برای سنتوری
کمی که از فیلم گذشت احساس کردم دندان های فک پایینم دارند تیر میکشند ته حلقم احساس گرفتگی می کردم گیج گاهم انگار داشت لینچ می شد کمتر سابقه داشت چون این حالتی بهم دست بدهد فهمیدم چیزی نمانده که گونه هایم تر شوند مقاومت کردم ولی سد پلکم برای آبشار خروشان اشک هایم خیلی کوتاه بود گریه می کردم
نه برای علی سنتوری و رنجهایش برای خود فیلم برای خودم و برای امثال خودم چه قدر شبیه علی سنتوری بودم چه قدر خمار بودم از مرداد تا همین امروز
معتاد بودم به سنتوری
و استخوان هایم درد می گرفت تا مغزشان وقتی کسانی که سنتوری را دیده بودند با آب و تاب تمام از فیلم می گفتند
گریه می کردم
برای این که در عالم خماری منتظر بودم تا حتی اندکی تنها اندکی مواد به دستم برسد 100 ها عکس جمع کردم آنقدر کلیپ و آنونس و پشت صحنه دیدم که اگر همه را سر هم می کردم فیلم کامل درمی آمد علی رغم تمام تلاش هایم خط کلی داستان دستگیرم شده بود و ریز مسائل گاه بهتر از ذهن مهرجویی در ذهن من نقش بسته بود
گریه می کردم
وای که چه بازی ها سر فیلم در نیاوردند
اگر همان مرداد ماه اکران می شد
چه می شد
فیلم نقد می شد
برایش می نوشتند
خود من هم می نوشتم ولی نه مثل الان که در سوگش می نویسم
در فستیوال های خارجی شرکت می کرد
در جشن خانه ی سینما
چه قدر می فروخت
چه قدر ها را به سینما علاقه مند می کرد
ولی حالا چه
دیگر دست به این سی دی کذایی نمی زنم قایمش می کنم نمی خواهم دیگر ببینمش تا زمانی که سنتوری را فراموش کنم آن وقت دوباره به سراغش می روم می بینمش و لذت می برم اما گمان نمی کنم که تا آن موقع از سینما خوشم بیاید چون حالا نیز قدری زده شدم یعنی زده ام کردند می خواستم فیلمساز شوم ولی دیگر نمی خواهم مگر جز این است که اگر خیلی هم با استعداد باشم مهرجویی می شوم خب من نمی خواهم مهرجویی شوم هیچ وقت
هیچ وقت
نقد فیلم آرامش در میان مردگان
نخست تعریفی از تضاد برایتان ارائه می کنم:
تضاد به معنای کمال ناهمتایی در دو رکن قابل مقایسه است.
آرامش در میان مردگان معرفی مصور از تعریف بالا بود
محوری ترین تضاد قابل بحث فضای دراماتیک فیلم بود که بیننده ی خاص خود را با سکانس های پر فراز و نشیب تا پایان در( لبه ی صندلی)[1][1] نشاند .این فضای دراماتیک خود متشکل از تضاد های روان در سناریو بود که این جریان متضاد برای شکل گیری یک درام لازم است . مهم ترین این ناهمتایی ها چرخش فیلم از یک حالت رئال به سور رئال ( رئالیزم جادویی ) است . طیبه ( گلاب آدینه ) بازیگر اصلی فیلم به سبب داشتن بیماری( قلبی و روانی و تیک عصبی) دچار موهوماتی می شود که این خود باعث چرخش گرایش فیلم از واقع گرایی به تصوف و عرفان است.
نخستین نا همتایی فیلم از تیتراژ آغاز می شود که بسته بندی مدرنیته ی طنز آلود مردگان را در مقابل بافت خالی از تکنولوژی خود قبرستان نشان میدهد .
نا همتایی دوم زمانی است که کارگردان به زیبایی انگشتان شست و نشانه را در مقابل پنجال قرار میدهد سکانسی را می گویم که آشنایان مرده با دو انگشت خود خیار ، قاشق حلوا و حتی سیب کروی را بر می دارند حال ان که طیبه مشت مشت بر خیرات یورش می برد
تضاد بعدی زمان خروج طیبه از قبرستان برای رفتن به خانه ی فریبا شکل می گیرد و آن فضای شهری پر سر و صدا و آزار دهنده در مقابل قبرستان آرام و بی ازار است
تضاد بعدی در قیاس با مهر و علاقه ی دو نوجوان به یکدیگر و زن و مرد شاکی از هم عرض اندام می کند
و یکدیگر از مهمترین تضاد ها تضاد چادر با پله برقی است یعنی تکنولژی پاره کننده ی یخشی از اعتقادات مذهبی-سنتی ماست و...
من بر این باورم که مهرداد فرید در پی نشان دادن معضلات شهری و یا سالمندان کهریزک نبوده است ا و به روشنی هدفی عرفانی دنبال می کرده است حضور طولانی طیبه در خانه ی سامندان به جهت نشان دادن نزدیکی پیر ها به مرگ است هم آن طور که طیبه چهره ی ماورایی فرشته ی مرگ را برای نخستین بار در فیلم آن جا دید
سپس آن چهره را در ازدحام ماشین و تراکم انسانی دید و این برای طیبه یعنی آرامش در میان مردگان است
و مرگ اش
حضور فرشته ی مرگ و رقص کوتوله های فرشته
او مرد و دوباره به قبرستان بازگشت
و این یعنی سر منزل مقصود همان مبدا است
که فرید برای بیان تز عرفانی خود از قبرستان وام گرفت
حضور همه ی افراد جاری در فیلم بر سر جسد طیبه به معنای رستاخیز بود
و خوردن آب زرشک نوسط فرشتگان و ریختن قدری از آن بر روی طیبه به معنای حساب رسی پس از مرگ است او مرده خواری کرد و شاید چون این قصاص شد
طبق یکی از تعاریف مستند که به بازی بازیگران نا آشنا در میان بازیگران آشنا اشاره دارد فیلم سینمایی آرامش در میان مردگان را می توان یک مستند به حساب آورد در این جا انتقادی برمهرداد فرید کارگردان و گلاب آدینه بازیگردان وارد است که بازی بازیگران نا آشنا بسیار ضعیف و کم تجربه بود و در مقابل بازی قوی گلاب آدینه بیش از حد لزوم ضعیف می نمود
حرف آخر این که به مهرداد فرید تبریک می گویم و جسارت آدینه را بیش از پیش تحسین می کنم .
فرش باد
فیلمی سفارشی برای کشور ژاپن سفارشی بودنش سبب شده بود تا فیلم خصوصا تصویر برداری ها و موسیقی در اختیار صحنه ها به معیار های جهانی نزدیک باشد
البته
گلایه هم داریم
سي دقيقه ديالوگهاي ژاپني كار با زيرنويس فارسي عرضه شد. تيتراژ كاملا انگليسي كه تنها نام «فرش باد» ـ آن هم با لوگويي ژاپنيوار ـ در يك صفحه به همراه نام ژاپني فيلم قرارگرقته بود .
از مجموعه انتظاری جز این می رفت اگر این گونه حواشی را نادیده بگیریم
می توان کار را اثری موفق معرفی کنیم
خلاصه ي فيلم به قلم دكتر حداد عادل به شرح زیر است :
v (( ساكورا، دخترك ده ساله ژاپني، كه از مرگ مادر جوان خود به شدت اندوهگين است، همراه با پدر به ايران مي آيد تا آرزوي مادرش را برآورده سازد. مادر جوان او كه به هنر فرش ايران علاقه داشته، پيش از مرگ نقشه قالي زيبايي انتخاب كرده و آن را به ايران فرستاده تا بافته شود و در جشني بزرگ در ژاپن به نمايش درآيد.
قرار بوده فرش در اصفهان در كارگاه «مرادخان» بافته شود و «اكبرآقا»[رضا كيانيان] واسطه كار است. مسافران ژاپن به اصفهان وارد مي شوند تا فرش آماده را تحويل بگيرند، اما بر خلاف انتظار «ماكوتو» پدر ساكورا و اكبرآقا، فرش اصلاً بافته نشده است زيرا مرادخان آن چنان به سودپرستي مشغول است و آن قدر پول و مشغله دارد كه به كلي تعهد خود را براي بافت اين فرش فراموش كرده است. در حالي كه تنها بيست روز به جشن باقي مانده است، ماكوتو كه از اين خلف وعده و ناكامي غمگين و مأيوس شده، تصميم مي گيرد دست خالي به ژاپن باز گردد. اما روزبه، پسرك دوازده سيزده ساله اي كه به علت مريضي پدرش، درشكه پدر را در دست گرفته و با آن در ميدان نقش جهان كار مي كند، اصرار مي ورزد كه اكبرآقا «مهباجي» كه مدير داخلي كارگاه فرش مرادخان است بخواهد تا او و كارگرانش فرش را در مدت بيست روز باقي مانده به دست گيرند و به پايان رسانند. پيشنهاد روزبه پذيرفته مي شود و جنب جوشي همه جانبه آغاز مي گردد تا فرشي كه هديه و نماد فرهنگ و هنر ايران است بافته شود و بدين سان فرصتي پديد مي آيد تا هنر قالي ايران كه قدمتي چند هزار ساله دارد به موضوع اصلي فيلم سينمايي «فرش باد» بدل شود.
دار قالي به سرعت برپا مي شود و پس از چله بندي، بافت فرش آغاز مي شود. انبوه «خامه »ها به سوي كارگاه مرادخان سرازير مي شود و زن ها، آنها را در پاتيل هاي رنگ مي كنند و بافندگان، روز و شب، در سه نوبت پشت دار قالي مي نشينند تا آن را در موعد مقرر تحويل دهند. دست هاي ظريف زنان و نوجوانان، ميليونها گره را بر طبق نقشه پيشنهادي مادر ساكورا در تار و پود فرش مي نشانند تا به آرزوي او كه گفته بود: «انديشه من و تو، صد سال در فرش ايراني پايدار و باقي ماند» جامه عمل بپوشانند.
با چنين مضمون و موضوعي، فرش باد، صحنه نمايش و معرفي وجوه مختلف فرهنگ و هنر ايران مي شود. زمزمه زير لب قالي بافان كه شوق آنان را به شغلشان مي افزايد و ترانه هاي محلي ساده و صميمانه اي كه مي خوانند فيلم فرش باد را دلپذيرتر مي سازد.
كارگاه مرادخان، يك خانه قديمي است كه معماري سنتي ايران را معرفي مي كند. اكبرآقا و همسرش هم در خانه قديمي ديگري در محله پاقلعه اصفهان سكونت دارند كه در دوره زنديه ساخته شده و نقاشي هاي زيباي آن چشم و دل بيننده را مسحور مي سازد.
انتخاب شهر اصفهان فرصتي فراهم مي آورد تا جلوه هايي از هنر و معماري اين شهر در فيلم به نمايش درآيد. شكوه و جلال رؤيايي سي وسه پل و صفا و آرامش جاري و هميشگي زاينده رود و عظمت و زيبايي ميدان نقش جهان و وسعت و قداست مسجد امام همه و همه در فرش باد جايي براي جلوه جلال و جمال خود پيدا مي كنند.
كارگردان براي آن كه «فرش باد» را به صورت مجموعه اي دلپسند از انواع هنرهاي ايراني درآورد در كارگاه قالي بافي «مرادخان» براي يك پسر و دختر جوان، مراسم عروسي برپا مي كند و جشن عروسي ايرانيان را، همراه با جلوه هايي از شادي و شادماني ايراني چاشني فيلم مي سازد.
اما زيباترين جلوه ايراني در فرش باد، نمايش اخلاق و منش و حسن سلوك ايرانيان با ديگران است. اين رفتار به زيباترين وجه در مناسبات ميان روزبه و ساكورا به نمايش درمي آيد. رابطه صميمانه و خالصانه آن دو كه از صداقت كودكان لبريز است در سراسر فيلم ديده مي شود. در حقيقت تنها روزبه است كه مي تواند گرد غم از چهره ساكورا بزدايد و لبخند شادي بر لبهاي او بنشاند. آنها، بي آنكه در برابر يكديگر احساس حقارت يا تكبر كنند با هم دوست مي شوند و بازي مي كنند و حتي گاهي با شيطنت خود ماكوتو و ميزبانان او را دچار دلهره مي سازند. روزبه ژاپني نمي داند و ساكورا هم فارسي بلد نيست، با وجود اين، آن دو موفق مي شوند با زبان حال با يكديگر سخن بگويند. از جمله صحنه هاي دلنشين فيلم، صحنه هايي است كه در آنها روزبه مي كوشد با كمك گرفتن از اكبرآقا، يعني تنها ايراني اي كه ژاپني مي داند، عباراتي سرهم كند تا به ساكورا بفهماند كه او را دوست دارد.
پيام اصلي فيلم كه دوستي و محبت بي شائبه انسانهاست. فارغ از مرزبندي هاي قومي و ملي در رابطه ميان روزبه و ساكورا شكل مي گيرد. آن دو كه در معركه و هنگامه كارگاه مرادخان شاهد بافته شدن فرش ايراني هستند، يك بار در سكوت شبانه اي كه همه در خوابند، هوس مي كنند به تقليد از بافندگان فرش، پاي دار قالي بنشينند و با انگشتان نازك خود نخي را به تار و پود فرش گره بزنند. يك نخ را روزبه گره مي ز ند و نخ ديگر را با رنگ ديگر ساكورا، كه هر دو كودكانه و خارج از نقشه و نابجاست. بعدها وقتي فرش با همت و تلاش همگان به موقع آماده مي شود و باشكوه و جلالي افسانه اي بر بدنه بلند ارابه اصلي در جشن بزرگ شهر در ژاپن نصب مي شود، دوربين در آخرين صحنه ها، روي همين دو گره متمركز مي شود كه به صورت دو نقطه زرد و قهوه اي در حاشيه فرش به جا مانده و به آرزوي مادر ساكورا كه گفته بود انديشه من و تو در فرش ايراني تا صد سال باقي ماند جامه عمل پوشانده اند. بيننده فيلم در اين لحظه، از لطافت اين پيام احساسي بس خوشايند و راضي كننده پيدا مي كند. گويي فيلم، تجسم تصويري غزلي است از شفيعي كدكني كه با بيت:
اي مهربانتر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آغاز مي شود و با اين ابيات به پايان مي رسد:
پيش از من و تو بسيار، بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه محبت، بعد از من و تو باقي است
تا در زمانه باقي است آواز باد و باران ))
انتخاب اصفهان میان این همه شهر در ایران که به فرشبافی زبان زدند
خود از فراصت تبریزی حکایت می کند که با این عمل قداست و زیبایی های وصف ناپذیر اصفهان را به رخ بیننده ی ژاپنی می کشاند
در نخستین سکانس رو به رویی ساکورا و روز به شاهد نگاهی هستیم که به نگاه عاشق و معشوق می نماید و فضایی که چیزی به نام عشق را تجلی می کند
هر چند که پس از مدتی به غلط در میابیم که فکر ما بسیار مضحک است و ما به کل منطق را از یاد برده ایم
توجه زن اکبر (که نازاست ) به ساکورا و گاه پس زدن ها و اکراه ساکورا در رفتن به آغوش زن و در مقابل تماشای چنان پیوند عاطفیش با پسری هم سن و سال خود ما را به تامل وا می دارد
هر قسمتی از فیلم می توانست موضوع اثری دیگر را در بر بگیرد
عشق ساکورا و روز به
قالی بافی و مراحل و آوازهای فولکلور رنگ خانی ها
علاقه ی زنی به فرش ایرانی مرگ او
مراد خان پول پرست
و ...
چیزی که در آخر علاقه به تذکر آن دارم نقد اجتماعی روابط طرفین است
فلاسفه می گویند : انسان بالطبع اجتماعی است
در صحنه هایی از فیلم احساس می کردیم ساکورا لال است چون مانند انسان های عادی هیچ علاقه ای به اجتماعی بودن نداشته است
زن اکبر در تمام طول فیلم در پی ایجاد تعامل اجتماعی با ساکورا بود شاید این تعامل صورت گرفت در صحنه ی بازی زن با ساکورا تا حدودی شاهد تعامل اجتماعی بودیم ولی هیچ گاه میانشان " ما" یی شکل نگرفت چون به واقع مشابهتی میان آن دو وجود نداشت
ولی میان روز به و ساکورا تعامل اجتماعی و ما تشکیل شد چرا که رفتارهای سرزده از آنها با تعریفی که از تعامل اجتماعی و شکل گیری ما ارائه شده است به تمامی مطابقت دارد
تضاد ارزش ها
در سکانسی مرد ژاپنی دستش را برای فشردن دست زن اکبر دراز می کند و در مقابل زن مراد که مسلمان است و ارزش هایش مغایر با ژاپن خود را به کناری می کشد
یا این که ما در طول فیلم تفاوت های دعای مرد ژاپنی با ایرانیان را دیدیم
و تلاش روز به و زن مراد را برای ژاپنی صحبت کردن و هم چنین تلاش مرد ژاپنی و همسرش را برای فارسی حرف زدن
تکرار
مهر آغاز چند باره ی
صدای خش خش برگهای خسته از درخت
عرض اندام دوباره ی سرما
و سوز پژمرده ی پاییزی است
دوباره مهر و آغاز پادشاه فصل ها پاییز
بی آنکه دیده بیند در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچاپیچ مخالفسرای باد یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند
مهر ماه ماه بزرگداشت حافظ مولانا و سهراب است
و تولد من
هیچ گاه لذت وصف ناپذیر زمانی را که اشعار مولانا را با صدای غول زیبای رنج شاملو می شنوم فراموش نخو اهم کرد پژواک اشعار مولانا را در حلزونی گوشم که منتهی است به قلبم می شنوم کاری با قالب وقرن شعر و شاعر ندارم بند بند وجودم شعر می شود و بند بند شعر وجودم
ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی تو را به شاخ نباتت آب حیاتت جواب نیت ما را بگو و بعد تفال الا یا ایها الساقی ادارکا.....
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
فال حافظ و شب های چله
قرآن و دیوان حافظ بر لبه ی طاقچه
به واقع نمودی است از فرهنگ و ادبی جامع
سهراب سپهری
در بطن پر رمز و راز اشعارش هاله ای از عرفان نهفته است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مها جر دارد
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
سهراب عزیزما هم مهر ماهی بود نقاش شاعر
شاعر نقاش
شعر هایش نقاشیی از طبیعت است و نقاشی هایش چهره ی دیگری از عرفان اشعارش
من هستم و آرزوی ستاره شدن آرزوی آن که کتابم بر طاقچه ی خانه ی پیرزنی باشد
آرزوی آن که اشعارم دختر نو جوانی را دگرگون کند
آرزوی آرزو شدن
و امید به آن که 27 مهر بزرگداشت پریا شود
تمرین توصیف
گلدان کوچک است
و رنگ آن بنفش یاسی است . نقوش اش سایه روشن 4 رنگ نارنجی ، سبز ، زرد و سیاه است . بدون هیچ قوسی بر اندامش ازپایین به بالا باریکتر می شود و در نهایت به دایره ای تهی پایان می یابد . نقوش گلدان بسیار ظریف و هنرمندانه طراحی شده است . بخش مهمی از آن را درخت کوتاهی با سه شاخه اصلی تشکیل داده است . شاخسارانش تو در تو و منحنی است . شکستگی نا متوازنی در هیچ کجای درخت به چشم نمی خورد. در کنار درخت علف های بلندی به سان علف های ساوان* روئیده است . شماری صاف و شماری مانند درخت خمیده کپه ای کوچک در پایین ترین جای درخت را چمن سبز رنگی پوشانده است کمی آن طرف تر و شاید به ظاهر کمی هم عقبتر درخت بلند و صافی به چشم می خورد. گویا تنه ی آ ن را با کمک خط کش ترسیم کرده اند. تنه درخت چند شاخک دارد. شاخه ها کوتاه و کاملا در هم تنیده اند . تاج درخت یک شاخه ی باریک و بلند است که انگار در امتداد ساقه ترسیم شده است . در پایین این درخت هم چمنی تنک و کوتاه روئیده است . 8/1/85
اجزا شبیه و متضادند . بین دو درخت خورشید کمرنگی خود نمایی می کند. درست در بالای خورشید هاله ای سپید به چشم می خورد. قطعا آن هاله چیزی جز ابری از خانواده ی ابرهای سیریوس **نمی باشد. مه رقیق صبحگاهی جان را از خورشید گرفته است دوپرنده سیاه بالای درخت خمیده پرواز می کنند. دو پرنده ، دو درخت و حالا دو کوه را می بینم . یکی پر رنگ و دیگری زیر رنگ بنفش گم شده است .
دره بی شک شبیه فاصله بین دو بال پرنده است ولی کمی ناهموارتر . گویی ناهمواری های کوه به نقاشی جان داده است .
نقاش هنرمندانه قلم اش را به رنگ نارنجی آغشته کرده و درست پایین ترین جای گلدان بر تن کوزه ی گلی مالیده است . نارنجی به مرور کمرنگ تر می شود و در نهایت به جایی میرسد که می توان آن را زرد خواند . رنگ زرد زمین نقاشی خورشید را ساکت کرده است .
* علف هایی که در آفریقا می رویند وبسیار بلند هستند .
**گروهی از سه شاخه اصلی ابر ها هستند این نوع ابر به مانند پر می باشد .
نامه سر گشاده
دوست بسیار عزیزم
درود
این یادبود من نوعی درد و دل است قطعا از پس آن به منظورم می رسی.
من معتقدم انسان ها ابتدا برای هم محترمند و بعد گرامی و بعد دوست داشتنی ،گاه این دوست داشتن به جنونی با نام عشق می رسد.در کتابی خواندم دوست داشتن به مانند شناکردن در دریا و عاشق شدن به سان غرق شدن در آن است . دوست عزیزم هر کسی لیاقت اشک های تو را ندارد . بدان هیچ کس محتاج به دیگری نیست . و این را هم بدان که غرور و تکبر چیزی مستثنای یک دگرند . من خود این چون این برداشت می کنم فخر فروشی به دیگران تکبر و جلوگیری از ابراز احساسات غرور است . از خو متشکر باش .من یقین دارم که بد نیست. ما از گل ، از هوا و...و....و...تعریف می کنیم حال بیاییم از خودمان تعریف کنیم و خود را دوست بداریم !
اولین گام برای رسیدن به انسانیت خودشناسی است و بعد خداشناسی . آدم خوبی باش ولی زندگی ات را به تاراج نفرست؛ خود مهمتری ، هرگاه به درجه ای از عرفان رسیدی که انسان شدی اپیکوریست شو . آن گاه زندگی را برای لذت بردن بخواه ولی در این راه اعتدال را برقرار کن .
بودا سالیان سال ریاضت کشید ولی خود پشیمان بود !! هر کاری می کنی بدان معتقد باش. آدم بکش و به کارت اعتقاد داشته باش . آن گاه کار تو گناه نیست. البته اگر این موضوع را مطرح نکنم خود را بسیار سرزنش خواهم کرد : که: آدم بکش ولی زمانی که به عمق لازمه ی انسانیت برسی .
تمام سعی ات را بکن که انسان
باشی !!!
من کیستم؟؟
حضرت محمد : ((هرکس خود را بشناسد ،خدایش را نیز خواهد شناخت. ))
من-I- انا
من پریا رحیمی هستم .پریا انسانی که به خود جرئت می دهد خود را انسان خواند، نه آدم . راه میان آدمیت تا انسانیت زیاد است .اولین گام خود شناسی است و بعد خداشناسی و در نهایت کسب آگاهی از علت ومعلول های دنیوی ومن می دانم که توانستم درکی صریح از وجودیتم کسب کنم .من من انسانم با قدمتی چندین و چند ساله .روحم شاید در بدنهای زیادی بوده است وحالا هم در کالبد پریا ساکن است .روحی که امیدوارم سالم و شفاف و سبک بر بدنم پای گذاشته باشد وذاتی پاک را برایم زقم زند و زده است .حس می کنم ،حس می کنم که آن وجدان اصیل انسانیت در من هوشیار است. من پریا هستم ؛پریایی که در روزهای پایانین مهرماه به دنیا آمد .کودکی که در مهر زاده شد و قشنگترین روز را برای پدر و مادرش رقم زد. پریایی که پریای خدا برا ی والدینش بود. پدر و مادری که او را دوست می دارند .من مهربانم ،مهربانم چون قلب من نه جامد است نه مایع است و نه گاز بلکه هر گاه که ناراحت می شوم ذوب می شود و هر گاه که خشنودم قلبم سراسر بدنم را فرا می گیرد .مهربانم چون غم دیگران مرا غمگین می کند وشادمانی دیگران مرا شادمان. دلسوزم، چون هرگاه برای کسی ناراحتم به او کمک می کنم ،دلسوزی می کنم و سعی می کنم که خود را به او نزدیک سازم. من زیبایم چون انسانم و چون خدا زیباست و انسان نیز از خداوند است. ذره ای از اوست که به او باز می گردد. این که انسان از آن خدا باشد و روح خدایی خود را پاک نگهدارد زیباست وزیبایی سیرت به زیبایی صورت می افزاید. هاله ی نامرئی ام را سبز می کند و صورتم را نورانی چون آیات قرآن که از خود نور متصاعد می کنند. من گریه می کنم من می خندم چون که احساس دارم احساساتی که باکی از نمایان شدن ندارند ،احساساتی که هرگاه بخواهند همچون اشک جاری می شود، گاه از غم وگاه از شادی وشده است که اشکهایم شاکرانه بریزند در پی ستایش خدا .من احساساتم را پرورش داده ام .من کار نیک کرده ام تا لوح وجودیم را پاک نگاه دارم و نه غبار آلود .ولی می دانم که کافی نیست .می دانم که به نهایت انسانیت هم فرسنگ ها راه در پیش است، ولی فیلسوف بزرگ اشو می گوید)) : می پرسی: تا مقصد چ قدر مانده است ؟
آه! مقصدبسیار دور است و بسیار نزدیک.
دوری یا نزدیکی مقصد ، به مقصد مربوط نیست به تو مربوط است .
هرچه اراده ات راسختر باشد ، مقصد نزدیکتر است .اگر ارده ات کامل باشد آنگاه مقصد تویی.
من دوست دارم که در آینده انسان شوم و از تمامی نیروهای انسانیم استفاده کنم: فراست ، ذهن خوانی ، جهت یابی و هزاران نیرویی که در انسان خفته است .من می خواهم که احساساتم را شعور مند کنم یعنی شعر گویم ؛مجموعه ای از احساسات شعور مند یک چکامه سرای آه یعنی می شود ؟ ولی باید بشود چون می می خواهم و می دانم خدا هم مرا یاری خواهد کرد پس من از خدا می خواهم که مرا به سوی اهدافم سوق دهد. من این نوشته را نوشتم به امید این که سالها بعد نگاهی بیندازم وقطرات اشکم شاکرانه بر روی این صفحه بریزد و خوشحال باشم چرا که به اهدافم رسیدم یعنی به خودم رسیدم ویعنی که انسانی تمام عیار شده باشم .
بدترین اثرم
عدالت آهنگ دل مردم است . (امام علی )
عدالت زیباست ، قشنگ هست، دوست داشتنی است.
عدالت ،عدل، مروت، از آن دسته کلماتی هستند که به انسان حس خوبی را منتقل می کنند. یک حس ناملموس ولی دل نشین.
نا ملموس از آن جهت که به مانند هیچ یک از احساسات و عواطفی که می شناسیم نیست و دلنشنی اش هم شاید به دلیل همین گنگی است . دین و مذهب دو چیز هستند که اکثر مردم بدان معتقدند و یا حد اقل اعتقاد داشتن را به نداشتن ترجیح می دهند و جالب این جاست که این دو چیز پر طرفدار نیز خود بر پایه عدل استوارند ، اصلي كه در مسيحيت، يهوديت، اسلام و تقريباً در تمام فرهنگهاي جهاني بوده است: «آن چه كه برخود نميپسندي بر ديگران روا مدار» این ثمره ی یک محقق است. این اصل (جهان شمول) است. این اصل نمونه ناب یک عدالت اعلاست . این بار عدل یاد آور یک سمبل است ،یک سمبل آشنا، سمبل مردانیت، سمبل عدالت ، "علی ابن ابیطالب" در نامه اميرالمؤمنين به حضرت امام حسن (ع) آمده است: «خودت را ميزان قرار بده. ببين هر چيزي را كه دوست نداري به ديگران هم روا مدار»
دل نشین است و ساده دلانه و بهترین نصیحتی که یک پدر به یک فرزند می تواند بکند . ما به غذا نیاز داریم، به آب نیاز داریم به هوا نیاز داریم درست مثل سایر مخلوقات. ولی فرق انسان با سایرین تنها در یک چیز است (تشخیص ) آری .تشخیص نیاز مبرم بر انسانیت و انسان گون زیستن است . در رگ های تمام آدمیان عصاره ای، با نام انسانیت(( نهانی )) جاریست که مشمول عناصری چون:(عدالت خواهی ، عشق ،اعتقاد و... )می شود . شاید عدالت از آن حیث برایم گنگ و دلنشین است که ...
بهتر است در این جا بریده ای کوتاه از سخنان استاد سروش وام بگیرم :
من مقالهاي با عنوان «اخلاق خدايان» نوشتهام و كتابي چاپ شد از من كه نام اين مقاله را بر پيشاني خود داشت . در «اخلاق خدايان» يكي از نكتههاي مهمي كه بر آن انگشت گذاشتم، دقيقاً همين بود كه عدالت نام هيج فعلي نيست، لذا هر فعلي را ميتوان ملقب به اين لقب كرد. «خنديدن» نام يك فعل مشخص است، به «راه رفتن» و «نوشتن» كه خنديدن نميگويند. خنديدن يك كار تعريف شده معيني است. «راست گفتن» يك كار تعريف شده معيني است. «آدم كشتن» تعريف معيني است. همه اينها تعريف معيني است، به خوب و بدها كار ندارم، اما روشن است به چه كاري ميگويند آدمكشي، اما عدالت اسم هيچ كار مشخصي نيست و به همين دليل ميتواند صفت هر كاري قرار بگيرد.
شاید جواب این حس غریب در این چند خط مسطور است . بگذریم. از علی بگوییم ،از این اسطوره .
ما علی را خدا نمی دانیم
از خدا هم جدا نمی دانیم**
نخستین گام امام علی (ع) در این راستا از بین بردن تبعیض در تقسیم بیت المالها بود به این ترتیب که آن حضرت سهمیه هایی را که بطور ویژه به برخی افراد اختصاص می یافت از میان برداشت و بیت المال را با عدالت بین همه افراد جامعه تقسیم کرد که این امر خود مخالفت دشمنان را بر انگیخت.* سپس عرب و غیر عرب را با هم یکسان خواند و در تمام قلمرو اسلام، عدالت را بر پا کرد کارکنان نا لایق را کنار زد ، و...و...و...
برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ***
می دانم که هر چقدر هم که لفاظی و پرچانگی کنم کم گفتم .ولی واقعا او یک اسوه بود .یک کودتا و نهضت در قلب انسان راه انداخت . آن عصاره ی خفته را بیدار کرد و دوباره خون احیا شده از دهلیزهای قلب آدمیان جاری شد .او خلافت را نمی خواست او ولایت را می خواست .
اومنتهای یک انسان بود و منتهای عدالت .
شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی ***
* حجت السلام میر تاج ادینی
**میرمطهرعلی شاه خاکسار تهرانی
*** استاد شهریار
مسابقه ی نماز
وقتی به آسمان می نگرم دلم می خواهد به خالق این همه بزرگی بگویم که به راستی تا فراسوی ررف وجودم تو را دوست می دارم دوست می دارم وبند بند وجودم به تو عشق می ورزند وجود من مملو از عشق ات می شود ای پروردگارمن آسمان یاد آور قدرت توست و ایمان به تو در وجودم هوشیار است و می دانم از رگ گردن هم به من نزدیک تری می دانم که در وجود منی در وجود من و به راستی می دانم انسان ذره ای از خداوند است که به آن سرچشمه ی بزرگ برخواهد گشت روح آدمی خدایی است و تو معبود قلبم هستی
(مارا از پست ترین چیز خاک آفریدی و از والاترین والاترین ها یعنی قسمتی از وجود پاک خودت مزین کردی ) *همه ی مسلمانان جهان دایره وار به گرد خانه ای نماز می خوانند هر چند می دانند آن جا خانه ی تو نیست آن جا محفلی است برای کسانی که عاشقانه دوست دارند و تورا می شناسند و پذیرفته اند؛ می دانند که هر پدیده ای معلولی است و علت هر معلولی نیز خود معلول است و تونیز علت العللی و سایه گستر برتمامی جهان .همه ی مسلمانان برایت با زبانی واحد به زبانی که خود با آن ها سخن گفته بودی صحبت می کنند و در زمان هایی مقرر برایت سجده می کنند . حضرت محمد پیام آورت در خطبه یی این چنین ایراد کرد: (( پس همانا ساعات نماز ،برترین ساعاتی است که خداوند عزو جل با نظر رحمت در آن ساعات به بندگانش توجه می کند هنگامی که بندگان مناجات می کنند ، در آن لحظات دعایشان را اجابت می کند و ندایشان را لبیک می گوید )) **در 17 رکعت نماز ثابت می کنیم که خدا یا به یادت هستیم و همواره به یاد تو در زمانی مقرر به دیدارت می آییم ، یعنی به وجودمان رجوع می کنیم ویعنی ، لوح وجودیمان را مطهر می سازیم . من با شنیدن صدای اذان احساس می کنم ، زیباترین آهنگ بشریت نواخته می شود . و این بشارت همگانی ،همگان را به تکاپو وا می دارد تا به پیش خدایشان گزارش اعمالشان را ابلاغ کنند و در واقع به نفس خود روی کنند ، وقتی ما نمازمان را به جماعت می خوانیم امواج مثبت بسیاری را به سوی خدایمان سوق می دهیم ؛ و هرچه بارهای مثبت بیشتر باشند با قدرت بیشتری به سوی حق سیر داده!میشوند. و به طور مثال: (( اگر چراغی در جایی به تنهایی روشن باشد آن محفل تاریک می شود ولی اگر چند چراغ در یک اتاق روشن باشند حتی در صورت خاموش شدن چراغی باز هم آن مکان نورانی است انسان هانیز همین گونه هستند بعضی گنهکار هستند که اگر تنها باشند شاید موفق به فیوضات و برکات الهی نشوند ولی اگر در اجتماع باشند شاید خداوند به برکت وجود بعضی از افراد ، دیگر اجتماع آن ها را نیز مشمول فیوضات و برکاتش قرار دهد ))*** خداوند زیباست و زیبایی ها را دوست دارد و عبادت نیز زیباست ،انسان نیز زیباست چون ذره ای از خداوند است و خداوند عاشق زیبایی است . خدایا من به همه ی این ها اعتقاد دارم واین جملات را از سر شعار زدگی اذعان نمی کنم این ها واقعیت است و به راستی که خدمت به مخلوقات خداوند نیز خود عبادت است و (( یک ساعت اندیشیدن بهتر از 70سال عبادت بدون تامل و تفکر است .))
قل انی امرت ان اعبدالله مخلصا له الذین
بگو : من مامور شده ام که خدا را بپرستم و برای او در دین اخلاص ورزم
الزمر11
*دکتر شریعتی
**دستورات نبی مکرم اسلام در آغاز ماه مبارک رمضان
***ابوسعیدابوالخیر در جواب به شیخ الرئیس ابوعلی سینا
13/آبان
آری این عشق به وطن است. آری ایران موطن من است .ایران (سرزمین آریایی ها) .سرزمینی که مستبدان و مستکبران آرزوی تصاحب آن را دارند ولی این خاک نجیب ایران بوده است که دست بیگانگان را از تربت زرین اش دور کرده است وشاید نه قطع کرده است .آری به درستی که این چنین است. در روز13 آبان فرهیختگان آریایی موطن خویش را پاسداری کردند .13 آبان سال 58 روزی بود که در یاد مردم تمامی قرون و فصول حکاکی شد و ضمیمه ای منگنه شده بر تاریخ ایران گشت . روزی که گامهای فرزانگان و فرهیخته گان ایرانی بنایی منحوس را متروک کردند .لانه ی جاسوسیه آمریکا آن بنا بود.لانه ای نکبت بارکه گام های سعید دانش اندوزان را به سوی خود سوق می داد و این شد که اسوه گانی که اسطوره نبودند اسطوره شدند. آری این ماجرا واقعی است. آری این گریزی رندانه بر تارک درخشان تاریخ ایران بود .داستانی رئالیزم ،واقعی ... پاییز84
بسیج
چه زیبا
پیکره های ورزیده شان به زیر تانک های وحشی بیگانه
می رفت
چه زیبا
آن شانه های فراخ تکیه گاه اسلحه های سبک
می شد
چه گرانبها
بود آن خونی که با عشق به وطن در خاک
فرو می نشست
...(و)...بذر لاله ای در قلب ما
می گشت
چه دردمندانه
بر زیر خاکریزها دار فانی را
وداع می گفتند
به راستی که ایران سرزمینی آریایی هاست
سرزمین مردمان نجیب و آزاده
سرزمین بسیجیان
جانبازان
سرزمین انسان ها
. پاییز84
..................................
اصولا در باب بسیج بسیار شعارگونه ایراد میکنند. بیاییم آسان تر صحبت کنیم ،
فقط کمی.
بسیجی کیست؟
خب ،بسیجی کسی است که انسان وار رفتار می کند وبه تمامی انسان گونه می زیستد.
زیباست بله زیباست ،
زیباست که نوجوانی کمرش را با نارنجک بیاراید و آخرین لحظات زندگانی اش را تراردی گونه به پایان رساند:.
زیباست و تا حدودی غیر قابل درک .
بسیجی آن کسی است که تانک های دشمن را ببیند ولی به آر پی جی و خمپاره پناه نبرد بلکه در سجاده ی خدا جانه به جان آفرین تقدیم کند.
آه چه سخت است!
آه چه سخت است !
روح لطیف و فکر بی پروای بسیج بر زیر تشعشعات بمب ها خدشه دار می شود آن اسطوره ها به راستی برای آدم کشتن ساخته نشده بودند
نه یک لحظه ،
یک لحظه صبر کنید !
احساسی بر خورد نمی کنم بلکه کاملا اندیشمندانه می گویم شاید من یسیجیان راندیده باشم البته بسیجیان کارزار را
ولی آنچه که شنید ام با صحنه های خونین ستیزی که دیده ام مغایرت دارد.
خب شما بگویید آیا انسانی را کشتن حیوانی نیست ؟
آیا به دور از آدمیت نیست ؟
نه این رفتار شایسته ی اشرف مخلوقات نمی باشد ؟
من می دانم می دانم که بسیج یعنی احترام به انتخاب الهی .
بسیجی یعنی کسی که انسان وار زندگانی کند.
انسان وار و انسان گونه......................................................
تمرین صحنه سازی
مردک با چهره ای برافروخته و سرخین باچشمانی مست و آتشین دستان زمخت اش را بر تارک پسرک چسباند به سختی صورت سرخ و سفید و یخ زده ی کودک را ملتهب کرد .کودکی که مزه ی گوشت را بر یاد نداشت کودکی که در دود بزرگ شده بود و در کنار ته مانده سیگارهایی که گاه جای رر لب زنی بر آن نقش بسته بود .کودکی که یاد گرفت بود چگونه با زندگی مخوف کنار آید و چگونه در خفا ته سیگارها را بر لبان کوچک زیبایش بچسباند.
دست نگهدارید این داستان ابدا ناراحت کننده نیست داستانی است که تقابل حق علیه باطل را نشان می دهد. کجا بودیم ؟هان ،آنجا که گفتیم مرد خشمناک سیلی آتشین را بر صحن پیشانی یخ زده پسر مفلوک فرود آورد. کودکی که در لجنزار غرقه بود. کودکی که در باتلاق گناه اطرافیان دست و پا می زد آن پسر ک خوب چهر خواهر زاده مرد بود .کودکی که نام داشت ولی من دوست دارم پسر ک بخوانمش .مگر جز این است که من نویسنده ام؟ خب پس داستان را ادامه می دهم :
مرد بلند داد زد ( هی احمق مگه بهت نگفتم دیگه حق نداری پات رو تو خونه ی من بذاری؟ هان ؟) پسرک از ترس لکنت گرفته بود ( چرا... چرا ....ولی... ولی) (هان چیه؟ چرا لال مونی گرفتی؟) ( آخه ...آخه ...خب !من کجا برم ؟هوا سرده ) (خب................ پس باید هرشب جیبات پر پول باشه. دیگه نبینم مثه ننه مرده ها بری دست تو جلو دیگرون دراز کنی فکر کارهای بهتر و با کیلاس تر باش!! ) مرد قرمز شروع به خنده های عصبی کرد. پسرک(ننه مرده) کم مانده بود خودش را خیس کند .هرچند که به این صحنه ها عادت داشت ولی سرمای هوا بر خوف فضا افزون کرده بود . مرد که از قضا شکم گنده ای داشت. شکم رو تو فشرد، شانه های خپل اش را داد جلو و سینه اش را ستبر .همین طور که داشت سکندری می خورد و زبانش هم سنگین شده بود آوازی را بلند بلند می خواند(پرپریوش...غللط کرد..شوور کرد...) پسرک به دنبالش راه می آمد اوضاع اش غیر قابل وصف بود. آخه می دانید او یک گدای معمولی نبود او اشرافی بود. آره! او واقعا یه شازده کوچولو بود. شازده کوچولوی ما قصه های زیادی برای خودش می گفت هرچند که حتی درست نمی دانست قصه و افسانه چی هست .
او یک نویسنده ی کو چولو بود. آری یک نویسنده ی کوچولو .نویسنده ا ی که سواد نداشت .نویسنده ای که کتاب ندیده بود. نویسنده ای که باچشمهای خمار میشی اش پزوای را تا جایی که یک نقطه ی سیاه می شد دنبال می کرد. ولی نه ! او باید به مدرسه میرفت چون او یک نویسنده بود !!یک نویسنده!! و به راستی یک شازده. شازده ی ما هفت سالش بیشتر بود ولی به مدرسه فکر نمی کرد تا این که وقتی داشت تو کوچه یک مدرسه پرسه می زد زنگ مدرسه به صدا درآمد. دخترک های دبستانی تعطیل شدند. پسرک نگاهشان می کرد و مادر ها ی بچه ها نیز با اکراه نظازه گر قهرمان داستان من بودند. شازده قصه حسابی مبهوت آن فضا شده بود. خونش به جوش امده بود .در حس مدرسه بود که بابای مدرسه گوش پسر را90 در جه چرخاند و به او گفت که بهتره از دیدگانش محو گردد ولی نه ... پسر قسمتی از قلبش را آنجا گذاشت و رهسپار کوچه ها خیابون های دیگر شد. وای چه جوری میشد که پسر را به مدرسه بفرستم ؟ مرد بد اخلاق که پسر را نمی فرستد! خودش هم که نمی تواند به تنهایی برود ....... خب پس این جوری می گویم
پسر تا نصفه شب تو کوچه ها پرسه می زد .صدایی نمی شنوید .فقط فکر میکرد. من می دانم،من باور دارم. که او همه چیز را می فهمید، همه چیز. مثل بچه های دیگر .بله بچه ها همه چیز را درک می کنند . پسرک هم به حجم بدبختی خودش پی برده بود .خودش رو با دیگران مقایسه می کرد و در آن شب چیزی را کشف کرد، یک چیز بزرگ ،او و همه ی بچه محل هایش آن وضع زندگی رو دوست داشتند. دوست داشتند که تو جوی ها بلولند، دوست داشتند که رنده پوش باشند .
اوه بایستید . نمی خواهم قصه شاهزاده و گدا را تعریف کنم . نمی خواهم ادای ماکسیم گورکی رو در آورم .می خواهم داستان یک هم وطن رو بگویم.
هم وطن ما تو خیابان راه میرفت .فکر می کرد . صدایی هم نمیشنید. یک دفعه کسی دستش را گذاشت روی شانه های ظریفش به خودش آمد .پلیس پشت سرش بود .او را بردند به یک مرکز آموزشییه بچه های خلافکار و بی سرپرست. پسرک دیگه آن مرد مست را ندید. دیگه هم محله ای هایش را ندید .ولی اصلا ناراحت نشد .اتفاقا آن شب یک نقطه ی عطف بود ،یک نقطه ی عطف تو زندگی پسر. او رفت و آموزش دید، یاد گرفت که کتاب بخواند، یاد گرفت که داستانهایش را به واسطه یک قلم بر روی یک صفحه دیگر بیاورد ،او نویسندگی را یاد گرفت، حتی کم کم چکامه سرایی را نیز ،او یک نویسنده شد. یک نویسنده !
نویسنده ای که غم را چشیده بود .بابندبندوجودش حس می کرد و داستانهایش هاله ای از غم را در بطن پر رمزو راز خود جای میداد .
((من درد در رگانم.
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید
از دو چشمم از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود
ساغری زدم! ا.بامداد ))
پاییز۸۴
هجران
شبانه ،سوار بر زورق ،بر تن گرم رود دستهایم را فرو می کنم و ماهتاب چون درخشش زمرد در جو می درخشد و روشنی را پریای زمین می کند. کودکی در آن سوی شط با شن ها بازی می کند و لیکن او گریان است. ماهی کوچک سفید را کف دریا احاطه کرده است. آری آن مرده است .ای کاش پروانه بودم ،تا می توانستم بالهایم را بگشایم و بر روی گلی می نشستم و بوی ناب آن را مستانه می چشیدم و یا زنبوری بودم تا سکوت باغ را می شکستم و مزه ی حقیقی شهد گل را می چشیدم و یا آهویی که در نهایت متانت بر جوی آب قدم می گذارد و زبان خود را به نمناکی یک آب روان تر می کردو آنرا نمی دیدم ...ولی من خوشحالم که یک انسانم هر چند که نمی توانم صدای فراصوت مورچه را بشنوم و یا نمی توانم صدای فرو صوت خفاش را نیز بشنوم .
"نور خورشید انقباظ عشق را در قلب عاشق متجلی می کند" و حال من سوار برقایق با خود زمزمه کنان می گویم (من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم نبض گل را می گیرم ) * آری" گویی پاییز نسیمش را با ساز سودای من کوک کرده است و جلبک را در آب می بینم و می دانم که" برگ یک گل انتظار رویش آوند را در ساقه دارد " و "در قلب عاشق روزی یک شقایق جوانه می زند" . تابستان 83
به خود می آموزم .
صبح که از خواب بیدار می شوم ، پلک هایم را از هم می گشایم و با دیدی عاشقانه و عارفانه به پیرامون خود نگاه می کنم . بزرگی می گفت: ((هنگام شعر گفتن حس کن درختی هستی که تا زانو در خاکی و سرت تا افق آسمان می رسد ودر میان موهای سرت پرندگان آشیانه ساخته اند)) پس من به قسمت قسمت چشمانم، عنبیه، قرنیه و عدسیه می آموزم که بر زیبای ها بدوزند و به درختی که بی محدودیت سر به آسمان کشیده و چگونه از میان سنگ کلوخ و خاک برای رسیدن به آسمان می کوشد و به چشمانم یاد می دهم، که زمین را ببنند ، که سخاوتمندانه عضو ،عضو، خود را به درخت، کوه و انسان فدا کرده است و فقط گاه، کوه های کاذب را که جدایی انداخته اند پس می زند و خشمگین می لرزد ببینند . دوست دارم چشمانم آسمان را بینند تا به عمق آفرینش را یابند به آسمانی که در آن پرندگان پرواز می کنند و خورشید می درخشد و با تمنا در شب نور خود را به ماه و ستارگان تقدیم می کند .دوست دارم چشمانم کوه را بیند، که چه استوار است ولی گاه فاصله انداز . چشمانم تا به الان درخت را دیده است " که رها از بند و زنجیر و قل سر به فلک کشیده است و آزادانه، شاخه هایش را لانه ی گرم پرندگان کرده است و زمینی را دیده است "که به آب می رسد به آبی که در آن هزاران ماهی می لولند و می خوابند. زمینی که خود را نثار قدم ها کرده است و آرزو مندم، چشمانم به آسمانی بنگرد که خورشید در آن است خورشیدی که انوار طلایی خویش را نثار زمین و هر چه در آن است می کند و انسان نیز مطیع خورشید است چون اگر خورشید نباشد دیگر گلی هم برای الهام به شاعر نیست و دیگر عشق را در نور نمی توان دید و تمامی ابعاد عشق رنگ غم می گیرند و همه ،همه چه آسمان ، زمین و گیاهان و جانوران. دوست دارم که چشمانم بیاموزد هر آنچه خوبی در زمین است .
خاطره
درود بر دوست ، دوستی که بزرگترین گنجینه عالم است. ای گنجینه ، محتویات ات را بر من آشکار ساز که به طور قطع چیزی جز عشق و قلبی سرخرنگ در آن نمی باشد. در صحنه بازی سرنوشت من تو را یار کردم وبا تو به جنگ سلطان خبیث سرنوشت زشت رفتم . امیدوارم که ای یار بازی من در سرنوشت هیچگاه تو را از کیش خود بیرون نکنم . هیچگاه با نگاهم، کلامم و رفتارم حتی اشارتم تو را نرنجانده باشم ای دوست برای من بسی مشکل است که با تو سر صحنه بازی سرنوشت آخرین دیالوگ را گویم و وداع کنم با یاری که با هم درهای معارف را باز کریم ، با هم به انتظار بازی سرنوشت نشستیم و حال این بازی بشارت دهنده ی وداع من با توست . اگر در آینده تو را دیدم ، از خنده شیرین و نگاه گرمت تو را خواهم شناخت " و امیدوارم اگر واقعا من تو را دیدم انسانی را بینم با شعور و کمال و زیبایی سیرت .کسی که خوب است و زیبایی و خوبی را دوست دارد. اگر سن ما صفحه شطرنج باشد امیدوارم که تورا در خانه ی سپید بینم . مهره ای تاج برسر، که پیام آور قدرت توست ولی به خدا سو گند، برایم فرقی ندارد که سپید جامه باشی و یا سیه جامه" فقط مهم این است که راه ات سپید باشد .خط سیری به روشنی آسمان و به زیبایی کودک و تو را بر صحنه ی زندگی و یا شطرنج پیروز بینم با پیش بینی تمامی حوادثی که ممکن است، تو را بر ره سیه اندازد .
آزادی و آزادگی (انشا)
آزادی ، آزادگی ،آزادمردی یعنی:
رها ،وارسته، شاد ،بی قید و بند .
به نظر شما این لغات در چه زمانی ساخته شده است ؟ زمانی که آدم و حوا مختار هر کار صالحی بودند و آزاد. یا زمانی که لنگستون هیوز این چنین سرود: (( آزادی به شیکرکی می مونه رو شیرینی بی دنگ و فنگی که مال یه بابای دیگس )) یا زمانی که اکتاویو پاز این چنین خواند : (( آزادی به بالها می ماند به نسیمی که در میان برگ ها می وزد و بر گلی آرام می گیرد))
یا آزادی مثل نواختن چند ساز است که سیاهان می نوازند بداهه ،بی قید وبند و پر معنی بلوز را می گویم یا شاید نه سنفونی پنجم، خرابه های آتن اثر بتهوون. همه ی این عقاید درست هست ولی من در این مورد با شاملو موافقم (( بی آنکه دیده بیند در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند )) (البته این شعر خود بر مبنای آزادی سروده نشده است )
این آزادی است .آری آزادگی این است. رویش یک درخت بی محدودیت و ابراز عشق که محدودیت نمی داند. لطف خدا که بی محدودیت است و بی قید و بند . کسی به پای مرگ می رود و شاید ابراز یک عشق او را دوباره پیش معشوقش باز گرداندو یا از آن مهمتر لطف خدایی که آن را به کانون گرم مهر بازگرداند. مهر خدایی ، رنگ خدایی .
من نمی دانم چرا برخی زندانی می شوند بعضی محروم؟ نمی دانم چرا باید وازه ا ی این چنین وجود داشته باشد؟ مایوس کننده، غم زده .چرا مردم خود آرامش خود را صلب می کنند ؟ چرا این نعمت آزادی را از خود می گیرند ؟! و به قول جرج برنارد شا : ( انقلاب ها هیچ گاه بار استبدادی را سبک نکرده اند بلکه بار را از شانه ای به شانه ی دیگر منتقل کرده است )
حریت دلپذیر است .آزادگی هیچ وقت به افراط گرویده نمی شود ،به فساد گرویده نمی شود .آزادی مرز دارد و مرز آزادی مرز نهایت سعادت و نهایت شقاوت است پس بیاییم خودرا منقلب سازیم ،بذر آزادی را در بن خود پرورش دهیم .
بیاییم آزاده باشیم . آزادانه لطف کنیم .آزادانه فکر کنیم .تا به افکار زیبا نزدیک شویم و بیاییم به مرز شقاوت آزادی نزدیک نشویم و رها نشویم بلکه حر باشیم . آزاد مرد باشیم ،اصیل باشیم ،نجیب باشیم ، و بیایید که آزاد مرد باشیم . آزاد
28/12/83
بودن یا نبودن؟(انشا)
بله ، واقعا به قول شکسپیر بودن یا نبودن ؛ مسئله چیست؟ به نظر من این چنین است فلسفه بودن :انسان ازبدو تولد عاشق بوده است و از سبب جدایی از خداوند و معشوقش گریه می کند و هر چه بیشتر در این جهان بماند، صالحتر می شود و به یاد بازگشت پیش خداوندش می افتد و عشق تک عنصر زندگی بدون هیچ ناخالصی است. آیا شما می شناسید چیزی را که این چنین صاف باشد و این چنین احساسات انسان را به اشک های گرم و سرد سخت ترین انسان ها مبدل کند؟ آیا هست؟ نه نیست . شوخی عنوان یکی از داستان های آنتون چخوف است داستانی که به من آموخت، باید بدانم (این مهم نیست از کدامین جام بنوشی مهم آن است که از می خوشگوار عشق سرمست باشی ) .مذهب، دین ،فرقه، همه راهی است به سوی خدا به سوی پروردگار . آیا همه مردم جهان می دانند که خدایی هست ؟بدون شک نمی دانند ولی من می دانم و اعتقاد به خداست جواب بودن یا نبودن ما.
ما می آییم . آشنا می شویم به زیبایی می رسیم .ازدواج می کنیم و انسانی را به مجموعه انسان های خدا می افزاییم وبه هم می آموزیم که (برای هر انسانی آغازی هست و پایانی و در این فاصله زندگی است .برای انسان ، گیاه و حتی ریز ترین حشره و معنی زندگی همین است .) به راستی که درست گفته است میلان ملونی. شاید این جمله از میکال اسنایت برای آموختن مطلبی کوچک در مورد روح به ما ،فرزندانمان ، آشنایانمان و مردم بد نباشد ، گوش کنید، این چنین است : (در اعماق وجود هریک ازما پرنده ای است که هر چه را ما حس می کنیم او نیز حس می کند .باید به صدای او گوش کنیم و مراقبش باشیم . بعضی از ما همیشه صدای او را می شنویم . بعضی از ما گاهی صدای او را می شنویم .بعضی تقریبا هرگز صدای او را نمی شنویم . آوای پرنده روح به ما می آموزد چگونه از بالهایمان استفاده کنیم و از پرواز لذت ببریم .) پرواز به سوی خدا .بدون واسطه یا با واسطه .ولی بدانیم ! عیسی مسیح ، حضرت محمد، نوح ، ابراهیم، موسی و همه ی 124000 پیامبر واولیای آنها واسطه ی به خدارسیدن ما هستند ولی با پروازی دلنشین . آیا مرگ ترس دارد ؟ برای من و برای هر آنکس که بداند خانه اصلی اش آن جاست آن جا پیش خدا ترس ندارد ؛ ( مرگ خیلی آسان می توند الان به سراغ من بیاید اما من تا می توانم مقاومت می کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم ! البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست مهم آنست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. ) واقعا به درستی گفته است ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی .
و در آخر سخن کوتاه می کنم با این که حرف زیاد دارم، خیلی زیاد. البته امیدوارم همین ها هم زیادی نباشند و گوش های صبور شما نظرات من را در مورد عشق ایمان و زندگی پذیرفته باشد.
به امید حل مسئله بودن یا نبودن همه ی انسان ها... پاییز83