تبليغاتX
The official weblog of Paria Rahimi

The official weblog of Paria Rahimi

جملات تحسین آمیز صرف که نقد خاصی ندارد یا نظراتی که سرسری و بدون مطالعه ی وبلاگ ثبت شده اند پاک میش

ما مسلمانیم می توانیم / چه گونه جهانی شویم ... ( اثر برگزیده ی شهر تهران در همایش ملی ما می توانیم )

پان اسلامیزم در دنیای انفورماتیک

 

    پیش از نگاشتن هر چیز شما را به خواندن نقل قول هایی از رابرتسون[1] و گیدنز[2] دعوت می کنم : « جهانی شدن درهم فشرده شدن همزمان جهان و تراکم آگاهی نسبت به جهان به عنوان یک کل واحد است ».

  « جهانی شدن  پیامد مدرنیته است و آن (تشدید روابط اجتماعی جهانی) است. همان روابطی که موقعیت‌های مکانی دور از هم را چنان به هم پیوند می‌دهد که هر رویداد محلی‌ای تحت‌تأثیر رویدادهای فوق‌العاده دورتر شکل می‌گیرد » .

 

   جهانی شدن در ابعاد مختلفی صورت می پذیرد که مهمترین، پیشرفته ترین  و نخستین نوعش اقتصادی است به نحوی که بازاری محلی را به بازارهای بزرگ جهانی پیوند می دهد. در ابتدا جهانی شدن در بر دارنده جهانی شدن تولیدی و معاملات مالی بود و امروزه ابعاد جدیدی چون ظهور شرکت‌های چندملیتی، جابجایی‌های عظیم سرمایه در سطح جهان، نیروی کار جهانی و تقسیم کار بین‌المللی پیدا کرده است .  

   دیگر بعد شاخص جهانی شدن بعد سیاسی آن است که ازجمله پیامد های آن به انگار گیدنز «ملیت‌های بدون دولت» است .  این شاید نوعی آنارشی ای باشد که انسان سال هاست در ذهن خود می پروراند !

   دیگر جنبه ی جهانی شدن فرهنگی است ، باور بسیار رایجی که وجود دارد این است که جهانی شدن به معنای حذف فرهنگ های محلی است ، چرا که از قدرت هنجاری فرهنگ‌های غربی برخوردار می‌باشد .  پرداخت به چون این افکاری است که مسئولان دولتی را به جبهه گیری وا می دارد . شاهدش؟!  برخورد با مک‌دونالیزه شدن[3] .  ولی چون این اندیشه ای زمانی پرورده می شود که ما مقاومت های مردمی را هیچ انگاریم ، «کلید درک تأثیر فرهنگیِ جهانی شدن، دگرگونی خود محل است[4]». و این دگرگونی در محل به هنگام مواجهه ی مردم با فرهنگ انتشار یافته و بازاندیشی در تاریخ، هویت و سرزمین حاصل می شود . در این باره دكتر كريم مجتهدي[5] می گوید : «شناختن غرب، غربي شدن نيست. غرب شناسي خودشناسي است به اين معنا كه خودمان را در مقابل مان و در آينه  غرب  بينيم».

   آن چه تا به حال به بار نشسته ، قبول جهانی شدن به عنوان پدیده ای پسا پست مدرن و مقبول است .

   این درست همان ایده ای است که محمد نبی 1400 سال پیش در ذهن می پروراند . یعنی قبل از زمانی که در اروپا دولت-ملت ها و احساسات ناسیونالسیتی بر اثر پیدایش و رشد مذهب پروتستان پا می گرفت ، زمانی که در آسیا امپراطوری ها بنا می شدند مردی در تفکر جهانی شدن بود!

   بر این باورم آن چه که می بایست معیار مرزبندی قرار گیرد نژاد و زبان نیست بلکه تفکرات است . ولی مادامی که ما عرب را ملخ خور می نامیم و روزی "ی" را "ء" می کنیم و فردایش "ی"  - پان اسلامیزم - اندیشه ی محمد ابتر می ماند.  تا زمانی که پنداریم «هنر نزد ایرانیان است و بس» خواب جهانی شدن را نیز نمی بینیم . اگر هنر تنها نزد ماست پس شما جنگ و صلح را چه می دانید ؟ چهار فصل ویوالدی را چه طور ؟ آثار جان فورد و هیچکاک را چی ؟ این ها صنعتند ؟! زباله اند ؟! اوه آری هر چه هستند هنر نیستند چرا که هنر فقط برای یک قوم است و بس و سایر بنی بشر یا ملخ خورند یا جانی اند یا بی احساس و ...

   محمد پیامدار خدا لشکر کشی می کرد نه برای زمین خواری که برای تقسیم کردن جهان بر مبنای بینش ایده آلیستی و ماتریالیستی .  او عصبیت را دار زد ، قبایل را برادر هم کرد ،  تا یکی شدن را از نطفه بنا سازد .  چرا که او "كافه اللناس"[6] بود در دعايي كه از پيامبر اكرم (ص) براي ماه مبارك رمضان نقل شده، آمده است: «اللهم اغن كل فقير؛ اللهم اشبع كل جائع؛ اللهم اكس كل عريان؛ اللهم اقض دين كل مدين؛ اللهم فرج عن كل مكروب؛ اللهم رد كل غريب؛ اللهم فك كل اسير...»
در اين دعا از خدا مي‌خواهد كه تمام فقيران جهان به رفاه برسند و تمام گرسنگان جهان سير شوند و تمام برهنگان جهان لباس بپوشند .

درست است دعای کسی که یکمین سنگ های جهانی شدن را بنا می کند چیزی جز این نمی تواند باشد !

   و حالا ما به جای پروراندن این اندیشه اجازه می دهیم در این عصر انفورماتیک هر کسی به ظن خود و تنها بر مبنای خودخواهی جهان را باب دندان خود سازد. بی آنکه بداند شکوفه ی تئوری موهومش به بار خواهد نشست ؟ یا خیر سرما خواهدش زد ؟

به مقاومت الماسی که در قلبتان هست شک دارید ؟ باشد به چکش در دست من بنگرید .

   جهان اسلام 6 حوزه دارد . کانون یکی از حوزه ها عربستان است که بعد از جنبش سلفی ( بدون در نظرگیری مسائل فقهی ) باعث احیای عربستان شد .  در حوزه ای دیگر که کانون آن ایران است جنبش روحانیت باعث نجات و احیای ایران شد . حوزه ی  مالایی در جنوب شرق آسیا  از لحاظ رشد اقتصادی بسیار سریع عمل می کند. بسیاری از کارشناسان اقتصاد و توسعه بر این باورند که کامیابی‌های اقتصادی آسیای جنوب از فرهنگ این منطقه نشأت می‌گیرد. که نکته دارای اهمیتی است.  هنوز هم به درمانگری اسلام شک دارید ؟ ما باید زبان جهانی را بیاموزیم !  این را من نمی گویم این را تجربه می گوید . جهان دیده ترین فیلم ما طعم گیلاس اساسا فیلم  کم دیالوگی نیست ولی بنیادین جهانی است .  با تهدید و تخطئه جهانی نمی شویم . پیامبر خدا با شمشیر بر مردم ولایت نیافت .  با مودت و نرم خویی بر دشمنان چیره شد  و خلیفه ی خدا در زمین گردید.

 امید است پان اسلامیزم روزی جهان شمول شود  و حکم خدا حاکم !

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ﴿۵۵﴾ خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند وعده داده است كه حتما آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد    نور ﴿۵۵﴾

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ﴿۳۳﴾

او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند   توبه (۳۳)

 

 ۱۸/۲/۸۸ 

 

 

فهرست منابع

 

 

1.      قرآن

2.      www.wikipedia.org

3.      www.glo110.blogfa.com

4.      جهانی شدن و فرهنگ - مجنون آموسی

5.      جهاني شدن و مسلمان معاصر - گفتاري از حسن رحيم پور ازغدي

6.      چالش های فرهنگی مسلمانان و جهانی شدن - مهندس مرتضی کاظمی

7.      مک دونالدی شدن - دكتر نعمت الله فاضلي



[1] یکی از رهبران با نفوذ ایوانجلیست‌ها در آمریکا ۱۹۶۱ (میلادی)

[2] آنتونی گیدنز (متولد ۱۸ ژانویه ۱۹۳۸) از مشهورترین جامعه‌شناسان بریتانیایی است.

 

[3] ایران با جلوگيري از نفوذ آمريكا اجازه توسعه مكدونالد در ايران را نمي دهد مكدونالد به علت گسترگي و قدرتي كه دارد تا باعث ورشكستگي رستوران هاي محلي نشود

 

[4] جان تاملینسون- جامعه شناس آمریکایی

[5] کریم مجتهدی (زادهٔ ۱۳۰۹) استاد فلسفه در دانشگاه تهران است.

[6] سوره ی سبأ آیه ی 28 

88/02/21 |

2 هایکوی جدید

دیگر زمستان هم نیست

فصلی نو آمده

جغد بر بام می بارد

--------------------------------------

خوب فهمیدم

عزرائیل از شعر است 

و چشمان تو شعر خداست

بهمن ۸۷

88/01/06 |

نقدی بر رمان و فیلم بادبادک باز

  این مطلب تاکنون در روزنامه ی بانی فیلم به چاپ رسیده است 

 

خلاصه داستان

 

داستان ماجرای مرد جوان افغانی است که همراه با همسرش در سان فرانسیسکو زندگی میکند. او به سبب صحبت با یکی از دوستان قدیمی و تماشای چند بادبادک در آسمان ( سمبل عالم بچگیش ) به یاد خاطرات دوران کودکی و نوجوانیش می افتد. او تا 18 سالگی همراه با پدرش در خانه ای اشرافی واقع در کابل زندگی می کرده است و پس از حمله ی روس ها به پاکستان می روند و اندکی بعد برای همیشه به آمریکا سفر می کنند. در دوازده سالگی اتفاقی  در زندگیش می افتد که تا سال ها روان او را تحت شعاع خود قرار می دهد و آن تجاوز پسری ( آصف ) به دوست یا برادر ناتنی نامشروع یا پسر خدمتکار پدرش  - حسن – است که امیر به سبب روحیه ی محافظ طلبانه اش تنها به نظاره ی این عمل می نشیند و سال ها بعد آگاه می شود که آصف اکنون پسر حسن ، سهراب را نیز مورد تعدی خود قرار داده است. او سهراب را بعد از پذیرش رنج های بسیار از افغانستان به آمریکا می برد و به فرزند خواندگی خود می پذیرد .

        

 

نقد رمان

 

     باد بادک باز ( The kite runner (  اولین رمان نویسنده ی افغان ، «خالد حسینی» است که با فروش بالا و ترجمه به حدود 40 زبان دنیا رمان موفقی به شمارمی آید . کتاب  دل من را نیز به دست آورد. حداقل تا میانه خالد حسینی متقاعدم کره بود که باید کتابش را دوست بدارم. هر چند که زبان آن مشابه هیچ کدام از نوشته های عسلین افغانی نبود که تا پیش از آن خوانده بودم چون اصلا کتاب ترجمه بود و در طول داستان خلا آرایه را  ، که خوراک  باب دندان مزاج ایرانی ام هست ، احساس می کردم.

     اما بخش دوم کتاب، که آغازش را زندگی امیر در آمریکا قرار می دهم ، من را به یاد کتاب ویترین نشین این دو سال اخیر، عطر سنبل عطرکاج انداخت و تکرار عبثی بود که سردرگمی داستان در این برهه کمکی به ضدحال وارد شده به حالم نکرد.  تا آن که دوباره داستان به کابل کشیده شد و ترسیم مخوف و دلربای افغانستان ، به منزله ی معجزه ای برای حالم به شمار آمد .

     بر خلاف این که جمله ی نخست کتاب آبستن فرزند اتفاق بود : «در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم»

ولی کودک مرده به دنیا آمد و من قابله را به خانه فرستادم. چرا که خیلی زود دریافتم، تا آخر داستان حس تعلیقی به وجود نخواد آمد جز در مواردی زود گذر مثل : نگاه خیره مرد ریش بلند که هولم را ورداشت ویا آن که آیا رئیس یتیم خانه در را باز خواهد کرد؟  یا آصف سهراب را به عمویش خواهد سپارد؟  آیا ثریا بچه دار خواهد شد ؟

     جدای این چند مورد خیر  کشمکشی وجود نداشت و من تبسم بر لب و با  الهی یا آخی گفتن  ما به ازای دو پسر افغانی و خاطراتشان  و دغدغه هایشان داستان را به سر بردم و در طول خوانش 423 صفحه ی کتاب هر بار از خود پرسیدم چه ماجرایی را دنبال کنم ؟ پاسخ دادم :« فعلا هیچ ! بذار این جوان از خاطرهاش بگه . خب امیر جا می گفتید ...»

     خالد حسینی در لفافه یا به واژه ای دیگر اکسپرسونیستی تاریخ اجتماعی- سیاسی افغانستان و عقاید سیاسی خویش را ، با سرنگ قلم به مغز ما تزریق کرد .  شاید تهی از فکر نبود است ، گزینش ملیت امریکایی برای آن صاحبان یتیم خانه ی کذایی  ، جان و بتی کالدول .  نمونه های دیگر: کمک مالی دولت آمریکا به مهاجران افغانی ویا ویزای انسان دوستانه که کوثرین فرشته ای می نمود برای سهراب .

     خواهش مندم توجه کنید :

« اگر این ماجرا مال یکی از آن  فیلم هندی ها بود که من و حسن می دیدیم ، جایش بود که که دنبال ماشین می رفتم و جیغ می زدم که نگه دارد . حسن را از صندلی عقب می کشیدم بیرون و بهش می گفتم که مرا ببخشید ، واقعا متاسفم ، اشک هایم قاطی آب باران می شد . توی رگبار همدیگر را بغل می کردیم  . اما این فیلم هندی نبود من متاسف بودم اما گریه نکردم دنبال ماشین هم نرفتم .»  این بخشی از قسمت اول داستان است که به تمامی مختصات یک داستان رئال را به ما تدریس می کند.

     ولی قسمت سوم ( بازگشت امیر به پاکستان ) نوبت به عرض اندام رمانتیسیم است و این جا ، خالد حسینی چون مادری مهربان می ماند که نمی خواهد بین بچه هایش فرق بگذارد و به این یکی نیز فرصت جولان می دهد. دقیق شوید :

آصف همان کله گنده ی طالبان است! بعد از پدر حالا نوبت پسر است ! آصف و امیر درگیر می شوند و دست بر قضا گلوله ای از حلقه ی دور پای سهراب کنده می شود و سهراب هم تیر و کمانش را که ( هنوز لای بند تنبان و شکمش دست نخورده باقی مانده بود ) از نیام کشین بر می کشد  و گلوله را بر تهدید گاه پدرش فرو می نشاند . لب بالای امیر چاک بر می دارد. بعد از جراحی پلاستیک خطی صورتی بر جای می گذارد چون نیمه ی نا مشروع پدرش- حسن - !

نه! این جا فیلم هندی است. یک ملودرام کاملا مردانه!!! کاش این بچه ی دومِ سرتق ( رمانتی سیسم ) دل مادرش را به رحم نمی آورد !

     بادبادک باز هر چه که بود راضیم کرد درقفسه ای  کنار رمان های مورد علاقه ام بنشیند .

 

 

مشخصات فیلم

 

کارگردان : مارک فورستر

تهیه‌کننده : ویلیام هوربرگ

والتر پارکس

ربکا یلدام

بنت والش

لوری مک دونالد

نویسنده : خالد حسینی(رمان)

دیوید بنیوف (فیلم نامه)

بازیگران : خالد عبدالله

زکریا ابراهیمی

همایون ارشادی

احمد محمدی زاده

موسیقی :  آلبرتو ایگلسیاس

فیلمبرداری :  رابرتو شفر

تدوین :  مت چز

توزیع‌کننده : DreamWorks

Paramount Classics

انتشار : ۱۴ دسامبر ۲۰۰۷ (محدود)

مدت :  ۱۲۸ دقیقه

زبان : فارسی دری

انگلیسی

کشور :  ایالات متحده آمریکا

بودجه  : ۲۰ میلیون دلار 

 

نقد فیلم

زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی/ بازار زهد ما را بشکست عشق خالی--خاقانی

از غم آن دانه ی خال سیاه /  جمله ی تن خال شده روی ماه ------- نظامی

تنها نه من به دانه ی خالت مقیدم / این دانه هر که دید گرفتار دام شد  ----- سعدی

مرکز دایره ی حسن مصور گردید/خال مشکین چو بر آن چهره ی زیبنده زدند-----صائب

 

     نمی توانم دریابم که چه طور "مارک فورستر" نمی داند خال داسی شکل یعنی چه ؟ آن هم اندکی بالا تر از کنار لب ! آخر مگر گذاشتن یک خال چه زحمتی دارد؟

کاش کمینه  همه چیز به نبود  یک خال داسی شکل اندکی بالاتر از کنار لب می انجامید تا آنقدر ذهنم گیس نمی شد !  بگذریم ...

                          به ترنج بپردازم که حاشیه تکمیل است.

 

     از تیتراژ دریافتم که نباید شاهد کاری افغانی باشم. آخر موزیک تیتراژ ، که به طرز فاحشی ریتم عربی داشت، ازهمان آغاز هوشیارم کرد که :« صابون به دلت نزن یارو، مارک فورستر افغانستان نمی فهمد» و خط کوفی آذین بسته شده به نام ها تاییدیه را صادر کرد .

خال داسی شکل هم گواه دیگری بود .

 

     دیالوگ ها همان متن کتاب بودند. گویی به هر یک از بازیگر ها به جای فیلم نامه ، نسخه ای از ترجمه ی افغانی کتاب را داده باشند. الحق و الانصاف نیز هر کدامشان همت گماردند ، تا دیالوگ به دیالوگ را به بدترین لحن ممکن ادا کنند . خب کارگردانشان که پی به مقصودشان نمی برد. هموکه به خیال خود به لوکیشن و فضا پی میبرد. همان که نمی داند خال داسی شکل یعنی چه.

و شکل هچل هفتی از ادغام فضا ها عاید کرد.

     شنیده بودم شرقی ها با عاطفه ترند ولی نمی دانستم پدران آمریکایی آنقدر بی عاطفه اند که در را به آرامی برای ابد پشت سر پسرشان ببندند. احتمالا فورستر موقعه ی خواندن بخش رفتن حسن و علی با خود گفته: «چه قدر رمانتیک و اغراق آمیز صحنه را توصیف کرده آخر هیچ پدری که تا این حد منقلب نمیشود» و درست با این نظریه ی "احتمالی" فرصت  داشتن نقطه ی اوجی را از فیلمش سلب کرد. یا حتما کارگردان و نویسنده ی فیلم با خود فکر کردند: «اگر نخستین رویارویی جنگ طلبانه ی حسن و آصف در یک بازارچه به جای بیابان صورت پذیرد اتفاق خاصی نمی افتد» ولی افتاد! چون محال است در بازار یک جامعه ی قشریگر که محل عمده ی تجمع توده ی مردم است، پسرکی از نژاد نازل (هزاره ای ) بر پسرکی از خون رنگین تر و خانواده دار(پشتونی) تیر و کمان بکشد. آن هم دراثری که هم و غم بسیارش ، بسط مسئله ی نژاد پرستی و قومیگری به طالبان ، انحراف اخلاقیشان و بدعت مصلحت طلبانه شان می باشد .

     کارگردان خلاف این موارد، گاهی پایبندی خود به متن را "بیش از حد " نیز اعلام داشته است.  مثل : وقتی که دوربین "close up" ای  از جعبه ی تیر و کمان ساخت آمریکا می گیرد و این جاست که چون حسینی هم یاری امریکا را در اوضاع کنونی افغانستان سنجیده می شمارد و استفاده از کالاهای آمریکایی را فرصتی برای احیای تولید و چرخه ی اقتصاد افغانستان.

     فیلم ساحت تاخت و تاز بی دقتی های بچگانه ای بود ، شاهد : گپ و گفت سلیس انگلیسی از جانب راننده فقیر افغان با امیر.  لزوم این مسئله در قیاس با حجم واژگان دری و انگلیسی بسامد یافته ، چون درک وجودیت جن و پری برای کودکان مبهم است.  یا این که چرا رحیم خان باید با امیر هم ولایتی اش به زبان انگلیسی صحبت کند؟! خود از قاعده ی جن و پری جدا نیست - و این جاست که نبود زیر نویس برای فارسی زبانان چون بی ادبی است به قاموس داران این در گران .

     ابتدای رمان باد بادک باز با این توضیح آغاز می شود ،  که رحیم خان دوست قدیمی امیر به او زنگ زده و او برای فکر کردن در باره ی پیشنهاد رحیم خان به پارکی رفته و با دیدن دو بادبادک خاطرات کودکیش تداعی میشوند. حال آن که در فیلم این طور نشان داده شده که امیر در حین مکالمه  - دقت داشته باشید - حین مکالمه با رحیم خان ،  به خاطرات گذشته پرتاب میشود. که این یادآوری ، 45  دقیقه از فیلم را صاحب می شود.

     اگر زمانی بخواهند یک فیلم سینمایی را به در بکشند < نثر> به بیش از 100 صفحه تجاوز نخواهد کرد و اکنون ما شاهد 128 دقیقه ای شدن رمانی 400 صفحه ای هستیم واین فیلم به مثابه ی فیلم اورجینال 4 ساعته ای می ماند که وزارت محترم ارشاد جمهوری اسلامی با مهارت خاص خود آن را به یک ساعت و نیم تقلیل داده است  و این خود موجب می شود که بازیگر قابلمان، همایون ارشادی نتواند تغییر شخصیت پدر را، از دوران زندگی در کابل ،  تا سان فرانسیسکو، آن گونه که در کتاب است، ایفا کند.

     همایون ارشادی که اولین ره آورد هالیود از ایران به شمار می آید ،  لهجه ی کابلی را ، آن گونه که دیگر بازیگران فیلم  تعیین می کنند ، خوب درنیآورده است.  رقص بی رمق سهراب هم پس لرزه ای بود تا آلونک محقر سکانس مربوطه را با آدمیمایه یکسان کند.  و در قیاس حرکات مشخص ، ذاتی بازیگر نقش بزرگ سالی امیر که در راستای سستی و روحیه ی محافظه کارانه اش می بود چون باران رحمتی بر سر فیلم بنماید.  

     چندان انسان ناسیونالیستی نیستم ولی نمی توانم حاشا کنم حس غروری را که با دیدن همایون ارشادی با آن بازی پر کوهگون و شنیدن صدای سامی یوسف در آن فضای دراماتیک – مذهبی  به رخ کشانی" ایمان امیر"(ایمان حقیقی ) بر" آصف "( که دفع سنگ کلیه بر اثر لگد پرانی انساننمایی موجبش بود ) به من دستی گرم داد .

     سکانس برتر فیلم ،  "بادبادک پرانی نخست"  بود که رنگین کمانی از جنس کاغذ را بر قاب تله ویزیونم هویدا کرد  و سپس دویدن حسن خلاف جهت دیگران که تضاد -وادار فکری- را ساخت وموسیقی ، این بار بر خلاف سایر سکانس ها که ریتمی هندی یا عربی داشت،  شد غلامی برای گدی پرانی سلاطین کابل، "حسن و امیر" .

 13/5/87 -14 /5/87

87/05/19 |

داستان منتخب استان تهران

هجوم گنجشک ها

 

 

 

        دیشب  خوابی دیدم که  خیلی  وحشتناک بود .

گنجشک ها حمله کرده بودند... به شهرمان .

وای...

اصلا نمی خواهم چیزی در موردش بنویسم  ، ولی باید به مردم بگویم .

دفعه پیش دقیقا وقتی قرار بود جشن تولد 5 سالگیم را بگیرند برای اولین بار این خواب را دیدم .

ودیشب دومین بار بود.

20 سال پیش خوابم را تعریف کردم ولی کسی محل به حرف پسر بچه ای 5 ساله نمی گذاشت .

20 سال پیش وقتی من 5 ساله بودم گنجشک ها حمله کردند ، گنجشک هایی از نسل دایناسور ها . آن ها همه چیز ما را ویران کردند.  مادرم ، خواهرم و برادرم که 3 ماه بیشتر نداشت تکه تکه شدند. گنجشک ها  ، آن خون آشام های ویران گر، آن ها را ، خانه یمان را ،  دوستانم را و خویشان دوستانم را سلاخی کردند .

من ماندم و پدرم و تنی اندک از دیگر اهالی شهر سحر شده یمان .

بعضی دیوانه شدند .

برخی مثل پدر من مریض شدند. پوستشان قرمز شد ،   موهایشان ریخت ، ناخن هایشان افتاد و تاول های سیاح کل وجودشان را درنوردید .  با کوچک ترین تکانی در حنجره کشی خود همت می گمارد .

و فقط من ماندم  . که کاش نمی ماندم ! کاش دیوانه می شدم ! کاش تفرج گاه تاول ها بودم ، ولی فقط من سالم ماندم و مثل دیگر کسان پابند این شهر شدم . پایبند پدرم  . هر شب برایم از مدارا می گوید ، از پیمان نشکستن و آیین ها و سنت های مسخره یمان را حفظ کردن .  از مورمون ها[1] می گوید از آمیش ها[2] و از اجداد طایفه ی خودمان ،  که عهد بسته اند با هیچ گروه انسانی جز خودشان در تعامل نباشند .

و دیشب دوباره آن خواب را دیدم .

یعنی باز هم . ..

1/1/1521

 

 

         امروز صبح هوا کاملا  روشن بود. کنار پنجره نشسته بودم .  چایم را می نوشیدم  ، که به یک باره هوا تاریک شد .  فکر کردم لابد کسوف است .

سرکی کشیدم تا نقاب کشیدن خورشید را ببینم  ، که دیدم نه !  در آن دوردست ها بر جلوی خورشید سپاهی آراسته از گنجسک ها صف کشیده اند .   گنجشک ها  دارند می آیند !

بلند شدم .  خواستم مردم را خبر کنم که دیدم همه یا بیمارند یا دیوانه و حتما خودشان نیز این صحنه را دیده اند .  پس شروع کردم  . شیشه ی پنجره ها را شکستم و به جایشان چند الوار کوبیدم بر در نیز .

با این حال پدرم را با مشقت فراوان و به بهای آسیب رساندن به گوش هایم ( هر طور که بود ) به انباری کشاندم  . تا توانستم غذا جمع کردم . ماشین تایپم را هم  بردم . ولی آب  ! آن را چه کار کنم ؟ انباری هیچ شیر آبی ندارد .  اوووووووووووه  دیگر شب شده است  و ذهنم خسته پس می روم  تا مغزم را به کابوس ها بسپارم .

2/1/1521

 

 

         امروز صبح با صدای سرسام آور جیک جیک کر کننده ی گنجشک ها بیدار شدم . صدایشان ثانیه ای  قطع نمی شد .هر لحظه هم بیشتر می شد. هر لحظه هم بیشتر می جوشید چشمه ی انتقام در وجودم .

عزمم را جزم کرده ام . انتقام می گیرم از گنجشک ها .  آن ها بودند که مادر بزرگم را که تا همین چند سال اخیر در نهایت جنون من را تر و خشک می کرد ،  دیوانه کردند.

پدرم را بیمار.

بردند مادرم را خواهرم را برادرم را ،  پیش همان کس که قبل از خواب و بعد از هر وعده غذا به خاطر نعمت هایی که به من ارزانی داشته است شکرش می کنم .

 

راستی او کیست ؟ شاید پدر هذیان گویم بداند .

ولی فعلا  این موضوع چندان هم مهم نیست .  اوه  ! راستی برای انباری یک چاه کندم .  توانستم یک شعبه هم  از شیر آب به انباری بکشانم . حالا یک جان پناه دارم .  جان پناه ؟ جان پناه دیگر چیست ؟ جایی که پناه جانم باشد ؟

جان همان چیزی است  که می خواهم نباشد .  پس چرا برایش ... اوه  ! خدای من !  خدا ؟ خدا دیگر چیست ؟ آهان! همانی که قبل از خواب و  بعد از هر وعده ی غذا شکرش می کنم به پاس تمامی نعمت هایش .

3/1/1521

 

 

               دیگر صدای وحشتناک بال زدن هایشان را هم می شنوم . همه جا تاریک است. همه جا خاک آلود است ،  آخر مرکبشان از جنس غبار و به رنگ خاکستر است .

چند کتاب در مورد پرندگان و چند کتاب در مورد دایناسور ها پیدا کردم . عده ای معتقدند دایناسورها زمانی منقرض  شدند که شی آتشینی از اجرام آسمانی بر زمین فرود آمد و نسلشان را از میان برد. عده ای دیگر بر این باورند که در پی کمبود غذا دایناسور ها تخم همدیگر را خوردند تا سیر شوند و به این دلیل منقرض شدند .

فرضیه ی آخر قدری نوید بخش است. من می توانم همه ی مردم را یک جای امن جمع کنم تا در امان باشند،  بعد گنجشک ها از گرسنگی به یک دیگر حمله ور می شوند و هم دیگر را برای حیات از بین می برند. ولی این نقشه ایرادات بسیاری دارد. اول این که ،  شاید گنجشکها پس از ناکامی در شهر ما به شهر های دیگر هجوم ببرند و خسارات شدیدتری از خوردن چند مریض و دیوانه به بار آورند .

دوم این که ، من چه گونه این همه دیوانه و مریض را نگهداری کنم ؟

وقتم هم بسیار کم است .

وای چه کار باید بکنم ؟

4/1/1521

 

 

            بر آسمان شهر حول محوری فرضی در حال چرخشند .

جیک می زنند . دمهایشان در یکدیگر گیر میکند . صدای بال زدن هایشان می آید و صدای جیغ دیوانگان شهر که لحظه ای قطع نمی شود  .

خدا را شکر پدرم آرام است ،  یعنی چاره ای ندارد .  تاول هایش به لبهایش رسیده اند و فقط گه گاهی دستمالی خیس می کنم و بر لبهایش می مالم .

خودم هم دیگر در انباری مانده ام .  باید فکر انتقام را از سرم بیرون کنم .

نمی خواهم خودم هم قربانیشان باشم . شاید بهترین راه انتقام در امان ماندنم باشد.  این جوری من تنها کسی هستم که طی دوبار یورششان هیچ بلایی سرم نیامده است.  بعد از این که برگشتند رخت سفر می بندم . از این شهر بیرون می زنم 20.  سال از عمرم را تلف کردم . دیگر بس است !  بریده م از هرچه سنت است . آخر پدرم چه ؟  این مرد بیمار را چه کنم ؟ آخر او را که تکانی بس است برای پاره کردن پرده ی گوش .  آه ...

در مورد بعد،  بعدا فکر می کنم .  الان بهتر است آرام باشم و این کتاب های دعا را بخوانم که نمی دانم خطاب به کیست  ولی همین که من را حواله می دهند به باغ هایی با رود های روان و حوریان بس است .

5/1/1521

 

 

              الان بالای سرمان هستند  . یعنی در خانه . با نوک زدن های ممتدشان دیوار ها را سوراخ کردند . فکر می کنم یکی از گوش هایم از کار افتاده است . اگر آن یکی هم از کار بیفتد یا  تاول ها موقتا بر دهان پدرم بمانند ، می توانیم از شهر برویم .  حسی به من می گوید که گنجشک ها رفتنی اند .  بعد از این که رفتند ،  می نشینم و کلی فکر می کنم در مورد خدا ، همان که گویا این کتاب های دعا خطاب به اوست  . گاهی فکر می کنم ، شاید گنجشک ها را او فرستاده است .  ولی زود از فکر خود پشیمان می شوم و حس بدی بهم دست می دهد . وای نه الان یک کدامشان دارد بر زمین خانه یعنی سقف همین انباری نوک می زند .  اگر وارد شوند چه ؟ !  باید دست به کار شوم  و چند الوار هم بر سقف بکوبم . هوای تازه هم کم است . نفس کشیدن برایمان دشوار شده است .

6/1/1521

 

 

              صدایشان کمتر شده است . نمی دانم این گوش های من هستند که نمی شنوند و یا نه واقعا در حال رفتنند ؟! اگر هم بروند دیگر جسمم را یارای آن نیست که از این انباری بالا بیایم  . به خصوص که این یکی دو روز اخیر بیشتر غذارا به پدرم خوراندم (  با چه مصیبتی) .  ولی در اصل می ترسم از مواجهه دوباره با اجساد تکه تکه شده  . حتی روزنه های دیوار را پوشاندم ،  تا نتوانم نیم نگاهی را هم  به بیرون از این جان پناه بی اندازم .

احساس پیروزی می کنم  . گنجشک ها من را نیافتند .  نمی دانم چرا این چون این می شود ؟  چرا آن ها با من کاری ندارند  ؟ دفعه پیش من و خواهرم در همین انباری با هم  بودیم که اورا در برابر چشمان من تکه تکه کردند و از من به سادگی گذشتند  . گویی اصلا من را ندیده بودند . حالا هم چه راحت به جای صرف اندک تلاشی از خیرم گذشتند . حکمتش را خواهم یافت .

7/1/1521

 

 

             الان دو هفته ای است که از آن گورستان بیرون زدیم . همه مردم شهرمان بعد از گنجشک ها خوراک لاشخور ها شدند. دریکی از شهر های پیشرفته هستیم  . پزشکان در حال بررسی بیماری پدرم هستند . حالا دارم سعی می کنم همه خاطرات گذشته را فراموش کنم . دلم می خواهد بروم دنبال جواب سوال هایم  . می خواهم زندگی کنم .  زن...ده...گی !

21/1/1521

 

 

                                                                                               پایان



[1]  mormon به اعضای  چندید  فرقه و مذهب مسیحی اطلاق می شود که مهمترین آن ها کلیسای قدیسین متاخر(The Latter Day Saints ) است . ریشه ی این مذاهب به مذهبی می رسد که جوزف اسمیت در حدود 1830در ایالات متحده بنیان نهاد . جوزف اسمیت ، که فرزند یک کشاورز بود ، در سال 1827 ادعا کرد که فرشته ای به نام مورونی الواح زرین را به او داده است . او این الواح را به انگلیسی ترجمه کرد و به صورت کتاب دینی مورمون منتشر ساخت .

مورمون ها معتقد بودند که فرقه های مختلف دین مسیح از مذاهب راستین دور مانده اند . آن ها در ضمن معتقد بودند که کمال معنوی و در نتیجه مقام خداوند از طریق یک فرآیند تکامل معنوی قابل حصول است. مورمونها به بازگشت دوباره ی عیسی مسیح معتقد بودند و اعتقاد داشتند که این امر دوران صلحی هزار ساله را به دنبال خواهد داشت . هدف مورمون ها ساختن سرزمین موعود یا صهیون در غرب امریکا تحت رهبری پیشوایان بود که نه تنها درباره ی امور مذهبی بلکه در مورد امور زندگی روزمره ، از جمله مالکیت خصوصی و چند همسری ، تصمیم می گرفتند .

[2]  گروهی هستند که مکان زندگیشان امریکای شمالی است آن ها حامی تساوی در بهره مندی از مزیت ثروت هستند در روز چندین نوبت به عبادت در کلیسا می پردازند شغلشان دامداری است طبق عهد نامه ی بینشان کسی از اجتماعشان اجازه ی خروج از مکان زندگیشان را ندارد و به هیچ وجه اجازه ی ارتباط با دنیای خارج از زمین های مختص خودشان راندارند .

۲۰/۱۲/۸۶

87/03/16 |

شبه هایکو هایم

خود را دوجا می بینم

در چشمت

و اشکش


لبانم داغ داغند

زندگی

     و

         دیگر

                  هیچ


مصیبت !

مصیبت !

چشمانش دیگر با من حرف نمی زنند .


مرا از باتلاق چشمانت 

بیرون بکش


می خواهمت !

این را گوش راستم می گوید

صفلک

دلتنگ لالایی

قلب توست

می خواهد بر سینه ات

                                بخوابد


کرم خاکی جنی شده است

از وقتی در خاک

 لولیده

دیگر غیبش زده است


آن شب

با چشمان آبی تو

و ماه با آن سوسوی نور عاریه اش

ماه و خورشید با هم ظهور کردند


در کلاس درسم

نگاهم بر کتاب ادبیات

مغزم غرقه در منجلاب واقعیت


داروگ خواند

باران هم آمد

ولی هنوز همه چیز خشک است

 

86/12/28 |

نامه ای به محمد صالح علای جان

     اوخ! همین الان گوشه ی کاغذ انگشتم را برید .

یک کمی سوخت ولی مهم نیست. دست پر خراشم بدتر از این ها کشیده است .

خسته شده است از روزن گشودن برای خون از برکشیده شدن از نیام پشمینش در سرمای زمستان.

     آخه ، از عادات یومیمه :  دستم را ، تا جایی که ممکن هست ، تو صندوق نامه های واحد 14 می کنم  ولی خالیه !

بعد می روم سراغ برد اعلانات معمولا نامه ها را آن جا می گذارند  ولی نه خبری نیست .

      کوله پشتی پر از کتاب درسیم ، یکهو ، پر می شود از کوهستان ولی من نمی شکنم می روم و همان شماره 13 را بر می دارم ، قدری به گلی زل می زنم ،  تحسینش می کنم و صفحات زهوار در رفته اش را که خسته از نوازش هر روزه است ،  ورق می زنم .

       نشانی  را به محمد صالح علا می شناسم . محمد صالح علای جان که اگر دو قدم مانده به صبح خواب هم باشم ، بیدار می شوم ،  کمی می بینمش ، می شنومش و بعد می خوابم .

بار ها شنیده ام که گفتید : «من مهربان ترین آدم دنیا هستم » .

نه !

شما دروغ گو ترین آدم دنیا هستید که می گویید من مهربان ترین آدم دنیا هستم که اگر بودید دخترکی چون من را در انتظار هر روزه ی نشانی نمی گذاشتید – این دیگر چه نوع مهربانی است - .

      از فرشتگی دم می زنید . این گونه اند فرشتگان ؟ که اگر این گونه باشند ، می برم از هرچه رب النوع و ملک و فرشته و فرشتگی . تاکی باید ؟ باید تاکی  آب رو داری کنم ، برابر کسانی که می گویند پولت را بالا کشیده اند . دیدی پولت را دور ریختی و مشترک نشدی ؟ تا کی به سایتتان بروم و به ببینم که در دست عملیات است ؟ تا کی نشان نشانی را از کیوسک ها و کتاب فروشی ها و کافه ها بگیرم ؟ گاه می گویند نشریه ای که مدیر مسئولش محمد صالح علاست ...

و این جا فقط من هستم که مبلغی سرخ و سیاه می شوم و می گویم : « نشریه تازه کار است ، راه می افتد – حالا می فرستند » «صالح علا این جور آدمی نیست » به مثابه زنی عمل می کنم که با وجود شوهر اوباشش بخواهد زندگی آب رومندانه ای را تظاهر کند .

       گویی باور ندارید که خواننده دارید ، مشتاق دارید .

خواهشی دارم ، دیگر بر جلد مجله تان ننویسید ماهنامه که ماه نامه  تعریف مغایری دارد با آن چه شما می گویید.

       آ... می توانید بنویسید : هر وقت دلمان بخواهد نامه .

راستی نمره امور مشترکین را گرفتم من را حواله دادند به دو هفته دیگر 3 هفته دیگر شد نمره را از نو گرفتم این بار یک هفته ای دیگر آن هفته هم گذشت بعد از آن هم هفته ای پس از آن 7 روزی دیگر و

                                                                                                           این داستان ادامه دارد...     

86/12/28 |

داستان منتخب منطقه

خاطره ی رمضان[1]

 

     آخ  ! چشمتان روز بد نبیند . دو سه سال  پیش که روزه گرفتم دوم راهنمایی بودم البته بگویم روزه ی کامل. خب ،  تا قبلش که کله گنجشکی بود.  یک لرزه و ضعفی کل وجودم را گرفت که داشتم الشهدم را می خواندم . یک دندان قروچه ای می کردم که فکر کنم چند میلیمتری از طول دندان هایم کم شد.

     بگذریم، مهم دو هفته پیش هست که تصمیم گرفتم دوباره روزه بگیرم . حدود دو سه ساعتی قبل از افطار خواب شیرین و عجیبی  من را فرا گرفت . شیرینی اش از این جهت که زیر نور انوار آن هم توی بالکن خانه ی عزیز جون ، خواب یک صفایی دارد ولی عجیب از این جهت که من در طول 2 ساعت خوابم ، خواب مردی را دیدم : میانه بالا – نورانی – با عبایی ساده و محاسنی حنایی همراه با کودکانی 5-6 ساله بر کنار خیمه ای رفت ،  از افراد اطراف خیمه سوالی کرد و پاسخ شنید : عبیدالله عمرجعفی !  انگشتی بر در خیمه زد و مردی بیرون آمد ، بالا بلند و آراسته به لباس های شکیل .

    دو مرد با هم خوش و بشی کردند. ( مرد نورانی ) شمشیر و اسبی اعلا از ( عبیدالله ) گرفت . باز چند کلامی با هم به گفت و گو پرداختند .    سپس ( مرد نورانی ) راه افتاد . آرام آرام تا با کودکان همراه خود همگام باشد . بچه ای زمین خورد. مرد برگشت او را بلند کرد و به بغل گرفت و با آرامش به راه خود ادامه داد.

    پس زمینه ی این خواب را بیابانی عظیم  ، همراه با خیمه ها و پرچم های بسیار تشکیل می داد ، با آسمانی آبی و بدون ابر تنها خورشید در آسمان دیده می شد که با تمام قوا بر زمین نور می تاباند .

    بیدار شدم . صدای الله اکبر مسجد را می شنیدم ، عزیزجون هم داشت می آمد تا مرا بیدار کند . گیج بودم . مدام آن خواب عجیب بر جلوی چشمانم بود . خدا را شکر آقا جونم روحانی است . من هم با خود فکر کردم که شاید او از خواب عجیبم سر در آورد . با خود می گفتم ، شاید خوابم تعبیری خاص داشته باشد.

    منتظر ماندم تا آقاجون نماز و دعایش را بخواند. تلویزیون را خاموش کردم تا جلب سریال های ماه مبارک نشود. کنارش نشستم و خوابم را با تمام جزئیات برایش بازگو کردم . بعد از تمام شدن تعریفم ، لحظه ای چشمانش را بست، مهره ای از تسبیح در دستش به جرگه ی دانه های پشت دستش پیوست و گفت :  الله اکبر

قسم به حشمت جاه و جلال شاه شجاع / که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

    دخترم اون مرد نورانی که تو خوابش را دیدی سیدالشهدا بودند. آقا امام حسین ان شاء الله  حافظت باشند !

    دخترم عبیدالله یکی از افراد متنفذ  و غنی بود که از خوف تقابل با ابن زیاد جرئت الحاق به امام حسین را نداشت و هم قادر نبود علیه ایشان قرار بگیرد ولکن وقتی امام حسین از او طلب کمک کرد او هم به ایشان اسب و شمشیر قیمتی خود را می بخشد ولی بعدها نادم شد که چرا به امام نپیوسته.  حالا خوابی که شما دختر عزیزم دیده ای همین حکایت بوده .

    آقا جون دستش را برشانه ام گذاشت و سرم را بوسید و رفت. من هم در بهت پیچیده خود باقی ماندم. که چگونه بدون این که از این ماجرا خبری داشته باشم خوابش را دیده ام ؟!

الله اعلم



[1] این داستان به هیچ عنوان حقیقت ندارد.

86/12/28 |

نوشته هایم

برای سنتوری

کمی که از فیلم گذشت احساس کردم دندان های فک پایینم دارند تیر میکشند ته حلقم احساس گرفتگی می کردم گیج گاهم انگار داشت لینچ می شد کمتر سابقه داشت چون این حالتی بهم دست بدهد فهمیدم چیزی نمانده که گونه هایم تر شوند مقاومت کردم ولی سد پلکم برای آبشار خروشان اشک هایم خیلی کوتاه بود گریه می کردم

نه برای علی سنتوری و رنجهایش برای خود فیلم برای خودم و برای امثال خودم چه قدر شبیه علی سنتوری بودم چه قدر خمار بودم از مرداد تا همین امروز

معتاد بودم به سنتوری

 و استخوان هایم درد می گرفت تا مغزشان وقتی کسانی که سنتوری را دیده بودند با آب و تاب تمام از فیلم می گفتند

گریه می کردم

 برای این که در عالم خماری منتظر بودم تا حتی اندکی تنها اندکی مواد به دستم برسد 100 ها عکس جمع کردم آنقدر کلیپ و آنونس و پشت صحنه دیدم که اگر همه را سر هم می کردم فیلم کامل درمی آمد علی رغم تمام تلاش هایم خط کلی داستان دستگیرم شده بود و ریز مسائل گاه بهتر از ذهن مهرجویی در ذهن من نقش بسته بود

گریه می کردم

 وای که چه بازی ها سر فیلم در نیاوردند

  اگر همان مرداد ماه اکران می شد

چه می شد

 فیلم نقد می شد

 برایش می نوشتند

 خود من هم می نوشتم ولی نه مثل الان که در سوگش می نویسم

در فستیوال های خارجی شرکت می کرد

 در جشن خانه ی سینما

چه قدر می فروخت

چه قدر ها را به سینما علاقه مند می کرد

 ولی حالا چه

 دیگر دست به این سی دی کذایی نمی زنم قایمش می کنم نمی خواهم دیگر ببینمش تا زمانی که سنتوری را فراموش کنم آن وقت دوباره به سراغش می روم می بینمش و لذت می برم اما گمان نمی کنم که تا آن موقع از سینما خوشم بیاید چون حالا نیز قدری زده شدم یعنی زده ام کردند می خواستم فیلمساز شوم ولی دیگر نمی خواهم مگر جز این است که اگر خیلی هم با استعداد باشم مهرجویی می شوم خب من نمی خواهم مهرجویی شوم هیچ وقت

 هیچ وقت

 

 


نقد فیلم آرامش در میان مردگان

نخست تعریفی از تضاد برایتان ارائه می کنم:

 تضاد به معنای کمال ناهمتایی در دو رکن قابل مقایسه است.

آرامش در میان مردگان معرفی مصور از تعریف بالا بود

محوری ترین تضاد قابل بحث فضای دراماتیک فیلم بود که بیننده ی خاص خود را با سکانس های پر فراز و نشیب تا پایان در( لبه ی صندلی)[1][1] نشاند .این فضای دراماتیک خود متشکل از تضاد های روان در سناریو بود که این جریان متضاد برای شکل گیری یک درام لازم است . مهم ترین این ناهمتایی ها چرخش فیلم از یک حالت رئال به سور رئال ( رئالیزم جادویی ) است . طیبه ( گلاب آدینه ) بازیگر اصلی فیلم به سبب داشتن بیماری( قلبی و روانی و تیک عصبی) دچار موهوماتی می شود که این خود باعث چرخش گرایش فیلم از واقع گرایی به تصوف و عرفان است.

نخستین نا همتایی فیلم از تیتراژ آغاز می شود که بسته بندی مدرنیته ی طنز آلود مردگان را در مقابل بافت خالی از تکنولوژی خود قبرستان نشان میدهد .

نا همتایی دوم زمانی است که کارگردان به زیبایی انگشتان شست و نشانه را در مقابل پنجال قرار میدهد سکانسی را می گویم که آشنایان مرده با دو انگشت خود خیار ، قاشق حلوا و حتی سیب کروی را بر می دارند  حال ان که طیبه مشت مشت بر خیرات یورش می برد

تضاد بعدی زمان خروج طیبه از قبرستان برای رفتن به خانه ی فریبا شکل می گیرد و آن فضای شهری پر سر و صدا و آزار دهنده در مقابل قبرستان آرام و بی ازار  است

تضاد بعدی  در قیاس با مهر و علاقه ی دو نوجوان به یکدیگر و زن و مرد شاکی از هم عرض اندام می کند

و  یکدیگر از مهمترین تضاد ها تضاد چادر با پله برقی است یعنی تکنولژی پاره کننده ی یخشی از اعتقادات مذهبی-سنتی ماست و...

من بر این باورم که مهرداد فرید در پی نشان دادن معضلات شهری و یا سالمندان کهریزک نبوده است ا و به روشنی هدفی عرفانی دنبال می کرده است حضور طولانی طیبه در خانه ی سامندان به جهت نشان دادن نزدیکی پیر ها به مرگ است هم آن طور که طیبه چهره ی ماورایی فرشته ی مرگ را برای نخستین بار در فیلم  آن جا دید

 سپس آن چهره را در ازدحام ماشین و تراکم انسانی دید و این برای طیبه  یعنی آرامش در میان مردگان است

و مرگ اش

حضور فرشته ی مرگ و رقص کوتوله های فرشته

او مرد و دوباره به قبرستان بازگشت

و این یعنی سر منزل مقصود همان مبدا است

که فرید برای بیان تز عرفانی خود از قبرستان وام گرفت

حضور  همه ی افراد جاری در فیلم بر سر جسد طیبه به معنای رستاخیز بود

و خوردن آب زرشک نوسط فرشتگان و ریختن قدری از آن بر روی طیبه به معنای حساب رسی  پس از مرگ است او مرده خواری کرد و شاید چون این قصاص شد

  طبق یکی از تعاریف مستند که  به بازی بازیگران نا آشنا در میان بازیگران آشنا اشاره دارد فیلم سینمایی آرامش در میان مردگان را می توان یک مستند به حساب آورد در این جا انتقادی برمهرداد فرید کارگردان  و گلاب آدینه بازیگردان وارد است که بازی بازیگران نا آشنا بسیار ضعیف و کم تجربه بود و در مقابل بازی قوی گلاب آدینه بیش از حد لزوم  ضعیف می نمود

حرف آخر این که به مهرداد فرید تبریک می گویم و جسارت آدینه را بیش از پیش تحسین می کنم .

 

 

فرش باد 

فیلمی سفارشی برای کشور ژاپن  سفارشی بودنش سبب شده بود تا  فیلم خصوصا تصویر برداری ها و موسیقی در اختیار صحنه ها  به معیار های جهانی نزدیک باشد

البته

گلایه هم داریم

سي دقيقه ديالوگ‌هاي ژاپني كار با زيرنويس فارسي عرضه شد. تيتراژ كاملا انگليسي كه تنها نام «فرش باد» ـ آن هم با لوگويي ژاپني‌وار ـ در يك صفحه به همراه نام ژاپني فيلم قرارگرقته بود .

 

از مجموعه انتظاری  جز این می رفت اگر این گونه حواشی را نادیده بگیریم

می توان کار را اثری موفق  معرفی کنیم

خلاصه ي  فيلم به قلم دكتر حداد عادل به شرح زیر است :

v   (( ساكورا، دخترك ده ساله ژاپني، كه از مرگ مادر جوان خود به شدت اندوهگين است، همراه با پدر به ايران مي آيد تا آرزوي مادرش را برآورده سازد. مادر جوان او كه به هنر فرش ايران علاقه داشته، پيش از مرگ نقشه قالي زيبايي انتخاب كرده و آن را به ايران فرستاده تا بافته شود و در جشني بزرگ در ژاپن به نمايش درآيد.
قرار بوده فرش در اصفهان در كارگاه «مرادخان» بافته شود و «اكبرآقا»[رضا كيانيان] واسطه كار است. مسافران ژاپن به اصفهان وارد مي شوند تا فرش آماده را تحويل بگيرند، اما بر خلاف انتظار «ماكوتو» پدر ساكورا و اكبرآقا، فرش اصلاً بافته نشده است زيرا مرادخان آن چنان به سودپرستي مشغول است و آن قدر پول و مشغله دارد كه به كلي تعهد خود را براي بافت اين فرش فراموش كرده است. در حالي كه تنها بيست روز به جشن باقي مانده است، ماكوتو كه از اين خلف وعده و ناكامي غمگين و مأيوس شده، تصميم مي گيرد دست خالي به ژاپن باز گردد. اما روزبه، پسرك دوازده سيزده ساله اي كه به علت مريضي پدرش، درشكه پدر را در دست گرفته و با آن در ميدان نقش جهان كار مي كند، اصرار مي ورزد كه اكبرآقا «مهباجي» كه مدير داخلي كارگاه فرش مرادخان است بخواهد تا او و كارگرانش فرش را در مدت بيست روز باقي مانده به دست گيرند و به پايان رسانند. پيشنهاد روزبه پذيرفته مي شود و جنب جوشي همه جانبه آغاز مي گردد تا فرشي كه هديه و نماد فرهنگ و هنر ايران است بافته شود و بدين سان فرصتي پديد مي آيد تا هنر قالي ايران كه قدمتي چند هزار ساله دارد به موضوع اصلي فيلم سينمايي «فرش باد» بدل شود.

دار قالي به سرعت برپا مي شود و پس از چله بندي، بافت فرش آغاز مي شود. انبوه «خامه »ها به سوي كارگاه  مرادخان سرازير مي شود و زن ها، آنها را در پاتيل هاي رنگ مي كنند و بافندگان، روز و شب، در سه نوبت پشت دار قالي مي نشينند تا آن را در موعد مقرر تحويل دهند. دست هاي ظريف زنان و نوجوانان، ميليونها گره را بر طبق نقشه پيشنهادي مادر ساكورا در تار و پود فرش مي نشانند تا به آرزوي او كه گفته بود: «انديشه من و تو، صد سال در فرش ايراني پايدار و باقي ماند» جامه عمل بپوشانند.

با چنين مضمون و موضوعي، فرش باد، صحنه نمايش و معرفي وجوه مختلف فرهنگ و هنر ايران مي شود. زمزمه زير لب قالي بافان كه شوق آنان را به شغلشان مي افزايد و ترانه هاي محلي ساده و صميمانه اي كه مي خوانند فيلم فرش باد را دلپذيرتر مي سازد.
كارگاه مرادخان، يك خانه قديمي است كه معماري سنتي ايران را معرفي مي كند. اكبرآقا و همسرش هم در خانه قديمي ديگري در محله پاقلعه اصفهان سكونت دارند كه در دوره زنديه ساخته شده و نقاشي هاي زيباي آن چشم و دل بيننده را مسحور مي سازد.
انتخاب شهر اصفهان فرصتي فراهم مي آورد تا جلوه هايي از هنر و معماري اين شهر در فيلم به نمايش درآيد. شكوه و جلال رؤيايي سي وسه پل و صفا و آرامش جاري و هميشگي زاينده رود و عظمت و زيبايي ميدان نقش جهان و وسعت و قداست مسجد امام همه و همه در فرش باد جايي براي جلوه جلال و جمال خود پيدا مي كنند.
كارگردان براي آن كه «فرش باد» را به صورت مجموعه اي دلپسند از انواع هنرهاي ايراني درآورد در كارگاه قالي بافي «مرادخان» براي يك پسر و دختر جوان، مراسم عروسي برپا مي كند و جشن عروسي ايرانيان را، همراه با جلوه هايي از شادي و شادماني ايراني چاشني فيلم مي سازد.

اما زيباترين جلوه ايراني در فرش باد، نمايش اخلاق و منش و حسن سلوك ايرانيان با ديگران است. اين رفتار به زيباترين وجه در مناسبات ميان روزبه و ساكورا به نمايش درمي آيد. رابطه صميمانه و خالصانه  آن دو كه از صداقت كودكان لبريز است در سراسر فيلم ديده مي شود. در حقيقت تنها روزبه است كه مي تواند گرد غم از چهره ساكورا بزدايد و لبخند شادي بر لبهاي او بنشاند. آنها، بي آنكه در برابر يكديگر احساس حقارت يا تكبر كنند با هم دوست مي شوند و بازي مي كنند و حتي گاهي با شيطنت خود ماكوتو و ميزبانان او را دچار دلهره مي سازند. روزبه ژاپني نمي داند و ساكورا هم فارسي بلد نيست، با وجود اين، آن دو موفق مي شوند با زبان حال با يكديگر سخن بگويند. از جمله صحنه هاي دلنشين فيلم، صحنه هايي است كه در آنها روزبه مي كوشد با كمك گرفتن از اكبرآقا، يعني تنها ايراني اي كه ژاپني مي داند، عباراتي سرهم كند تا به ساكورا بفهماند كه او را دوست دارد.
پيام اصلي فيلم كه دوستي و محبت بي شائبه انسانهاست. فارغ از مرزبندي هاي قومي و ملي در رابطه ميان روزبه و ساكورا شكل مي گيرد. آن دو كه در معركه و هنگامه كارگاه مرادخان شاهد بافته شدن فرش ايراني هستند، يك بار در سكوت شبانه اي كه همه در خوابند، هوس مي كنند به تقليد از بافندگان فرش، پاي دار قالي بنشينند و با انگشتان نازك خود نخي را به تار و پود فرش گره بزنند. يك نخ را روزبه گره مي ز ند و نخ ديگر را با رنگ ديگر ساكورا، كه هر دو كودكانه و خارج از نقشه و نابجاست. بعدها وقتي فرش با همت و تلاش همگان به موقع آماده مي شود و باشكوه و جلالي افسانه اي بر بدنه بلند ارابه اصلي در جشن بزرگ شهر در ژاپن نصب مي شود، دوربين در آخرين صحنه ها، روي همين دو گره متمركز مي شود كه به صورت دو نقطه زرد و قهوه اي در حاشيه فرش به جا مانده و به آرزوي مادر ساكورا كه گفته بود انديشه من و تو در فرش ايراني تا صد سال باقي ماند جامه عمل پوشانده اند. بيننده فيلم در اين لحظه، از لطافت اين پيام احساسي بس خوشايند و راضي كننده پيدا مي كند. گويي فيلم، تجسم تصويري غزلي است از شفيعي كدكني كه با بيت:
اي مهربانتر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آغاز مي شود و با اين ابيات به پايان مي رسد:
پيش از من و تو بسيار، بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه محبت، بعد از من و تو باقي است
تا در زمانه باقي است آواز باد و باران ))

انتخاب اصفهان میان این همه شهر در ایران که به فرشبافی زبان زدند

خود  از فراصت تبریزی حکایت می کند که با این عمل قداست و زیبایی های وصف ناپذیر اصفهان را  به رخ بیننده ی ژاپنی می کشاند

 

در نخستین سکانس رو به رویی ساکورا و روز به شاهد نگاهی  هستیم که به نگاه عاشق و  معشوق می نماید  و فضایی که چیزی به نام عشق را تجلی می کند

هر چند که پس از مدتی به غلط در میابیم که فکر ما بسیار مضحک است و ما به کل منطق را از یاد برده ایم

 

توجه زن اکبر (که نازاست ) به ساکورا و گاه پس زدن ها و اکراه ساکورا در  رفتن به آغوش زن  و در مقابل تماشای چنان پیوند عاطفیش با پسری هم سن و سال خود ما را به تامل وا می دارد

 

هر قسمتی از فیلم می توانست موضوع اثری دیگر را در بر بگیرد

عشق ساکورا و روز به

قالی بافی و مراحل و آوازهای فولکلور رنگ خانی ها

علاقه ی زنی به فرش ایرانی  مرگ او

مراد خان پول پرست

و ...

چیزی که در آخر علاقه به تذکر آن دارم  نقد اجتماعی روابط طرفین است

 فلاسفه می گویند : انسان بالطبع  اجتماعی است

 در صحنه هایی از فیلم احساس می کردیم ساکورا لال است  چون مانند انسان های عادی  هیچ علاقه ای به اجتماعی بودن نداشته است

 زن اکبر در تمام طول فیلم در پی ایجاد تعامل اجتماعی با ساکورا بود شاید این تعامل صورت گرفت در صحنه ی بازی زن با ساکورا تا حدودی شاهد تعامل اجتماعی بودیم ولی هیچ گاه میانشان " ما" یی  شکل نگرفت چون به واقع مشابهتی میان آن دو وجود نداشت

ولی میان روز به و ساکورا  تعامل اجتماعی و ما تشکیل شد چرا که رفتارهای سرزده از آنها با تعریفی که از تعامل اجتماعی و شکل گیری ما ارائه شده است به تمامی مطابقت دارد

تضاد ارزش ها

در سکانسی مرد ژاپنی دستش را برای فشردن دست زن اکبر دراز می کند و در مقابل زن مراد که مسلمان است و ارزش هایش مغایر با ژاپن خود را به کناری می کشد

یا این که ما در طول فیلم تفاوت های دعای مرد ژاپنی با ایرانیان را دیدیم

و تلاش  روز به و زن مراد را برای ژاپنی صحبت کردن و هم چنین تلاش مرد ژاپنی و همسرش را برای فارسی حرف زدن

 

 

تکرار

مهر آغاز چند باره ی 

صدای خش خش برگهای خسته از درخت 

عرض اندام دوباره ی سرما 

و سوز پژمرده ی پاییزی است

دوباره مهر و  آغاز پادشاه فصل ها پاییز

بی آنکه دیده بیند در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچاپیچ مخالفسرای باد یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند

مهر ماه ماه بزرگداشت حافظ مولانا و سهراب است

و تولد من

هیچ گاه لذت وصف  ناپذیر زمانی را که اشعار مولانا را با صدای غول زیبای رنج شاملو می شنوم فراموش نخو اهم کرد پژواک اشعار مولانا  را در حلزونی گوشم که منتهی است به قلبم می شنوم  کاری با قالب وقرن شعر و شاعر  ندارم بند بند وجودم شعر می شود و بند بند شعر وجودم

ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی تو را به شاخ نباتت آب حیاتت  جواب نیت ما را بگو   و بعد تفال  الا یا ایها الساقی ادارکا.....

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

فال حافظ و  شب های چله

قرآن و دیوان حافظ بر لبه ی  طاقچه

به واقع نمودی است از فرهنگ و ادبی جامع 

 

 

سهراب سپهری

در بطن پر رمز و راز اشعارش هاله ای از عرفان نهفته است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مها جر دارد

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

سهراب عزیزما هم مهر ماهی بود  نقاش شاعر

شاعر نقاش

شعر هایش نقاشیی از طبیعت است و نقاشی هایش چهره ی دیگری  از عرفان اشعارش

 

من هستم و آرزوی ستاره شدن آرزوی آن که کتابم بر طاقچه ی  خانه ی پیرزنی باشد

آرزوی آن که اشعارم دختر نو جوانی را دگرگون کند 

 آرزوی  آرزو شدن

و امید به آن که 27 مهر بزرگداشت پریا شود

 

25/7/85

 

 

تمرین توصیف

گلدان کوچک است

و رنگ آن بنفش یاسی است . نقوش اش سایه روشن 4 رنگ نارنجی ، سبز ، زرد و سیاه است . بدون هیچ قوسی بر اندامش ازپایین به بالا باریکتر می شود و در نهایت به دایره ای تهی پایان می یابد . نقوش گلدان بسیار ظریف و هنرمندانه طراحی شده است . بخش مهمی از آن را درخت کوتاهی با سه شاخه اصلی تشکیل داده است . شاخسارانش تو در تو و منحنی است . شکستگی نا متوازنی در هیچ کجای درخت به چشم نمی خورد. در کنار درخت علف های  بلندی به سان علف های ساوان* روئیده است . شماری صاف و شماری مانند درخت خمیده کپه ای کوچک در پایین ترین جای درخت را چمن سبز رنگی پوشانده است کمی آن طرف تر و شاید به ظاهر کمی هم عقبتر درخت بلند و صافی به چشم می خورد. گویا تنه ی آ ن را با کمک خط کش ترسیم کرده اند. تنه درخت چند شاخک دارد. شاخه ها  کوتاه و کاملا در هم تنیده اند . تاج درخت  یک شاخه ی باریک و بلند  است که انگار در امتداد ساقه ترسیم شده است . در پایین این  درخت   هم چمنی تنک و کوتاه روئیده است . 8/1/85

اجزا شبیه و متضادند . بین دو درخت خورشید کمرنگی خود نمایی می کند. درست در بالای خورشید هاله ای سپید به چشم می خورد. قطعا آن هاله چیزی جز ابری از خانواده ی ابرهای سیریوس **نمی باشد. مه رقیق صبحگاهی  جان را از خورشید گرفته است  دوپرنده سیاه بالای درخت خمیده پرواز می کنند. دو پرنده  ، دو درخت و حالا دو کوه را می بینم . یکی پر رنگ و دیگری زیر رنگ بنفش گم شده است .

دره بی شک شبیه فاصله بین دو بال پرنده است  ولی  کمی ناهموارتر . گویی ناهمواری های کوه به نقاشی جان داده است .

نقاش هنرمندانه قلم اش را به رنگ نارنجی  آغشته کرده و  درست پایین ترین جای گلدان بر تن کوزه ی گلی مالیده است . نارنجی به مرور کمرنگ تر می شود و در نهایت به جایی میرسد که می توان آن را زرد خواند . رنگ زرد زمین نقاشی خورشید را ساکت کرده است .

* علف هایی که در آفریقا می رویند وبسیار بلند هستند .

**گروهی از سه شاخه اصلی ابر ها هستند این نوع ابر به مانند پر می باشد .

 

 

9/1/85

 

 

نامه سر گشاده

دوست بسیار عزیزم 

درود

این یادبود من نوعی درد و دل است قطعا از پس آن به منظورم می رسی.

من معتقدم انسان ها ابتدا برای هم محترمند و بعد گرامی و بعد دوست داشتنی ،گاه این دوست داشتن به جنونی با نام عشق می رسد.در کتابی خواندم دوست داشتن به مانند شناکردن در دریا و عاشق شدن به سان غرق شدن در آن است . دوست عزیزم هر کسی لیاقت اشک های تو را ندارد . بدان  هیچ کس محتاج به دیگری نیست . و این را هم بدان که غرور و تکبر چیزی مستثنای یک دگرند . من خود این چون این برداشت می کنم  فخر فروشی به دیگران تکبر و جلوگیری از ابراز احساسات غرور است . از خو متشکر باش .من یقین دارم که بد نیست. ما از گل ، از هوا و...و....و...تعریف می کنیم  حال بیاییم  از خودمان تعریف کنیم و خود را دوست بداریم !

اولین گام برای رسیدن به انسانیت خودشناسی است  و بعد خداشناسی . آدم خوبی باش ولی زندگی ات را به تاراج نفرست؛ خود مهمتری ، هرگاه به درجه ای از عرفان رسیدی که انسان شدی  اپیکوریست شو . آن گاه زندگی را برای لذت بردن بخواه ولی در این راه اعتدال را برقرار کن .

بودا  سالیان سال ریاضت کشید ولی خود پشیمان بود !! هر کاری می کنی بدان معتقد باش. آدم بکش و به کارت اعتقاد داشته باش . آن گاه کار تو گناه نیست. البته اگر این موضوع را مطرح نکنم خود را بسیار سرزنش خواهم کرد : که: آدم بکش ولی زمانی که به عمق لازمه ی انسانیت برسی .

                                                 تمام سعی ات را بکن که انسان 

 

                                                                   باشی !!!

                           بدرود

 

 

من کیستم؟؟

حضرت محمد : ((هرکس خود را بشناسد ،خدایش را نیز خواهد شناخت. ))

من-I- انا

من پریا رحیمی هستم .پریا انسانی که به خود جرئت می دهد خود را انسان خواند، نه آدم . راه میان آدمیت تا انسانیت زیاد است .اولین گام خود شناسی است و بعد خداشناسی  و در نهایت کسب آگاهی از علت ومعلول های دنیوی ومن می دانم که توانستم درکی صریح از وجودیتم کسب کنم .من من انسانم با قدمتی چندین و چند ساله .روحم شاید در بدنهای زیادی بوده است وحالا هم در کالبد پریا ساکن است  .روحی  که امیدوارم سالم و شفاف و سبک بر بدنم پای گذاشته باشد وذاتی پاک را برایم زقم زند و زده است .حس می کنم ،حس می کنم که آن وجدان اصیل انسانیت در من هوشیار است.  من پریا هستم ؛پریایی که  در روزهای پایانین مهرماه به دنیا آمد .کودکی که در مهر زاده شد و قشنگترین روز را برای پدر و مادرش رقم زد. پریایی که پریای خدا برا ی والدینش بود. پدر و مادری که او را دوست می دارند .من مهربانم ،مهربانم چون قلب من نه جامد است نه مایع است و نه گاز بلکه هر گاه که ناراحت می شوم ذوب می شود و هر گاه که خشنودم قلبم سراسر بدنم را فرا می گیرد .مهربانم چون غم دیگران مرا غمگین می کند وشادمانی دیگران مرا شادمان. دلسوزم، چون هرگاه برای کسی ناراحتم به او کمک می کنم ،دلسوزی می کنم و سعی می کنم که خود را به او نزدیک سازم. من زیبایم چون انسانم و چون خدا زیباست و انسان نیز از خداوند است. ذره ای از اوست که به او باز می گردد. این که انسان از آن خدا باشد و روح خدایی خود را پاک نگهدارد زیباست وزیبایی سیرت به  زیبایی صورت می افزاید. هاله ی نامرئی ام را سبز می کند و صورتم را نورانی چون آیات قرآن که از خود نور متصاعد می کنند. من گریه می کنم من می خندم چون که احساس دارم احساساتی که باکی از نمایان شدن ندارند ،احساساتی که هرگاه بخواهند همچون اشک جاری می شود، گاه از غم وگاه از شادی وشده است که اشکهایم شاکرانه بریزند در پی ستایش خدا .من احساساتم را پرورش داده ام .من کار نیک کرده ام تا لوح وجودیم را پاک نگاه دارم و نه غبار آلود .ولی می دانم که کافی نیست .می دانم که به نهایت انسانیت هم فرسنگ ها راه در پیش است، ولی فیلسوف بزرگ اشو می گوید)) : می پرسی: تا مقصد چ قدر مانده است ؟

آه! مقصدبسیار دور است و بسیار نزدیک.

دوری یا نزدیکی مقصد ، به مقصد مربوط نیست به تو مربوط است .

هرچه اراده ات راسختر باشد ، مقصد نزدیکتر  است .اگر ارده ات کامل باشد آنگاه مقصد تویی.

 من دوست دارم که در آینده انسان شوم و از تمامی نیروهای انسانیم استفاده کنم: فراست ، ذهن خوانی ، جهت یابی و هزاران نیرویی که در انسان خفته است .من می خواهم که احساساتم را شعور مند کنم یعنی شعر گویم ؛مجموعه ای از احساسات شعور مند یک چکامه سرای آه یعنی می شود ؟ ولی باید بشود چون می می خواهم و می دانم خدا هم مرا یاری خواهد کرد پس من از خدا می خواهم که مرا به سوی اهدافم سوق دهد. من این نوشته را نوشتم به امید این که  سالها بعد نگاهی بیندازم وقطرات اشکم شاکرانه بر روی این صفحه بریزد و خوشحال باشم چرا که  به اهدافم رسیدم یعنی به خودم رسیدم ویعنی که انسانی تمام عیار شده باشم .

15/7/84

 

 

بدترین اثرم

عدالت آهنگ دل مردم است .    (امام علی )

 

 

عدالت  زیباست ،  قشنگ هست،   دوست داشتنی است.

عدالت ،عدل، مروت، از آن دسته کلماتی هستند که به انسان حس خوبی را منتقل می کنند.  یک حس ناملموس ولی دل نشین.

نا ملموس از آن جهت که به مانند هیچ  یک از احساسات و عواطفی که می شناسیم نیست  و دلنشنی اش هم شاید به دلیل همین گنگی است . دین و مذهب دو چیز هستند که اکثر مردم بدان معتقدند و یا حد اقل اعتقاد داشتن را به نداشتن  ترجیح می دهند و جالب این جاست که این دو چیز پر طرفدار نیز خود بر پایه عدل استوارند ، اصلي كه در مسيحيت، يهوديت، اسلام و تقريباً در تمام فرهنگ‌هاي جهاني بوده است: «آن چه كه برخود نمي‌پسندي بر ديگران روا مدار»  این ثمره ی یک محقق است.  این اصل (جهان شمول) است.  این اصل نمونه ناب یک عدالت اعلاست  . این بار عدل یاد آور یک سمبل است ،یک سمبل آشنا، سمبل مردانیت، سمبل عدالت ، "علی ابن ابیطالب" در نامه اميرالمؤمنين به حضرت امام حسن (ع) آمده است: «خودت را ميزان قرار بده. ببين هر چيزي را كه دوست نداري به ديگران هم روا مدار»

دل نشین است و ساده دلانه و بهترین نصیحتی که یک پدر به یک فرزند می تواند بکند . ما به غذا نیاز داریم، به آب نیاز داریم به هوا نیاز داریم درست مثل سایر مخلوقات. ولی فرق انسان با سایرین تنها در یک چیز است (تشخیص ) آری .تشخیص نیاز مبرم بر انسانیت و انسان گون زیستن است . در رگ های تمام آدمیان عصاره ای،  با نام انسانیت(( نهانی  ))  جاریست که مشمول عناصری چون:(عدالت خواهی ،  عشق ،اعتقاد و... )می شود .  شاید عدالت از آن حیث برایم گنگ و دلنشین است که    ...

 

بهتر است  در این جا بریده ای کوتاه از سخنان استاد سروش وام بگیرم :

 

 

من مقاله‌اي با عنوان «اخلاق خدايان» نوشته‌ام و كتابي چاپ شد از من كه نام اين مقاله را بر پيشاني خود داشت . در «اخلاق خدايان» يكي از نكته‌هاي مهمي كه بر آن انگشت گذاشتم، دقيقاً همين بود كه عدالت نام هيج فعلي نيست، لذا هر فعلي را مي‌توان ملقب به اين لقب كرد. «خنديدن» نام يك فعل مشخص است، به «راه رفتن» و «نوشتن» كه خنديدن نمي‌گويند. خنديدن يك كار تعريف شده معيني است. «راست گفتن» يك كار تعريف شده معيني است. «آدم كشتن» تعريف معيني است. همه اينها تعريف معيني است، به خوب و بدها كار ندارم، اما روشن است به چه كاري مي‌گويند آدم‌كشي، اما عدالت اسم هيچ كار مشخصي نيست و به همين دليل مي‌تواند صفت هر كاري قرار بگيرد.

 

شاید جواب این حس غریب در این چند خط مسطور است . بگذریم. از علی بگوییم ،از این اسطوره .

 

 ما علی را خدا نمی دانیم

                                        از خدا هم جدا نمی دانیم**

 

نخستین گام امام علی (ع) در این راستا از بین بردن تبعیض در تقسیم بیت المالها بود به این ترتیب که آن حضرت سهمیه هایی را که بطور ویژه به برخی افراد اختصاص می یافت از میان برداشت و بیت المال را با عدالت بین همه افراد جامعه تقسیم کرد که این امر خود مخالفت دشمنان را بر انگیخت.* سپس  عرب و غیر عرب را با هم یکسان خواند  و در تمام قلمرو اسلام،  عدالت را بر پا کرد کارکنان نا لایق را کنار زد ، و...و...و...

 برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن

                    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ***

 

می دانم که هر چقدر هم که لفاظی و پرچانگی کنم کم گفتم .ولی واقعا او یک اسوه بود .یک کودتا و نهضت در قلب انسان راه انداخت . آن عصاره ی خفته را بیدار کرد  و دوباره خون احیا شده از دهلیزهای قلب آدمیان جاری شد .او خلافت را نمی خواست او ولایت را می خواست .

اومنتهای یک انسان بود و منتهای عدالت .

 

 

شبروان مست ولای تو علی

                                      جان عالم به فدای تو علی ***

 

 * حجت السلام میر تاج ادینی

**میرمطهرعلی شاه خاکسار تهرانی

*** استاد شهریار

 

 

مسابقه ی نماز

وقتی به آسمان می نگرم دلم می خواهد به خالق این همه بزرگی بگویم که به راستی تا فراسوی ررف وجودم تو را دوست می دارم دوست می دارم وبند بند وجودم به تو عشق می ورزند وجود من مملو از عشق ات می شود ای پروردگارمن آسمان یاد آور قدرت توست و ایمان به تو در وجودم هوشیار است و می دانم از رگ گردن هم به من نزدیک تری  می دانم که در وجود منی در وجود من  و به راستی می دانم انسان ذره ای از خداوند است  که به آن سرچشمه ی  بزرگ برخواهد گشت  روح آدمی خدایی است و تو معبود قلبم هستی

(مارا از پست ترین چیز خاک آفریدی و از والاترین والاترین ها یعنی قسمتی از وجود پاک خودت مزین  کردی ) *همه ی مسلمانان جهان دایره وار به گرد خانه ای نماز می خوانند هر چند می دانند آن جا خانه ی تو نیست آن جا محفلی است برای کسانی که عاشقانه دوست دارند و تورا می شناسند و پذیرفته اند؛ می دانند که هر پدیده ای معلولی است و علت هر معلولی نیز خود معلول است و تونیز علت العللی و سایه گستر  برتمامی جهان .همه ی مسلمانان برایت  با زبانی واحد  به زبانی که خود با آن ها سخن گفته بودی صحبت می کنند و در زمان هایی مقرر برایت سجده می کنند . حضرت محمد پیام آورت در خطبه یی این چنین ایراد کرد: (( پس همانا ساعات نماز ،برترین ساعاتی است که خداوند عزو جل با نظر رحمت در آن ساعات به بندگانش توجه می کند هنگامی که بندگان مناجات می کنند ، در آن لحظات دعایشان را اجابت می کند و ندایشان را لبیک می گوید )) **در 17 رکعت نماز ثابت می کنیم که خدا یا به یادت هستیم و همواره به یاد تو در زمانی مقرر به دیدارت می آییم ، یعنی به وجودمان رجوع می کنیم ویعنی ، لوح وجودیمان را مطهر می سازیم . من با شنیدن صدای اذان احساس می کنم ، زیباترین آهنگ بشریت نواخته می شود . و این بشارت همگانی ،همگان را به تکاپو وا می دارد تا به پیش خدایشان گزارش اعمالشان را ابلاغ کنند و در واقع به نفس خود روی کنند ، وقتی ما نمازمان را به جماعت می خوانیم  امواج مثبت بسیاری را به سوی خدایمان سوق می دهیم ؛ و هرچه بارهای مثبت بیشتر باشند با قدرت بیشتری به سوی حق سیر داده!میشوند. و به طور مثال: (( اگر چراغی در جایی به تنهایی روشن باشد آن محفل تاریک می شود ولی اگر چند چراغ در یک اتاق روشن باشند حتی در صورت خاموش شدن چراغی باز هم آن مکان نورانی است انسان هانیز همین گونه هستند بعضی گنهکار هستند که اگر تنها باشند شاید موفق به فیوضات و برکات الهی نشوند ولی اگر در اجتماع باشند شاید خداوند به برکت وجود بعضی از افراد ، دیگر اجتماع آن ها را نیز مشمول فیوضات و برکاتش قرار دهد ))*** خداوند زیباست و زیبایی ها را دوست دارد و عبادت نیز زیباست ،انسان نیز زیباست چون ذره ای از خداوند است و خداوند عاشق زیبایی است . خدایا من به همه ی این ها اعتقاد دارم واین جملات را از سر شعار زدگی اذعان نمی کنم این ها واقعیت است و به راستی که خدمت به مخلوقات خداوند نیز خود عبادت است و (( یک ساعت اندیشیدن بهتر از 70سال عبادت بدون تامل و تفکر است .))

قل انی امرت ان اعبدالله مخلصا له الذین

بگو : من مامور شده ام که خدا را بپرستم و برای او در دین اخلاص ورزم

الزمر11

*دکتر شریعتی

**دستورات نبی مکرم اسلام در آغاز ماه مبارک رمضان

***ابوسعیدابوالخیر در جواب به شیخ الرئیس ابوعلی سینا

10/8/84

 

13/آبان

 

آری این عشق به وطن است. آری ایران موطن من است .ایران (سرزمین آریایی ها) .سرزمینی که مستبدان و مستکبران آرزوی تصاحب آن را دارند ولی این خاک نجیب ایران بوده است که دست بیگانگان را از تربت زرین اش دور کرده است  وشاید نه قطع کرده است .آری به درستی که این چنین است. در روز13 آبان فرهیختگان آریایی موطن خویش را پاسداری کردند .13 آبان سال  58 روزی بود که در یاد مردم تمامی قرون و فصول  حکاکی شد  و ضمیمه ای منگنه شده بر تاریخ ایران گشت . روزی که گامهای فرزانگان و فرهیخته گان  ایرانی  بنایی منحوس را متروک کردند .لانه ی جاسوسیه آمریکا آن بنا بود.لانه ای نکبت بارکه گام های سعید دانش اندوزان را به سوی خود سوق می داد  و این شد که اسوه گانی که اسطوره نبودند اسطوره شدند. آری این ماجرا واقعی است. آری این گریزی رندانه بر تارک درخشان تاریخ ایران بود .داستانی رئالیزم ،واقعی ...                                    پاییز84

بسیج

چه زیبا

پیکره های ورزیده شان به زیر تانک های وحشی بیگانه

 می رفت

چه زیبا

 آن شانه های  فراخ تکیه گاه اسلحه های سبک

 می شد

چه گرانبها

 بود آن خونی که با عشق به وطن در خاک

 فرو می نشست

...(و)...بذر لاله ای در قلب ما

می گشت 

چه دردمندانه

 بر زیر خاکریزها دار فانی را

 وداع می گفتند

 به راستی که ایران سرزمینی آریایی هاست

سرزمین مردمان نجیب و آزاده

سرزمین بسیجیان

جانبازان

سرزمین انسان ها

. پاییز84

..................................

اصولا در باب بسیج بسیار شعارگونه ایراد میکنند. بیاییم آسان تر صحبت کنیم ،

فقط کمی.

بسیجی کیست؟

خب ،بسیجی کسی است که انسان وار رفتار می کند وبه تمامی انسان گونه می زیستد.

زیباست بله زیباست ،

زیباست که نوجوانی کمرش را با نارنجک بیاراید و آخرین لحظات زندگانی اش را تراردی گونه به پایان رساند:.

زیباست و تا حدودی غیر قابل درک .

بسیجی آن کسی است که تانک های دشمن را ببیند ولی به آر پی جی و خمپاره پناه نبرد بلکه در سجاده ی خدا جانه به جان آفرین تقدیم کند.

آه چه سخت است!

آه چه سخت است !

روح لطیف و فکر بی پروای بسیج بر زیر تشعشعات بمب ها خدشه دار می شود آن اسطوره ها به راستی برای آدم کشتن ساخته نشده بودند

نه یک لحظه ،

یک لحظه صبر کنید !

احساسی بر خورد نمی کنم بلکه کاملا اندیشمندانه می گویم شاید من یسیجیان راندیده باشم البته بسیجیان کارزار را

ولی آنچه که شنید ام با صحنه های خونین ستیزی که دیده ام مغایرت دارد.

خب شما بگویید آیا انسانی را کشتن حیوانی نیست ؟

آیا به دور از آدمیت نیست ؟

نه این رفتار شایسته ی اشرف مخلوقات نمی باشد  ؟

من می دانم می دانم که بسیج یعنی  احترام به انتخاب الهی .

بسیجی یعنی کسی که انسان وار زندگانی کند.

انسان وار و انسان گونه......................................................

 

والسلام 12 آذر 84

 

 

تمرین صحنه سازی

مردک با چهره ای برافروخته و سرخین باچشمانی مست و آتشین دستان زمخت اش را بر تارک پسرک چسباند به سختی  صورت سرخ و سفید و یخ زده ی کودک را ملتهب کرد .کودکی که  مزه ی گوشت را بر یاد نداشت  کودکی که در دود بزرگ شده بود و در کنار ته مانده سیگارهایی که گاه جای رر لب زنی بر آن نقش بسته بود  .کودکی که یاد گرفت بود  چگونه با زندگی مخوف کنار آید و چگونه در خفا ته سیگارها را بر لبان کوچک زیبایش بچسباند.

 دست نگهدارید این داستان ابدا ناراحت کننده نیست داستانی است که تقابل حق علیه باطل را نشان می دهد. کجا بودیم ؟هان ،آنجا که گفتیم مرد خشمناک سیلی آتشین را بر  صحن پیشانی  یخ زده پسر مفلوک فرود آورد. کودکی که در لجنزار غرقه بود. کودکی که در باتلاق گناه اطرافیان  دست و پا می زد  آن پسر ک خوب چهر خواهر زاده مرد بود .کودکی که  نام داشت ولی من دوست دارم پسر ک بخوانمش .مگر جز این است که من نویسنده ام؟ خب پس داستان را ادامه می دهم :

مرد بلند داد زد ( هی احمق مگه بهت نگفتم دیگه حق نداری پات رو تو خونه ی من بذاری؟ هان ؟) پسرک از ترس لکنت گرفته بود ( چرا... چرا ....ولی... ولی) (هان چیه؟ چرا لال مونی گرفتی؟) ( آخه ...آخه ...خب !من کجا برم ؟هوا سرده ) (خب................ پس باید هرشب جیبات پر پول باشه. دیگه نبینم مثه ننه مرده ها بری دست تو جلو دیگرون دراز کنی فکر کارهای بهتر و با کیلاس تر باش!! ) مرد قرمز شروع به خنده های عصبی کرد. پسرک(ننه مرده) کم مانده بود خودش را خیس کند .هرچند که به این صحنه ها عادت داشت  ولی سرمای هوا بر خوف فضا افزون کرده بود . مرد که از قضا شکم گنده ای داشت. شکم رو تو فشرد، شانه های خپل اش را داد جلو و سینه اش را ستبر .همین طور که داشت سکندری می خورد و زبانش هم سنگین شده بود  آوازی را  بلند بلند می خواند(پرپریوش...غللط کرد..شوور کرد...) پسرک به دنبالش راه می آمد اوضاع اش غیر قابل وصف بود. آخه می دانید او یک گدای معمولی نبود او اشرافی بود. آره! او واقعا یه شازده کوچولو بود. شازده کوچولوی ما قصه های زیادی برای خودش می گفت هرچند که  حتی درست نمی دانست قصه و افسانه چی هست .

او یک نویسنده ی کو چولو بود. آری یک نویسنده ی  کوچولو .نویسنده ا ی که سواد نداشت .نویسنده ای که کتاب ندیده بود. نویسنده ای که باچشمهای خمار میشی اش پزوای را تا جایی که یک  نقطه ی سیاه می شد  دنبال می کرد.  ولی نه ! او باید به مدرسه میرفت چون او یک نویسنده بود !!یک نویسنده!! و به راستی یک شازده. شازده ی ما هفت سالش بیشتر بود ولی به مدرسه فکر نمی کرد تا این که وقتی داشت تو کوچه یک مدرسه پرسه می زد زنگ مدرسه به صدا درآمد. دخترک های دبستانی تعطیل شدند. پسرک نگاهشان می کرد و مادر ها ی بچه ها نیز با اکراه نظازه گر قهرمان داستان من بودند. شازده قصه حسابی مبهوت آن فضا شده بود. خونش به جوش امده بود .در حس مدرسه بود که بابای مدرسه گوش پسر را90 در جه چرخاند و به او گفت که بهتره از دیدگانش محو گردد ولی نه ... پسر قسمتی از قلبش را آنجا گذاشت و رهسپار کوچه ها خیابون های دیگر  شد. وای چه جوری میشد که پسر را به مدرسه بفرستم ؟   مرد بد اخلاق که پسر را نمی فرستد! خودش هم که نمی تواند به تنهایی برود ....... خب پس این جوری می گویم

پسر تا نصفه شب تو کوچه ها پرسه می زد .صدایی نمی شنوید .فقط فکر میکرد.  من می دانم،من باور دارم. که او همه چیز را می فهمید، همه چیز. مثل بچه های دیگر .بله بچه ها همه چیز را درک می کنند . پسرک هم به حجم بدبختی خودش پی برده بود .خودش رو با دیگران مقایسه می کرد و در آن شب چیزی را کشف کرد، یک چیز بزرگ ،او و همه ی بچه محل هایش آن وضع زندگی رو دوست داشتند. دوست داشتند که تو جوی ها بلولند، دوست داشتند که رنده پوش باشند .

اوه بایستید . نمی خواهم قصه شاهزاده و گدا را تعریف کنم . نمی خواهم ادای ماکسیم گورکی رو در آورم .می خواهم داستان یک هم وطن رو بگویم.

 هم وطن ما تو خیابان راه میرفت .فکر می کرد . صدایی هم نمیشنید. یک دفعه کسی دستش را گذاشت روی شانه های ظریفش  به خودش آمد .پلیس پشت سرش بود .او را بردند به یک مرکز آموزشییه بچه های خلافکار و بی سرپرست. پسرک دیگه آن مرد مست را ندید. دیگه هم محله ای هایش را ندید .ولی اصلا ناراحت نشد .اتفاقا آن شب یک نقطه ی عطف بود ،یک  نقطه ی عطف تو زندگی پسر. او رفت و آموزش دید، یاد گرفت که کتاب بخواند، یاد گرفت که داستانهایش را به واسطه یک قلم بر  روی یک صفحه دیگر بیاورد ،او نویسندگی را یاد گرفت، حتی کم کم چکامه سرایی را نیز ،او یک نویسنده شد. یک نویسنده !

نویسنده ای که غم را چشیده بود .بابندبندوجودش حس می کرد و داستانهایش هاله ای از غم را در بطن پر رمزو راز خود جای میداد .

((من درد در رگانم.

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید

 از دو چشمم از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود

ساغری زدم!       ا.بامداد ))         

  پاییز۸۴

 

 

هجران

شبانه ،سوار بر زورق ،بر تن گرم رود دستهایم را فرو می کنم و ماهتاب چون درخشش زمرد در جو می درخشد و روشنی را پریای زمین می کند. کودکی در آن سوی شط با شن ها بازی می کند و لیکن او گریان است. ماهی کوچک سفید را کف دریا احاطه کرده است. آری آن مرده است .ای کاش پروانه بودم ،تا می توانستم بالهایم را بگشایم و بر روی گلی می نشستم و بوی ناب آن را مستانه می چشیدم  و یا زنبوری بودم تا سکوت باغ را می شکستم و مزه ی حقیقی شهد گل را می چشیدم و یا آهویی که در نهایت متانت بر جوی آب قدم می گذارد و زبان خود را به نمناکی یک آب روان تر می کردو آنرا نمی دیدم ...ولی من خوشحالم که یک انسانم هر چند که نمی توانم صدای فراصوت مورچه را بشنوم و یا نمی توانم صدای فرو صوت خفاش را نیز بشنوم .

"نور خورشید انقباظ عشق را در قلب عاشق متجلی می کند" و حال من سوار برقایق با خود زمزمه کنان می گویم (من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم  نبض گل را می گیرم )  * آری" گویی پاییز نسیمش را با ساز سودای من کوک کرده است و جلبک را در آب می بینم و می دانم که" برگ یک گل انتظار رویش آوند را در ساقه دارد " و "در قلب عاشق روزی یک شقایق جوانه می زند" .                 تابستان 83   

  • احمد شاملو

 

 

به خود می آموزم .

 

صبح که از خواب بیدار می شوم ، پلک هایم  را از  هم می گشایم  و با دیدی  عاشقانه و عارفانه به پیرامون خود نگاه می کنم . بزرگی می گفت:   ((هنگام شعر گفتن حس کن درختی هستی که  تا زانو در خاکی و  سرت تا افق آسمان می رسد  ودر میان موهای سرت  پرندگان آشیانه ساخته اند)) پس من به قسمت قسمت چشمانم، عنبیه، قرنیه و عدسیه می آموزم که بر زیبای ها بدوزند  و به درختی که بی محدودیت  سر به آسمان کشیده و چگونه از میان سنگ کلوخ و خاک برای رسیدن  به آسمان می کوشد و به چشمانم  یاد می دهم،  که زمین را ببنند ، که سخاوتمندانه عضو ،عضو،  خود را  به درخت،  کوه  و انسان فدا کرده است و فقط گاه،  کوه های کاذب را که جدایی انداخته اند پس می زند و خشمگین می لرزد  ببینند . دوست دارم چشمانم آسمان را بینند  تا به عمق آفرینش را یابند به آسمانی که  در آن پرندگان  پرواز می کنند و خورشید می درخشد  و با تمنا در شب نور خود را به  ماه و ستارگان تقدیم می کند .دوست دارم چشمانم کوه را بیند، که چه استوار است ولی گاه فاصله انداز . چشمانم تا به الان درخت را دیده است  " که رها  از بند  و زنجیر و قل  سر به فلک کشیده  است و آزادانه، شاخه هایش  را لانه ی گرم پرندگان کرده است  و زمینی را  دیده است "که به آب  می رسد به آبی که  در آن هزاران ماهی می لولند  و می خوابند.   زمینی که خود را نثار قدم ها کرده است و آرزو مندم، چشمانم به آسمانی بنگرد که خورشید در آن است خورشیدی که انوار طلایی خویش  را نثار  زمین و هر چه در آن است می کند و انسان نیز مطیع خورشید است  چون اگر خورشید نباشد دیگر گلی هم برای الهام به شاعر نیست  و دیگر عشق را در نور نمی توان دید و تمامی ابعاد  عشق رنگ غم می گیرند و همه ،همه چه آسمان  ،  زمین و گیاهان و جانوران. دوست دارم که چشمانم بیاموزد هر آنچه خوبی در زمین است .

بهار83  

 

 

 

خاطره

درود بر دوست ، دوستی که بزرگترین گنجینه عالم است.  ای گنجینه ، محتویات ات را بر من آشکار ساز که به طور قطع چیزی جز عشق و قلبی سرخرنگ در آن نمی باشد. در صحنه  بازی سرنوشت من تو را یار کردم وبا تو به جنگ  سلطان خبیث سرنوشت  زشت رفتم . امیدوارم که ای یار بازی من در سرنوشت هیچگاه تو را  از کیش خود بیرون نکنم . هیچگاه با نگاهم، کلامم و رفتارم حتی اشارتم تو را نرنجانده باشم  ای دوست برای من بسی مشکل است که با تو  سر صحنه بازی سرنوشت  آخرین دیالوگ را گویم و وداع کنم با یاری که با هم  درهای معارف را باز کریم ، با هم  به انتظار بازی سرنوشت  نشستیم و حال این بازی بشارت دهنده ی  وداع من با توست . اگر در آینده تو را دیدم ، از خنده شیرین و نگاه گرمت  تو را خواهم شناخت " و امیدوارم اگر واقعا  من تو را دیدم انسانی را بینم با شعور و کمال و زیبایی سیرت .کسی که خوب است و زیبایی و خوبی را دوست دارد.  اگر سن ما  صفحه شطرنج باشد امیدوارم  که تورا در خانه ی سپید بینم . مهره ای تاج برسر، که پیام آور  قدرت توست  ولی به خدا سو گند، برایم فرقی ندارد که سپید  جامه باشی  و یا سیه جامه"  فقط مهم این است که راه ات سپید باشد .خط سیری به روشنی آسمان و به زیبایی کودک و تو را بر صحنه ی   زندگی و یا شطرنج پیروز بینم با پیش بینی تمامی  حوادثی که ممکن است، تو را بر ره سیه اندازد .

بهار 83   

 

 

 

آزادی و آزادگی (انشا)

آزادی  ، آزادگی   ،آزادمردی         یعنی:

رها ،وارسته، شاد ،بی قید و بند .

به نظر شما این لغات در چه زمانی ساخته شده است ؟ زمانی که آدم و حوا مختار هر کار صالحی بودند  و آزاد.  یا زمانی که لنگستون هیوز این چنین سرود: ((  آزادی به شیکرکی می مونه  رو شیرینی بی دنگ و فنگی که مال یه بابای دیگس ))  یا زمانی که اکتاویو پاز این چنین خواند : (( آزادی به بالها می ماند به نسیمی که در میان برگ ها می وزد و بر گلی آرام می گیرد))

یا آزادی مثل نواختن چند ساز است که سیاهان می نوازند بداهه ،بی قید وبند و پر معنی بلوز را می گویم یا شاید نه سنفونی پنجم، خرابه های آتن اثر بتهوون. همه ی  این عقاید درست  هست ولی من در این مورد با شاملو موافقم (( بی آنکه دیده بیند در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند  )) (البته این شعر خود بر مبنای آزادی سروده نشده است )

این آزادی است .آری آزادگی این است. رویش یک درخت بی محدودیت و ابراز عشق که محدودیت نمی داند. لطف خدا که بی محدودیت است و بی قید و بند . کسی به پای مرگ می رود و شاید ابراز یک عشق او را دوباره پیش معشوقش باز گرداندو یا از آن مهمتر لطف خدایی که آن را به کانون گرم مهر بازگرداند. مهر خدایی ،    رنگ خدایی .

من نمی دانم چرا برخی زندانی می شوند بعضی محروم؟ نمی دانم چرا باید وازه ا ی این چنین وجود داشته باشد؟ مایوس کننده، غم زده .چرا مردم  خود آرامش خود را  صلب می کنند ؟ چرا این نعمت آزادی را  از خود می گیرند ؟! و به قول جرج برنارد شا : ( انقلاب ها هیچ گاه بار استبدادی را سبک نکرده اند بلکه بار را از شانه ای به شانه ی دیگر منتقل کرده است )

حریت دلپذیر است .آزادگی هیچ وقت به افراط گرویده نمی شود  ،به فساد گرویده نمی شود .آزادی مرز دارد و مرز آزادی مرز نهایت سعادت و  نهایت شقاوت است پس بیاییم خودرا منقلب سازیم ،بذر آزادی را در بن خود پرورش دهیم .

بیاییم آزاده باشیم . آزادانه لطف کنیم .آزادانه فکر کنیم .تا به افکار زیبا نزدیک شویم و بیاییم به مرز شقاوت آزادی نزدیک نشویم  و رها نشویم بلکه حر باشیم . آزاد مرد باشیم ،اصیل باشیم ،نجیب باشیم ، و بیایید که آزاد مرد باشیم .                             آزاد       

  28/12/83 

 

 

بودن یا نبودن؟(انشا)

بله ، واقعا به قول شکسپیر  بودن یا نبودن ؛ مسئله چیست؟  به نظر من این چنین است فلسفه بودن :انسان ازبدو تولد عاشق بوده است و از سبب جدایی از خداوند و معشوقش گریه می کند و هر چه بیشتر در این جهان  بماند، صالحتر می شود و به یاد  بازگشت پیش خداوندش می افتد  و عشق تک عنصر زندگی بدون هیچ ناخالصی است.  آیا شما می شناسید چیزی را که این چنین صاف باشد و این چنین احساسات انسان را به اشک های گرم و سرد سخت ترین انسان ها مبدل کند؟ آیا هست؟ نه نیست  . شوخی عنوان یکی از داستان های آنتون چخوف است داستانی که  به من آموخت، باید  بدانم (این مهم نیست از کدامین جام بنوشی مهم آن است که از می خوشگوار عشق سرمست باشی ) .مذهب، دین ،فرقه، همه راهی  است به سوی خدا  به سوی پروردگار . آیا همه مردم جهان می دانند که خدایی هست  ؟بدون شک نمی دانند ولی من می دانم و اعتقاد به خداست جواب بودن یا نبودن ما.  

ما می آییم .  آشنا می شویم  به زیبایی می رسیم .ازدواج می کنیم و انسانی را به مجموعه انسان های خدا می افزاییم وبه هم می آموزیم که (برای هر انسانی آغازی هست و پایانی و در این فاصله زندگی است .برای انسان ، گیاه و حتی ریز ترین حشره و معنی زندگی همین است .) به راستی که درست گفته است  میلان ملونی. شاید این جمله از میکال اسنایت برای آموختن مطلبی کوچک در مورد روح به ما ،فرزندانمان ، آشنایانمان و مردم بد نباشد ، گوش کنید، این چنین است :  (در اعماق وجود هریک ازما  پرنده ای است که هر چه را ما حس  می کنیم  او نیز حس می کند .باید به صدای او گوش کنیم  و مراقبش باشیم . بعضی از ما همیشه صدای او را می شنویم . بعضی از ما گاهی صدای او را می شنویم .بعضی  تقریبا  هرگز صدای او را نمی شنویم . آوای پرنده روح به ما می آموزد  چگونه از بالهایمان استفاده کنیم و از پرواز لذت ببریم .) پرواز به سوی خدا .بدون واسطه یا با واسطه .ولی بدانیم ! عیسی مسیح ،   حضرت محمد،   نوح ،  ابراهیم،   موسی  و همه ی  124000 پیامبر واولیای آنها واسطه ی به خدارسیدن ما هستند ولی با پروازی دلنشین . آیا مرگ ترس دارد ؟ برای من و برای هر آنکس که بداند خانه اصلی اش آن جاست آن جا  پیش خدا ترس ندارد ؛ ( مرگ خیلی آسان می توند الان به سراغ من بیاید اما من تا می توانم مقاومت می کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم ! البته اگر یک  وقت ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست مهم آنست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. )  واقعا به درستی گفته است ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی .

و در آخر سخن کوتاه می کنم با این که حرف زیاد دارم، خیلی زیاد.  البته امیدوارم همین ها هم زیادی نباشند  و گوش های صبور شما نظرات من را در مورد عشق   ایمان  و زندگی  پذیرفته باشد. 

    به امید حل مسئله بودن یا نبودن همه ی انسان ها...                          پاییز83   

 

آموزش و پرورش ایران چگونه باشد بهتر است؟ (انشا)

 

(خانه سیاه است) ،بله خانه سیاه است.

خانه ی دوم هم سیاه است.       سیاه

امیدوارم مسئولان  آموزش و پرورش فقط یکبار این مستند بزرگ ایرانی با بازی – تدوین و کاگردانی  فروغ فرخزاد را دیده باشند!و بدانند که ایران  پر است از این کودکان، چه با رخساره های سالم و چه با رخساره های جزامی ولی من می دانم کودکانی هستند که تشنه ی ساده ترین محبت ها و حتی ساده ترین غذای  سفره ی رنگین بالا شهری هایند. کودکانی که کتاب هایشان را با ببد می بندند و زیر به بغل ،از جوی های گلی مسیرشان باشیطنت می پرند ،به امید آن که آینده شان نیز سیاه نباشد ولی با کدامین امکانات می توانند آینده خویش را سپید سازند؟ با معلم های مهربان خیالیشان ،که بیانگر آرزوهای جاه طلبانه آنها به حساب می  آید؟! و زمانی که بفهمند هیچ امکاناتی وجود ندارد، این آرمان ها با رنگ یاس در می آمیزد.

 ای آقایان بدانید که در روستاهای کشور کودکانی هستند که غذایشان نان بیات و رب غرقه در روغن بیشتر نمی باشد ! و کودکانی هستند که به خاطر سو تغذیه چشمانشان را از دست داده اند.

زمانی که مدرسه های بالا شهری هر روز طلب کمک و همیاری نقدی از والدین می خواهند و این کمک های عظیم مادی این مدارس پایان پذیر نیست پس دیگر باید دل ما به خاطر مدارس دخمه مانند  پایین شهر به درد آید و قلم من عاجز است از بیان راه

کار این مسائل  چون فکر می کنم پاسخ را همه می دانند 

. به امید این که ندای آرمان گونه ی کودکان ایرانی،   کشور تمدن و فرهنگ  به حقیقت بپیوندد ولااقل خانه ی دوم کودکان بارنگ و آرایه ی لذت در آمیزد.

 ((سایه ها  بی لک گوشه ای روشن و پاک/ کودکان احساس جای بازی این جاست / کودکان احساس جای بازی این جاست / زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست / ایمان هست/ آری تا شقایق هست زندگی باید کرد      سهراب سپهری )) 

پاییز83    تقدیم به دوستان صمیمی ام       

 

نقدی بر سهراب

آه ،   آه   ،ای کاش ما هم چون سهراب بودیم .

سهراب سپهری،

شاعر شعر زندگی  ...

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد به اندازه عشق /

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

 

زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست / ایمان هست

 

شاعر شعر طبیعت و همچنین نقاشی الهام گرفته از نقاشی زیبای خداوند، طبیعت" هم هست .

ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 

چتر هارا باید بست  / زیر باران باید رفت

 

من چه سبزم امروز

 

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

 

آری ،   آری   ، گویی سهراب با طبیعت : (جنگل  کوه و دریا ) پیوندی داشت و حتی آسمان .

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم ...

هر کجا باشم آسمان مال من است ...

می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد...

بارها دیدم که با چقدر سبد برای چیدن خوشه بشارت رفت

سهراب سپهری  با جامعه رابطه ی صمیمانه ای داشت و هیچگاه دید منفی را در اشعار خود منعکس نمی کرد و به قول منتقدان ادبی خود را با من شعری به گوینده  بیان می کرد به خصوص  در شعر صدای  پای آب این امر صادق است :

فتح یک کوچه به دست دو سلام...

 

اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست شهر من گم شده است ...

 

و از تمامی این صحبت ها بگذریم ؛   " سهراب را همه ی کسانی که می شناسند ،بیش از همه چیز او را حکیمی بر علم خدا می دانند"

ونه عاشق " ،عارف ،" عالم ، " اقتصاد گرای ،" ویا، اجتماعی سرای " و در تمامی این اشعار ذکر شده چون تلالو دری در صدفی تاریک مشخص است.

 

باد می رفت به سروقت چنار  / من به سروقت خدا می رفتم...

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد    ...   

 بهار83

 

 

نان و نمک

از روزگاران کهن                                 رسم است در این انجمن

هنگامه عهد و سخن                             نوشیدن چای و تپن

بعد از سلام و بررسی                           اندیشه های هندسی

خوردن قسم بر انبیا                             بر انبیا و اولیا

وقتی که می خواهی کمک                    یادی کن از نان ونمک

  تابستان 82    

 

نیایش

 

 من تو را می خوانم زیرا تو تنها منجی عالم بشریت هستی .

من تو را می خوانم زیرا تو تنها تکیه گاه زندگی عاشقان خود هستی .

من تو را ستایش می کنم زیرا در ته اعماق بی کران خوشبختی تو را می بینم

و بخت برگشتگان تو را در دریاهای پر تلاطم غضبت .

می دانم که اگر تو نبودی  ساده ترین و بی ریاترین معجزه ،

عشق" به وجود نمی آمد .

تابستان 82

 

مرا بخوان ای نا آشنا

 مرا به خوان ای نا آشنا

کز صدایت اشک های  گرم چشمان غم آلودم بر گونه های سردم ببارد

مرا بخوان

که از آوای موسیقی صدایت دل زنگ زده ام رنگی بگیرد

 و آن  قلب زندانی ام شوق آزادی را در صدایت ادراک کند

ای نا آشنای گمنام که تو را از حس صدای آزادی بخش ات می شناسم

مرا بخوان

به امید روزی که صدایت بتواند توهم یک خواب کودکانه را از میان ببرد

نا آشنا

زمستان82

 

 

نی لبک عشق

نی لبک عشق را بر لبانم می گذارم تا آزاد شود سکوتش

گاه گاه  انگشتانم را برتن او می فشارم

تا آن چوب تهی شکایت خاموشی اش  را بر من فریاد کند

وبگوید زدرد شرح و اشتیاق*       

  *  مولوی               

 15/12/81

 

تو مثل یک کلامی میون حرف تازه

تو ماه آسمونی میون سفره ی شب

تو بارش یک  ابری میون خواب و رویا

من عین یک بهارم میون فصل و دریا

شب اومد و با رویا رویای عشق و شادی

بازی سرنوشتت با یک کلام خالی

شب اومد و با حرفاش دل من و کجا برد

کنار گنج قارون یا پیش رود کارون

 

نی لبک عشق

 

نی لبک عشق را بر لبانم می فشارم

تا آزاد  شود آوازه ی  سکوتش

گاه گاه بر تن او انگشتانم را می گذارم

تا آن چوب تهی شکایت خاموشی اش را بر من نهد

من چه باید بگویم

آیا چاره ای دارم

حرف هایم را می کاوم تا در میان آن  کسی پاسخی  دهد

قطره های شک و تردید از من می چکد

عقل باز هم به دادم می رسد

نی لبک خاموش می شود

و این ها خواسته ای از طرف قدرتی بیش نیست

 

15/12/81

 

همدم و مونس

 

همه همدمی  دارند

یار و مونسی دارند

هم دم تاریکی کیه

کجاست  و اسم اون چیه

نکنه دختر شاه پریون

سایه ی رو پشتبون

دزدای روی دیوا را

شایدم همدم اون مونس اون

توی دشت آسمون

کنار خورشید خانوم

یا توی تنگ دل اون

یواشکی قایم شده

 

 

خدا

 

سوال زیاد است 

زیاد

حدی که کسی نمی تواند آن را بشمارد

من که هستم در کجا می زیستم

چه کسی من را در این جا آفرید

چه کسی من را در  بهاران آفرید

آن که بود

آن که بود

آن کسی جز خدای ما نبود

 

 

من عشق را یافته ام

 

کودکی هستم در میان گل ها

شاعری هستم در میان شب ها

ماهی هستم در میان دریا

شاعری هستم تاوقتی ماه را دریابم

کودکی هستم تا وقت گل نی

ماهی هستم  تا بلندای دریای خروشان مهر

من عشق را یافته ام

عشق در کنار من است

شعر را که می گوید

عشق را که می فهمد

که در اعماق دریا آسمان را می بیند

این ها عشق من است

این ها عمر من است

چه می خواهم

جز گل

جز شعر

جز دریا

من چه می خواهم

این را که می داند

شاید یک تنگ بلور

شاید یک گلزار مهر

شاید یک قمر در میان روزها

من عشق را یافته ام

 

 

انتظار

 

آدما انتظار رو دوست ندارن

صبر وبی حوصلگی رو دوست ندارن

انتظار فقط یکی دو ساعت

ولی در هر لحظه اش ناله و داد و شیون

انتظار شب رو به همراه میاره

یادم آخر قصه

لیلی به مجنون می رسه

زلیخا از درد انتظار جگرش روی زمین جا می ذاره

نمی دونم بالاخره سهراب به مادر می رسه

اشکی از روی چشم به پلک مادر می رسه

نمی دونم عمری به فردا می رسه

خسرو به شیرین می رسه

عمر شیطان تا قیامت می رسه

صبر به شکیبایی عاشق می رسه

 

به تندی باد

 

جدول از چند خانه

مادر از قطعه های محبت

باران از تشکیل چند قطره

ابر ازگذشت باد خنک صحراها

صحرایی که در هر گوشه اش

خاری دیده می شود

خار تیزی به تندی زمان

زمان گذشت و جدول پر شد

زمانی که واحدش از چند دقیقه

انسانی که ذره ذره های وجودش از نور است

فکرش پر از افسانه

عمرش از چند دقیقه

خانه ای که از هر آجرش

خاطره ها می بارد

بارش یک اشک

بر روی نمره

کودک خوشحالی

نمره اش را بوسید

از تپش قلبش

شادی گسترده ای می بارید

زندگی همین است

به تندی یک باد

به ریزش اشکی بر اثر خوشحالی

 

زندگی

 

زندگی یک شروع و یک پایان است

گاه در خواب و گاه در بیداری

آغازش در بیداری

و پایانش در پرده ای تاریک

برای ماهی سرخ یک روز ویا یک هفته

این است قانون طبیعت  که انسان یک عمر به دنیا پا می نهد

و جوجه ای عمر خود را در یک ماه باید سپری کند

وشاید تولد و مرگ خواسته ای از خدا باشد

ولی به هر حال شادی و غم را پشت سر می گذراد

و حال شباهتی می توان بین این دو یافت

که در قدم اول پارچه ای سفید به چشم می خورد و در قدم آخر رنگ سفید پیش رو می بینیم

 

هنگام تحویل سال81

 

زیبایی

 

زیبایی در سر تا سر وجود است

وجودی که به خدا نزدیکتر است

و وجودی که از واره های کلامش نور می تابد

زیبایی در سر تاسر عشق است

کسی که وجودش رنگین است

این عشق را یافته است

زیبایی را کسی یافته است

که خدا را می شناسد

زیبایی در طبیعت است

طبیعتی که تمام رنگهایش در آن پیداست

در قیام

در آخرت

در آخرتی که درش به سوی بهشت باشد

زیبایی ها را در چهر می توان یافت

در گل می توان یافت

در دستهای کودک می توان یافت

 

بهار81

 

سهراب سپهری

 

او شاعری کاشانی است

نگاهش به کدام الهه زیبایی است

شعر هایش در بسترگمنامی است

لحظه ها از عطش شعر او می گذرند

اوشاعری کاشانی است

او شاعری ایرانی است

نگاهش به کدام الهه زیبایی است

شعرهایش در بستر هوش یاری است

لحظه ها از عطش شعر او می گذرند

او شاعری کاشانی است                 

                                      بهار81

 

امید

امید چیزی

تمام نشدنی است

تا ابد

تا شب

و تا روز دیگر

امید چیزی است

در راه خدا

برای پیری

برای روزگاری برتر

و شعری برای لحظه ی غم

امید

چیزی است پنهان

در میان

غم و نا امیدی

نا امیدی چیست

یک نوع امید

که در هر سخنش

غم را به دوش می کشد

 

زمستان80

 

بهار

بهار بزرگترین است

بزرگترین

بزرگترین آفریده در جهان

در عمر

اما بهار می گذرد

و عمر باقی می ماند

باقی مانده ای

از عشق

از وجود

از صحرای دلسرد زمستان

نتیجه ای است

از یک سال

از عمری بیشتر

و در آخر

نتیجه ای از رحمت خدا

زمستان80

 

علم

 

علم کجا بود

کجا

در زیر یک درخت

در باغچه ی باغ

در زیر دریا

هیچ کس خبر ندارد

علم گم شده است

گم شده ای در باغ

تا قیامت که خدا می داند

علم

گمشده است

تا رسیدن به علم 

راه طولانی است

پس بدانید

 راهی در پیش است

زمستان80

 

رویا

 

رویاها در آن سر عشق

در آن سر رود

رود افسانه

رود شادی

رود غم

رویا ها بود و انسان ها

عرفان به دنبال رویای شعر

سهراب به دنبال مادر

فعل در رویای فاعل

طفل در رویای دیو

رویا چه بود

یک افسانه

یک خیال

یک فکر

بود در خواب

در بیداری

در دستان کودک

زندگی چه بود

رویا

همه در رویایند

رویای گل

رویای افکار

خدا کیست

تنها او در رویا نیست

او ما را غرق رویا می کند و باز می گرداند

پس ما

نه رویاییم

و نه فکر

 

 

زمستان80

 

زیبایی طبیعت پاک

 

 

ای کاش

ای کاش

همه جا بود

پر از گل

سوسن و میخک و رز

گنجشک و قمری و غاز

پرنده های خندان

آن وقت می شد زمین

پر از گلهای زیبا

پرنده های خوشحال

پر می زدند به هر جا

به باغ و قصه و گل

به هر طرف

به هر جا

پروانه های زیبا

پرنده و گیاهان

در این زمین زیبا

در این طبیعت پاک

تو کوه و دشت و دریا

موج های خوب دریا

که پند با خود می آرند

ماهی و جان می آرند

نشانه چی بوده

نشانه چی بوده

جنگل زیبا و پاک

هوای تمیز و سالم

دریای جوشان آب

خزنده و جونده

دونده و پرنده

همه و همه

طبیعت پاک بودش

 

زمستان80

 

 

 

 

آخرین روز

 

آخرین غم

آخرین امیدواری

آخرین شعر

آخرین زیبایی

بود آخرین روز

شب شادی

شب غم

شب مهر

آخرین بود

آخرین

بود امیدواری

بود شادی

بود شعر

بود عمر

در آخر بود

زیبایی

کاغذ سفید

شد تیره

روز روشن رفت

شد تیره

عمر رفت

شد تیره

 

زمستان 80

 

 

مسافر بود

مسافر

در پی دیدگاه

مسافر بود و رویاها  از آن دیو قصه ها

باغ بود در پی گل

گل بود در پی باغ

مسافر یافت دیدگاه

دید آن باغ را

باغ یافت گل را

گل یافت  باغ را

طفل کوچک یافت

مادر را

 

زمستان 80

 



[1Age

84/06/02 |

این وبلاگ متعلق به پریا رحیمی می باشد
paria_artist7e@yahoo.com

موضوعات

autobiography

gallery

my literary works

Café Blog

پيوندهاي روزانه

سینما ما

مطالب اخير

تک مضراب

ما مسلمانیم می توانیم / چه گونه جهانی شویم ... ( اثر برگزیده ی شهر تهران در همایش ملی ما می توانیم )

2 هایکوی جدید

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب

نقدی بر رمان و فیلم بادبادک باز

گفت و گو با عباس کیارستمی

داستان منتخب استان تهران

شبه هایکو هایم

نامه ای به محمد صالح علای جان

داستان منتخب منطقه

پيوند ها

خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کتم (محمد صالح علا )

سال های تاکنون

ناگفته ها

ورای قلم

خواندنی های ناب

بهرام رادان عاشق عصیان

دبیرستان و پیش دانشگاهی فرهنگ

سارا ناصرنصير

شیرین ترین واژه ها

spotlight

عمو بهرام و دايي علي

انجمن دوست داران احسان طبری

رویا بارون

یا مهدی دوستت دارم

sunbito

شبگویه

ندا عظیمی

بهرام رادان

Cigar ~ سیگار

گل شیفته

رضا یزدانی

عرفان کارن

Bahram Radan

ماه هفت شب

Yashar Lavaee's weblog

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme