در چشمت
و اشکش
لبانم داغ داغند
زندگی
و
دیگر
هیچ
مصیبت !
مصیبت !
چشمانش دیگر با من حرف نمی زنند .
مرا از باتلاق چشمانت
بیرون بکش
می خواهمت !
این را گوش راستم می گوید
صفلک
دلتنگ لالایی
قلب توست
می خواهد بر سینه ات
بخوابد
کرم خاکی جنی شده است
از وقتی در خاک
لولیده
دیگر غیبش زده است
آن شب
با چشمان آبی تو
و ماه با آن سوسوی نور عاریه اش
ماه و خورشید با هم ظهور کردند
در کلاس درسم
نگاهم بر کتاب ادبیات
مغزم غرقه در منجلاب واقعیت
داروگ خواند
باران هم آمد
ولی هنوز همه چیز خشک است
اوخ! همین الان گوشه ی کاغذ انگشتم را برید .
یک کمی سوخت ولی مهم نیست. دست پر خراشم بدتر از این ها کشیده است .
خسته شده است از روزن گشودن برای خون از برکشیده شدن از نیام پشمینش در سرمای زمستان.
آخه ، از عادات یومیمه : دستم را ، تا جایی که ممکن هست ، تو صندوق نامه های واحد 14 می کنم ولی خالیه !
بعد می روم سراغ برد اعلانات معمولا نامه ها را آن جا می گذارند ولی نه خبری نیست .
کوله پشتی پر از کتاب درسیم ، یکهو ، پر می شود از کوهستان ولی من نمی شکنم می روم و همان شماره 13 را بر می دارم ، قدری به گلی زل می زنم ، تحسینش می کنم و صفحات زهوار در رفته اش را که خسته از نوازش هر روزه است ، ورق می زنم .
نشانی را به محمد صالح علا می شناسم . محمد صالح علای جان که اگر دو قدم مانده به صبح خواب هم باشم ، بیدار می شوم ، کمی می بینمش ، می شنومش و بعد می خوابم .
بار ها شنیده ام که گفتید : «من مهربان ترین آدم دنیا هستم » .
نه !
شما دروغ گو ترین آدم دنیا هستید که می گویید من مهربان ترین آدم دنیا هستم که اگر بودید دخترکی چون من را در انتظار هر روزه ی نشانی نمی گذاشتید – این دیگر چه نوع مهربانی است - .
از فرشتگی دم می زنید . این گونه اند فرشتگان ؟ که اگر این گونه باشند ، می برم از هرچه رب النوع و ملک و فرشته و فرشتگی . تاکی باید ؟ باید تاکی آب رو داری کنم ، برابر کسانی که می گویند پولت را بالا کشیده اند . دیدی پولت را دور ریختی و مشترک نشدی ؟ تا کی به سایتتان بروم و به ببینم که در دست عملیات است ؟ تا کی نشان نشانی را از کیوسک ها و کتاب فروشی ها و کافه ها بگیرم ؟ گاه می گویند نشریه ای که مدیر مسئولش محمد صالح علاست ...
و این جا فقط من هستم که مبلغی سرخ و سیاه می شوم و می گویم : « نشریه تازه کار است ، راه می افتد – حالا می فرستند » «صالح علا این جور آدمی نیست » به مثابه زنی عمل می کنم که با وجود شوهر اوباشش بخواهد زندگی آب رومندانه ای را تظاهر کند .
گویی باور ندارید که خواننده دارید ، مشتاق دارید .
خواهشی دارم ، دیگر بر جلد مجله تان ننویسید ماهنامه که ماه نامه تعریف مغایری دارد با آن چه شما می گویید.
آ... می توانید بنویسید : هر وقت دلمان بخواهد نامه .
راستی نمره امور مشترکین را گرفتم من را حواله دادند به دو هفته دیگر 3 هفته دیگر شد نمره را از نو گرفتم این بار یک هفته ای دیگر آن هفته هم گذشت بعد از آن هم هفته ای پس از آن 7 روزی دیگر و
این داستان ادامه دارد...
خاطره ی رمضان[1]
آخ ! چشمتان روز بد نبیند . دو سه سال پیش که روزه گرفتم دوم راهنمایی بودم البته بگویم روزه ی کامل. خب ، تا قبلش که کله گنجشکی بود. یک لرزه و ضعفی کل وجودم را گرفت که داشتم الشهدم را می خواندم . یک دندان قروچه ای می کردم که فکر کنم چند میلیمتری از طول دندان هایم کم شد.
بگذریم، مهم دو هفته پیش هست که تصمیم گرفتم دوباره روزه بگیرم . حدود دو سه ساعتی قبل از افطار خواب شیرین و عجیبی من را فرا گرفت . شیرینی اش از این جهت که زیر نور انوار آن هم توی بالکن خانه ی عزیز جون ، خواب یک صفایی دارد ولی عجیب از این جهت که من در طول 2 ساعت خوابم ، خواب مردی را دیدم : میانه بالا – نورانی – با عبایی ساده و محاسنی حنایی همراه با کودکانی 5-6 ساله بر کنار خیمه ای رفت ، از افراد اطراف خیمه سوالی کرد و پاسخ شنید : عبیدالله عمرجعفی ! انگشتی بر در خیمه زد و مردی بیرون آمد ، بالا بلند و آراسته به لباس های شکیل .
دو مرد با هم خوش و بشی کردند. ( مرد نورانی ) شمشیر و اسبی اعلا از ( عبیدالله ) گرفت . باز چند کلامی با هم به گفت و گو پرداختند . سپس ( مرد نورانی ) راه افتاد . آرام آرام تا با کودکان همراه خود همگام باشد . بچه ای زمین خورد. مرد برگشت او را بلند کرد و به بغل گرفت و با آرامش به راه خود ادامه داد.
پس زمینه ی این خواب را بیابانی عظیم ، همراه با خیمه ها و پرچم های بسیار تشکیل می داد ، با آسمانی آبی و بدون ابر تنها خورشید در آسمان دیده می شد که با تمام قوا بر زمین نور می تاباند .
بیدار شدم . صدای الله اکبر مسجد را می شنیدم ، عزیزجون هم داشت می آمد تا مرا بیدار کند . گیج بودم . مدام آن خواب عجیب بر جلوی چشمانم بود . خدا را شکر آقا جونم روحانی است . من هم با خود فکر کردم که شاید او از خواب عجیبم سر در آورد . با خود می گفتم ، شاید خوابم تعبیری خاص داشته باشد.
منتظر ماندم تا آقاجون نماز و دعایش را بخواند. تلویزیون را خاموش کردم تا جلب سریال های ماه مبارک نشود. کنارش نشستم و خوابم را با تمام جزئیات برایش بازگو کردم . بعد از تمام شدن تعریفم ، لحظه ای چشمانش را بست، مهره ای از تسبیح در دستش به جرگه ی دانه های پشت دستش پیوست و گفت : الله اکبر
قسم به حشمت جاه و جلال شاه شجاع / که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
دخترم اون مرد نورانی که تو خوابش را دیدی سیدالشهدا بودند. آقا امام حسین ان شاء الله حافظت باشند !
دخترم عبیدالله یکی از افراد متنفذ و غنی بود که از خوف تقابل با ابن زیاد جرئت الحاق به امام حسین را نداشت و هم قادر نبود علیه ایشان قرار بگیرد ولکن وقتی امام حسین از او طلب کمک کرد او هم به ایشان اسب و شمشیر قیمتی خود را می بخشد ولی بعدها نادم شد که چرا به امام نپیوسته. حالا خوابی که شما دختر عزیزم دیده ای همین حکایت بوده .
آقا جون دستش را برشانه ام گذاشت و سرم را بوسید و رفت. من هم در بهت پیچیده خود باقی ماندم. که چگونه بدون این که از این ماجرا خبری داشته باشم خوابش را دیده ام ؟!
الله اعلم
همه حقيقت نزد شما نيست! - (یادداشت اصغر فرهادی در انتقاد به مضعیت جشنواره فیلم فجر)
دستاندركاران محترم جشنواره فيلم فجر
نامهام خطاب به همهتان است، پيش از اينها تصميم به نوشتنش داشتم بنا به دلايلي همكاران و دوستان خواستند چيزي نگويم مبادا مانعي ايجاد شود براي فيلمي كه بر اساس فيلمنامهام ساخته شده؛ فيلم <دايره زنگي.> بهانهام براي نوشتن اين منظور <دايره زنگي> است اما حرفم درباره اين فيلم نيست، حرفي است كه پيش از اين هم گفتهام، در جشن خانه سينما موقع تشويق و جايزه گرفتن نه فقط موقع توبيخ و اصلاحيه خوردن.
اين بار بلندتر اما. بالاخره دير يا زود اين فيلم هم ديده خواهد شد و اگر حرفي داشته باشد ميماند، نداشته باشد ميميرد، مثل انبوه فيلمهاي فراموش شده تاريخ سينما. اميدوارم اگر ماند كساني كه اين روزها آب به آسياب اهل مميزي ريختند تا عقدهگشايي كنند، يادشان نرفته باشد كه چه كردهاند، پس هر آنچه ميگويم نظرات شخصيام است و آرزو ميكنم اينقدر مردانگي باقي باشد كه تلافي آن بر سر سرمايه تهيهكننده فيلم خالي نشود.
آقايان تازه از راه رسيده، سرتان را از زير برف بيرون بكشيد، اطرافتان را نگاه كنيد تا ببينيم باز روي اين برايتان باقي ميماند كه در مصاحبهها و گپ و گفتهايتان اعلام كنيد، ما در كشوري آزاد زندگي ميكنيم، از چه در هراسيد، مگر روز و شب از تريبونهايتان دم از فهم و شعور مردم و ملت نميزنيد، اگر صادقيد، اجازه دهيد اندكي هم همين مردم فهيم و با شعور تصميم بگيرند چه ببينند چه بشنوند، چه كسي اين قدرت را به شما تفويض كرده كه شعورمندتر و فهيمتر از مردميد، لااقل در عرصه فرهنگ عملكردتان نشان داده كه نيستيد. خود را طبيب فرهنگي ميدانيد كه وظيفهتان سنجش عيار سلامت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم ميدهند، مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفتهايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنرياي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلامت آن را مهر بزنيد. چرا ميانديشيد مردم تنها مصرفكنندهاند، مصرفكننده صرف و شما بايد غذايي را كه ميپسنديد دهانشان بگذاريد، چرا ميانديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري ميروند مغز خود را بيرون جا ميگذارند؛ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار ميروند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنرانيها از آنها دم ميزنيد؟ اجازه دهيد سرسوزني هم مردم تشخيص دهند به زعم شما غذايي كه ميخورند، سلامت است يا فاسد. هرچند سخيفانهترينمشكل تعريف از هر اثر فرهنگي همترازياش با غذاست... كجاي قانون اين مملكت آوردهاند كه ذائقه همه جمعيت كشور بايد ذائقه شما باشد. اگر قانون نوشتهاي وجود دارد كه ما نميدانيم ذائقهتان را تشريح كنيد. ذائقهتان فيلمهايي است كه به اسم معناگرا پشتش سينه ميزنيد.
آقايان به حكمهاي شغليتان دوباره نگاه كنيد. اينجا ميدان فوتبال نيست كه شما داورش باشيد و هراسان از اين سوي ميدان به آن سو بدويد تا از چشم تيزبينتان خطايي دور نماند. مديريد يا مراقب؟
يكي از هم مسلكانتان آشفته حال در پاسخ نامه جمعي از سينماگران، دم از توطئه و همدستي با استكبار زده، گفته است چرا چنين ميكنيد تا از بودجهاي كه به سينما دادهاند پشيمان شوند، اين چه منتي است؟ چرا ميانديشيد صدقه دادهاند؟ فرهنگ صدقاتي؟ آيا بايد به پاس قدرداني از آنچه دادهاند، سرتاپاي سينما تسليم و تابع ذائقه بعضي از اهل سياست باشد. از ديون بنياد فارابي گفتهايد، آمار را بيرون بكشيد، اين همه فيلم سفارشي كه شما و هممسلكانتان ميسازيد از كجا تامين بودجه ميشود، براي بيتالمال دل سوزاندهايد سريالهاي ميلياردي را كه خوديها ميسازند، پولش لابد از جيب شما دلسوختهگان ميآيد! حرفهاي بديهي ميزنيد، لااقل از كارنامههايمان پيداست كه كجا ايستادهايم، كارنامه اندك من و كارنامه پربار شما واضح است، من و شما در دو نقطه كاملا متفاوت ايستادهايم، نه من توقع دارم روزي روزگاري شما با معيارهايي كه من بدان معتقدم فيلم بسازيد و نه منطقا شما بايد اين توقع را داشته باشيد. من رسما اعلام ميكنم و پيش از اين داستانها در كانون مركزي كارگردانان هم علنا گفتهام روزي كه فيلمنامهاي يا فيلمي منطبق بر متر و معيارهاي سينمايي شما ساختم، حلواي ختم حرفهايم را خيرات كنند. پس قضيه كاملا روشن است، ما به شما و جمعي كه به شما راي داده و بر مسندتان نشانيدهاند، احترام ميگذاريم، آيا شما اين احترام را براي مخالفانتان قائليد؟ هر كس با شما نيست بر شماست؟ شما كه اهل سياستيد، ميدانيد اين جمله از آن كيست. انتظار اين نيست ميدان يكسره براي مخالفان قانونيتان باز باشد، اين قدر عاقل هستيم كه اين زيادهخواهي را به ذهن هم نياوريم؛ اما گوشهاي از اين ميدان، وجبي، كفدستي.
آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه كجايتان به لرزه ميافتد كه اينچنين هراسناكيد، آن هم با چند فيلم كه باب ذائقهتان نيست، فيلمهايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد مجوز ساخت دريافت كردهاند. لااقل به امضاي همكارانتان پاي برگهاي پروانه ساخت احترام بگذاريد، مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست، اين نظارت جديد از كجا ميآيد؟
از چه نگرانيد، اين همه فيلم سفارشي و تبليغي و مورد پسندتان، اين همه فيلمساز شكستخوردهاي كه دورتان جمعند و چشمشان به دستتان است تا وامي برسد و فيلمي ساخته شود، كافي نيست؟ چنتهتان پر است و با اين روند پرتر هم خواهد شد، پس چه جاي نگراني از چند فيلم معدود.
در جشن خانه سينما وقتي جايزهام را ميدادند گفتم تا وقتي نگاه مسوولان فرهنگي به سينما اصلاح نشود نگاهي كه سينما را چون فرزند شرور و رامناشدني ميبيند كه بايد به هر قيمت رامش كرد، جشن معنايي ندارد. بعضيها دلخور شدند كه چرا هنگام دريافت جايزه به جاي تقدير و تشكر، لب به شكوه گشودهام، اما دوستان، اين داستان، داستان اين چند روزه نيست، مدتهاست گريبانگير سينماست، وقار و متانت اهل واقعي سينماست كه سكوت كردهاند؛ سكوت بزرگاني كه خانه نشينند.
از خداي بزرگم كه خداي همه است و نه فقط خداي جمعي قليل، براي آنها كه ميانديشند همه حقيقت نزد ايشان است، آنها كه خدا را فقط مال خود و همرايهايشان ميپندارند، آنها كه همه چيز را از زاويه تنگ سياست مينگرند، آنها كه برگرده مظلوم دين سوارند و پيادهها را بيدين ميدانند، از خداي مهربانم سه خواسته دارم:
اول به آنها عمر دراز بدهد، آنقدر دراز تا بمانند و روزي بفهمند حقيقت بزرگتر از آن است كه فقط نزد جمع قليلي بماند كه اگر بماند يعني كوچك است و خرد و خردي دور از خرد و حقيقت.
دوم حافظه درازمدتشان تا انتهاي عمر در سلامت باد تا اگر روزگاري فرزندانشان درباره گذشتهشان پرسيدند، يادشان بيايد چه كردهاند.
سوم، صداقت، كم نيستند كساني كه روزگاري بر اين مسندها نشسته بودند و الان به اقتضاي زمانه به صندلي ديگر تكيه دادهاند و همه آنچه را كردهاند يا كتمان ميكنند يا توجيه.