به راه افتادم. حس مي‌كردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذق‌ذق مي‌كردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناك بود. بدون اين‌كه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
    تلاطم وجودم اجازه نشستن نمي‌داد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه مي‌خواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
    دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكته‌اي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه مي‌دانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكته‌اي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگ‌هاي دستم برايم عادي شده بود.)
    دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعب‌العلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچ‌چيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اين‌كه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست.

    ديگه سرم داشت گيج مي‌رفت... چشمام مات مونده بود روي لب‌هاي دكتر، دندان‌هاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيده‌اش نداشت، لب‌هاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچ‌آي‌وي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال مي‌رفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
    ديگه داشت سي سالم مي‌شد و آدم‌هاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچ‌كس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
    دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز مي‌تونه جز از راه‌هاي مقاربتي، از راه‌هاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!
    
    
    همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحم‌آميزش متنفر بودم. احساس مي‌كردم بهم ناچاري مي‌فروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبت‌هاي بعدي و بدتر از همه اين‌كه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت مي‌شود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرف‌هايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌هاي گرمش...
    
    آرزوهاي نقشه بر آب آينده‌مون با بچه‌هامون، كهنسالي‌مون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اين‌كه شايد او رو هم آلوده كردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شيطاني تصور مي‌كردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.
    
    همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا مي‌برد، در گوشم نجوا مي‌كرد و دلداريم مي‌داد. نشستم، نمي‌فهميدم چي مي‌گه؟ بايد ولم مي‌كرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
     خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچ‌وقت اين‌قدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
    مي‌خواهم بميرم... حتما مي‌كشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانه‌هاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌كشيده بود و چقدر خالص بود... دلم مي‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمي‌شناختمش. آرام گفت: مي‌دوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: مي‌دوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نمي‌دوني! كه اگر مي‌دونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه مي‌فهمي؟ تو درد مرا چه مي‌داني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كرده‌اي؟ آيا مي‌داني كه من صبح‌ها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ مي‌داني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه مي‌داني؟
    قبل از اين‌كه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من مي‌دانم ولي تو نمي‌داني. من وسعت درد تو را درك مي‌كنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش مي‌كشم... ولي من مي‌دانم... مي‌دانم كه خدا رحيم است، ارحم‌الراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نمي‌داني. حرف‌هايش به نظرم كمدي مي‌آمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور مي‌آمد. داشت كسي را صدا مي‌زد. نگاه من وسط سنگ‌هاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمي‌خواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخم‌زبان مردم برايش از زخم ساطور كاري‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه مي‌كند؟ او كه هنوز منتظر عروسي‌مان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
    كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم مي‌كرد. با من بود؟ آره با من بود.
    
    كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات مي‌كنه!
    خط نگاهش‌را در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم مي‌كند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من مي‌داد؛ من كودك مي‌شدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نمي‌آمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچ‌پچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش مي‌كرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
    دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان مي‌دهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه مي‌كرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه مي‌افتد و مقصر اين اتفاق هم مي‌تونه براي تسويه‌حساب به حسابداري مراجعه كند و...
    ديگه نشنيدم، نمي‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌اي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آن‌كه به ارحم‌الراحمين وفادار بود... به آن‌كه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و مي‌ديد و مي‌فهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت مي‌لرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظه‌اي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.
    
    زمستان هشتاد و شش
    بهرام رادان

86/12/14 |

عبدالجبار کاکایی

یه باغ پرشکوفه   

روشونه زمین بود

به دست سرشاخه هاش                                                       

سیب های نازنین بود

شکوفه انارش                                                                       

هلوی آبدارش

نسیم مهربونش                                                                     

برگای بی قرارش

صداصداصدابود                                                                      

توخواب باغاپیچید

شکوفه ی انارُ                                                                        

ازسرشاخه هاچید

صداصداصدابود                                                                         

که سقف چوبی لرزید

قلب بزرگ بابا                                                                          

 باهمه خوبی ترسید

دودکه به آسمون رفت                                                                    

پدرتوابوون اومد

ازتن شهرم اون شب

بگی نگی خون اومد

همون شب سیابود                                                                       

 که بمبُ من شناختم

کنارکاردستیام                                                                             

ماشین جنگی ساختم

لوله ی تانک چوبی                                                                       

مدادرنگی ام بود

کت بزرگ بابا                                                                               

لباس جنگی ام بود

گلدون یاس ایوون                                                                           

باغ خیالی ام شد

خونه مردم شهر                                                                              

جعبه خالی ام شد

وقتی صدا می یومد                                                                      

مدادُبرمی داشتم

مثل ضدهوایی                                                                                

روجعبه هامی ذاشتم

آژیرقرمزمی زد                                                                                  پدرهراسون می شد

آخه یه گوشه شهر  

دوباره داغون می شد

می دیدم ازتوجعبه                                                                       

 جنازه بیرون می یاد

عروسکای زخمی                                                                         

ازتنشون خون می یاد

می دیدم ازکوچه مون  

جنازه هی ردمی شه

دادمی زدم اَدَسر                                                                               

بازی داره بدمی شه

بازی ولی جدی بود                                                                          

یه روزی باورم شد

عروسکای زخمی                                                                             

یکیش برادرم شد

یه روزکه من بی هوا                                                                           

رفته بودم سراغش

یه پای چوبی دیدم                                                                              

توگوشه ی اتاقش

برادرم به من گفت                                                                             

بازیه جنگ وخندید

اومدمنوبغل کرد                                                                                   

اما پاهاش می لنگید
86/12/13 |

این وبلاگ متعلق به پریا رحیمی می باشد
paria_artist7e@yahoo.com

موضوعات

autobiography

gallery

my literary works

Café Blog

پيوندهاي روزانه

سینما ما

مطالب اخير

تک مضراب

ما مسلمانیم می توانیم / چه گونه جهانی شویم ... ( اثر برگزیده ی شهر تهران در همایش ملی ما می توانیم )

2 هایکوی جدید

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب

نقدی بر رمان و فیلم بادبادک باز

گفت و گو با عباس کیارستمی

داستان منتخب استان تهران

شبه هایکو هایم

نامه ای به محمد صالح علای جان

داستان منتخب منطقه

پيوند ها

خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کتم (محمد صالح علا )

سال های تاکنون

ناگفته ها

ورای قلم

خواندنی های ناب

بهرام رادان عاشق عصیان

دبیرستان و پیش دانشگاهی فرهنگ

سارا ناصرنصير

شیرین ترین واژه ها

spotlight

عمو بهرام و دايي علي

انجمن دوست داران احسان طبری

رویا بارون

یا مهدی دوستت دارم

sunbito

شبگویه

ندا عظیمی

بهرام رادان

Cigar ~ سیگار

گل شیفته

رضا یزدانی

عرفان کارن

Bahram Radan

ماه هفت شب

Yashar Lavaee's weblog

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme